پارت دوم :

همان وقت صدای باز شدن در شرکت بلند شد و او بدون اینکه سر بلند کند همانطور که برای کاربر چیزی تایپ میکرد گفت:
- آرش ، قهوه‌ساز دوباره منفجر شده. یه فکری براش بکن.
هیچ جوابی نیامد. چند ثانیه بعد، یک چمدان قهوه ای وسط شرکت کشیده شد و محکم خورد به دیوار.
آرین سر بلند کرد. دنیا بود.
موهایش شلخته بسته شده بود، زیر چشم‌هایش از خستگی گود افتاده بود و یک هودی طوسی پوشیده بود که انگار از جنگ برگشته
اخمی کرد و پرسید:
- این وقت شب تو چرا اینجایی؟
دنیا مستقیم رفت سمت یخچال. جز آب چیزی داخل یخچال نبود. بطری نصفه ی آب را برداشت و لاجرعه سر کشید. کمی بعد نفسی تازه کرد و گفت:
- صاحبخونه دیروز زد به سیم آخر و رسما بیرونم کرد. مرتیکه هر چی گفتم بذار برج دیگه کل اجاره ی شش ماهتو یه جا میدم قبول نکرد. سهمشو از پول پیشم کم کرد و گفت خوش اومدی. فقط خیلی لطف کرد گفت وسایلت رو دوسه روز تو پارکینگ نگه میدارم تا یه جایی براش پیدا کنی.
دوباره جرعه ی دیگری از بطری آب سر کشید و اضافه کرد:
- اصلا اگه میدونستم این یارو میخواد اینکارو باهام بکنه غلط میکردم برای ارشد امتحان بدم. همون لیسانس کوفتی رو میگرفتم برمیگشتم اهواز.
آرین بعد از شنیدن غرغرهای دنیا، خونسرد و خسته دوباره برگشت سمت مانیتورش.
- ... پس تا الان کجا بودی؟ صبح هم که کلاس نیومدی!
- دنبال خونه بودم... اما اجاره ها خیلی بالاست. اونقدر پول ندارم که...
در یخچال را بست و ادامه داد:
- یه جا رو پیدا کردم که اصلا پول نمیخواد اما به کار من نمیاد. طرف ازین خَیِراست.
آرین بی آنکه به جمله ی آخر دنیا توجه کند جدی جواب داد:
- منم احتمالا فردا بیخونه میشم. همین چند دقیقه پیش از طرف مدیریت خوابگاه پیام اومد برام.
دنیا با حالتی مسخره خندید. بعد روی یکی از پاف‌های رنگی وسط سالن افتاد و به سقف زل زد. چند ثانیه فقط صدای تایپ آرین فضای اتاق را پر کرد. کمی بعد باز دنیا پرسید:
- میشه با پرهام صحبت کنی دوسه شب اینجا بمونم تا یه جارو پیدا کنم؟ اجاره‌ی چند شبم جلوتر میدم.
برای چند ثانیه نگاهش را از مانیتور گرفت و با تلخندی سوی او چرخید:
- واسه همین شیفت شبی که میمونیم اینجا همسایه ها به صاب‌ملک اعتراض کردن. پرهام کلی رو پول اجاره گذاشته تا طرف قبول کرده قراردادو دوباره باهاش تمدید کنه.
پیامک گوشی موبایلش همزمان با پیام کاربر رسید. کاربر نوشته بود:
- فکر کنم اومد.
قبل از اینکه جواب کاربر را بدهد پیام گوشی‌اش را چک کرد و لبخندی محو گوشه ی لبش را بالا کشید. پیام از طرف هلنا بود. خیلی زود برایش تایپ کرد:
- سلام باقلوا . الان سر کارم عزیزم خودم باهات تماس میگیرم. گوش به زنگ باش.
بعد بلافاصله برای کاربر تایپ کرد:
- الان که داره میاد سمتت، آروم باش و نفس عمیق بکش.
دنیا بی آنکه به آرین نگاه کند، نگران سری جنباند و همزمان گفت:
- هیچ‌جا به دختر مجرد خونه نمی‌دن. انگار دختر مجرد طاعون داره.
آرین بی‌حوصله گفت:
- به پسر بی‌پولم زن نمیدن.
دنیا چند ثانیه ساکت ماند. همینطور که به سقف زل زده بود پاهایش را روی هم ضربدری قفل کرده بود و تکان میداد. دستشش را زیر سرش قلاب کرد و گفت:
- من یه فکر عالی دارم.
نگاه آرین همچنان به صفحه ی مانیتور ثابت بود:
- وای ... از همون فکرهایی که تهش قراره دهن من صاف بشه؟
- نه این یکی به نظرم درست کار میکنه.
بگو...
- بیا ازدواج کنیم. دو ترم که بیشتر نمونده... بعدش هم هر کی میره پی کار خودش.
نگاه آرین همچنان به چت ماه پیشونی بود. بی هوا سری به نشانه ی موافقت جنباند و زیر لب گفت « باشه.» چند ثانیه سکوت شد. اما یکباره سرش را از مانیتور کند و سوی دنیا چرخاند:
- با منی؟؟!!!...
دنیا دوباره خندید اما نه خنده ی واقعی، از سر استیصال و ناچاری . بعد کش و قوسی به تنش داد و خیلی عادی گفت:
- خب حالا هول نشو... غیر از من و تو کی اینجاست؟ منم خوشم نمیاد با تو برم زیر یه سقف
آرین پلک زد و با کلی تعجب پرسید:
- تو الان پیشنهاد ازدواج دادی؟ چشم هلنا رو دور دیدی؟!...
- ... شست پات نره تو چشت بابا... چه هول شده... صوری، الکی... واقعی که نه.
- پیشنهاد ازدواج اونم نصف شب؟!... اونم به یه مردی که دوست دخترش عین شِمر همیشه آماده‌‌ی کشتن رقیبه!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آرین در رمان این رابطه باگ دارد آرین
تصویر شخصیت دنیا در رمان این رابطه باگ دارد دنیا
آخرین نظرات ارسال شده
  • هناسه

