رمان آقای حساس خانوم خشن
- به قلم ناشناس
- ⏱️۶ ساعت و ۸ دقیقه
- 83.6K 👁
- 188 ❤️
- 147 💬
دختری شیطون،بی ملاحظه که بین سه تاپسر بزرگ شده و روحیه اش شده کپ پسرا……پسری ساکتو سربه زیر که بین سه تا دختر بزرگ شده و روحیه اش کپی دختراس. این گل پسرو گل دختر باهم همکار میشن و باهم اتفاقای بانمکیو رقم میزنن….
یه پوزخند براش زدمو گفتم:
_اوهوع پس دکتری؟!
اونم چشمکی زدو گفت:
_اگه خدا قبول کنه بعله.
لعیا رو به پانیز گفت:
_این آقا پندار چند ساله تشریف دارند؟
براش چشمکی زدمو گفتم:
_لعیا جون چیه گیر کرده اند در گلویت هلوی چاق؟
لعیا اخم کردو گفت:
_بنده چاق نیستم حجیم هستم.
پانیز گفت:
_آسایش جون پندر سن پسر لعیا جونو داره.راستی ببینم تو چن سالته؟
ابرویی بالا انداختمو گفتم:
_25رفتم
پاندا خندیدو گفت:
_نازی پنی ما هم30 سالشه
اخمی کردمو گفتم:
_که چی؟!
متوجه سوتیش شدو گفت:
_منظوری نداشتم
دیگه کلا من با هیچ کدومشون حرف نزدم ولی لعیا خوب مخاشونو کار گرفته بود.
سی دقیقه از سکوت من میگذشت که از جام پاشدم و به سمت در راهی شدم که پانیز گفت:
_اوا آسایش جون کجا گلم؟
اومدم بگم خونه آقا شجاع که لعیا گفت:
_پانیز جان می رود پیش پسرا آخه روحیه اش بااونا سازگار تره است
رو بهش زبونمو دراز کردمو گفتم:
_په چی فکر کردی میشینم پای خزعبلات شاهنامه و غزلیات تو میشینم که با هر مصرعش بخوای بگی یادش گرامی باد و چمیدونم روحش بخیرو خاطرش جاودانو از این چیز میزا
بعد هم کلافه از اتاقش زدم بیرون همون موقع بازم صدای آراد رو شنیدم:
_اه پندار تو چقدر ساکتی؟!
پس پنی جون اون جا پیش این سه برادر نخاله من واقع بود....
بدو بدو به سمت اتاقی که پسرا توش بودن رفتم و یهو درو باز کردم که مثل سری قبل داداشام پوکیدن از خنده آرشام گفت:
_آسا تو که بلد نیستی روسری سرت کنی مقنعه سرت کن کچل
یه قهقه ی حرصی زدم بعد روبه اون پسره گفتم:
_شما؟!
دستی لای موهای خوش حالتش بردو گفت:
_من....پندار کاویار هستم
به سمتش لبخندی زدمو گفتم :
_داداشیا منو میبرید حیاط مامانی اکرم؟
آرشامو آرادو آرتام هماهنگ گفتن:
_نع
پنی هم رو به اونا با تعجب گفت:
_چرا؟
آرشام گفت:
_این خانوم از عنکبوت میترسه ولی عاشق سوسکه اون سری که بردیمش حیاط هرچی سوسک بودو بابا بزرگم با سم کشته بودتشون با دستای خودش خاکشون کرد. بعد یه عنکبوته تو تارش یه پشه گیر کرده بود ایشون بطری نوشابه اشو رو تار عنکبوته خاله کرد عنکبوته بدبخت هم خونه خراب شد هم معلق موند بین هوا و زمین
سرمو الکی انداخته بودم پایین تا مثلا من پشیمونم و دلشون برام بسوزه اما نه تنها نسوخت بلکه.....
آراد گفت:
_آسا ما خر بشو نیستیما یکی دیگه رو جور کن
داشتم ناامید میشدم که در همون لحظه پندار سرفه کرد منم چشمام برق زد و بدون اینکه بفهمم چی می گم گفتم:
_کی خرتر از پندار؟!پندار منو میبری؟!