    1

    موضوع رمانت برام خیلی جالب بود کمتر کسی رو دیدم که در موردش نوشته باشه.اگه هم نوشتن داستان کوتاه بوده. تا الان هم که خیلی خوب و قوی بوده.خدا قوت

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوشحالم براتون جذاب بوده . امبدوارم تا انتها دوست داشته باشید

    ۳ روز پیش
  • Biti

    0

    ,وایی همیشه تو زندگیم پرهام بودم🤣🤣 فقط توصیف آرین از خانومی🤣

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ ماه پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    توصیف فقط توصیف ارین از زیدش😂😂

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • آناهیل

    1

    یه رمان قوی و قشنگ دیگه از خانم چراغیان خداقوت و موفق باشید👌🩵

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از لطفتون به بنده و قلمم مرسی از حضورتون 🙏❤️

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    چه رمان جالبیه موضوع هوش مصنوعی خیلی موضوع جدید و باحالیه👍🏼👍🏼🤩

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    خیلی موضوعش جالبه ..هرچی جلوتر میره هم باحالتر میشه 🩷🩷

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنون🥰🙏

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوش اومدین به کلبه ی کوچیک و دوستانه ما❤️🥰

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    خوشم میاد آرین خودش میدونه فکرای دنیا اخرش به کجا ختم میشه هاا

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بالاخره بعد از چند سال با اخلاق و رفتار ش آشناست

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    واای آرین خیلی باحاله پشت گوشی برای هلنا تایپ میکنه باقلوا بعد توصیفش میکنه به شمر..🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    😂😂وای عالی بود این دنیا از آرین هم تخس تره انگار

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دو تا دانشجوی باهوش کامپیوتر با کلی مشکل و یه عالمه هیجان😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️