یهو هشت جفت چشم مقابلم قرار گرفت منم تازه فهمیدم باز اشتبو بی توجه به موقعیت حرف زدم پس برای ماست مالی گفتم:
_مممم یعنی چیزه....میگما کی بهتر از آقا پندار برای گردش در حیاط؟هان؟آقا پنی.....یعنی چیزه آقای خاویار.......نه یعنی پندار آقا منو میبرید؟؟!
با اتمام حرف من چهار تا پسرا زدن زیر خنده که آرشام رو به پندار گفت:
_پندار داداش ناراحت نشیا این جمله سازیاش خدای غلطن از همون اول راهنمایی ادبیات فارسیشو همش تجدید می آورد اینه که الان این شده وضع حرف زدنش.....
پندار که هنوز میخندید گفت:
_آسایش خانوم چشم بفرمایید بریم
منم که عینهو خر تیتاپ دیده از جام پا شدمو دستامو به هم کوبیدم.
پندار گفت:
_خب باید از کجا بریم؟
....
0خسته نباشید🌿😍
۴ هفته پیشرمان بسیار خوبی بود
0مرسی از نویسنده این رمان زیبا✨🤍
۵ ماه پیشنفس
1مگه مامان آسایش سر زایمان بچش نمره بود؟ پس چرا وقتی آرادو گرفت 3 سالش بود؟یعنی نفهمی بچه سه سالشه😐
۵ ماه پیشحنانه
2رمان خیلی خوبی بود ولی اولاش خیلی همه چیو توضیح میداد و آخراش خیلی خلاصه وار بود میتونست آخراشو بیشتر تعریف کنه🩷
۵ ماه پیشپرنیا
1عالی بود خیلی وقت بود انقدر نخندیده بودم
۶ ماه پیشنگار
1ادامه حرفم رو مینویسم.یه سوال مگه آراد و آرشام برادر دوقلو نیستن و تو سه سالگی تصادف نکردن؟پس چطور بابای دختره جای بچه هاش جا زدتشون؟
۶ ماه پیشنگار
2سلام.نویسنده موضوع جالبی رو انتخاب کرده امامیتونست بیشتر درموردش توضیح بده و از این تضاد استفاده کنه.یه نکته دیگه این هس که دختر قصه خیلیی زود بله رو داد و این غیر منتظره بود.قبول دارم در قضیه های پلیسی مرگ یک یا دو نفر عادیه.و نویسنده کار خوبی کرده اینجا.
۶ ماه پیشsara
0اداپشو تو اپلیکیشن چطوری باید پیدا کنم کدوم ژانر
۱۰ ماه پیشریحانه
1من بار دهمه میخونمش جدی میگم
۱ سال پیشباران
2اووف چرا بقیش نیستتتتتتتتت میگه بقیشو از طریق اپلیکیشن مطالعه کنید و راستی رمان خوبی بود در عین حال متفاوت تر از رمان های تکراری که پسر مغرور و بداخلاق و از آسمون افتاده باشه نبود
۲ سال پیشریحانه
0دقیقا دیدی همه پسرا مغرورن؟
۱ سال پیشفاطمه
0دقیقا چرا اراد و کشتن ؟
۴ سال پیشSANA
0احتمالا نگهبان از پشت در شنیده که آراد پلیس مخفیه و به کریم گفته و کشتنش
۲ سال پیشریحانه
1دقیقا یعنی فقط اراد بیچاره اضافی بود؟
۱ سال پیشریحانه
0ببین عالی هرچی بگم کم گفتم اصلا وختی تموم شد افسثردگی گرفتم ک تموم شده لطفا جلد دومشم بساز پیلیز
۱ سال پیشترلان
0آخراش خیلی مزخرف بود
۱ سال پیشنیایش
3رمان متفاوتی بود بعضی جاهاش نکته هایی داشت که کار رو خراب کرد مثلا صد و ده ایلیا رد بدهی چی شد؟ اما درکل خیلی خوب بود مخصوصا طنزش طنزش خیییلی خوب بود😂✨
۱ سال پیش
Muslim
0این دیگه چه مزحرفاتی بود آخه آخه از مرد مردونگیشو گرفته آخه سوسک!!! مرد از سوسک می ترسه!!! اون وقت چطور یک پناهگاه باشه و برای ناموسش امنیت تامین کنه درحالیکه خودش از سوسک میترسه؟!!!