پارت دوم :

بدون این که توجهی بکند و جوابی به سوالش بدهد آخرین لباس به روی تخت را تا کرده، در چمدانش جا می دهد که بازویش از پشت کشیده می شود.
کلافه پلک روی هم می فشارد و دندان سابیده به سمتش براق می شود:
_می شه دست از سرم برداری؟ می خوام زودتر به کارام‌ برسم!
شوکه شدنش را در قعر سیاهی چشمانش می بیند.
او هیج وقت با او این گونه صحبت نکرده بود! مهتای همیشگی دلش نمی آمد خم به آن اَبروهایش بیاید!
نیشخند می زند و سعی می کند بازویش را از چنگ انگشتانِ پُر زورش آزاد کند:
_یادت رفته یک ساعت پیش طلاق گرفتیم؟ من دیگه زنت نیستم که راحت بتونی لمسم کنی!
تیکه انداخته بود دیگر! وگرنه انگشت شمار از سمت او لمس شده بود!
میراث خشمگین بود،‌ این را می توانست از باز و بسته شدن های پره های بینی اش حدس بزند:
_هنوز تا چهارماه زن منی، هوا برت نداره!
مهتا با نفرت بازویش را پس‌می کشد و می غرد:
_به همین خیال باش! فکر کردی چون بیست سالم نشده احمقم و چیزی رو نمی فهمم؟
به سمت جالباسی کنج اتاق می رود و مانتو و شالش را بر می دارد، حتی حوصله نداشت موهای بازش را ببندد، در این اتاق و خانه احساس خفگی داشت!
باید خودش را نجات می داد!
کیفش را با عجله بر می دارد.
به درک که لباس هایش را با خود نمی برد، قرار نبود بدون آن ها بمیرد!
_کجا؟
چرا با خود فکر می کرد جوابش را می دهد؟
کاش دیگر صدایش را نمی شنید یا شاید هم باید قلبش را از سینه در می آورد و جلوی سگ ها پرت می کرد تا این گونه با هر واکنشی از او نلرزد!
کفش را که به پا می کند خاله فاطمه هراسان می آید:
_کجا مهتا؟
به سمت میراث تشر می زند:
_چیکارش داشتی باز؟
میراث با اخم هایی درهم دوباره بازویش را وحشیانه می کشد و رو به مادرش با حرص می غرد:
_وقتی به یکی زیادی رو بدی همین می شه!
مهتا جیغ می کشد:
_ولم کن وحشی! دلم نمی خواد دستت به من بخوره.
میراث بی توجه به او و جیغ هایش خم می شود و بند کفش هایش را باز کرده، او را محکم به روی کولش می اندازد.
چشمان مهتا در کاسه گرد شده، با کولی بازی سعی می کند خودش را پایین بکشد:
_میگم ولم کن...
نگاه خیسش را به خاله فاطمه می دهد و ملتمس می گوید:
_خاله به این پسرت بگو من رو بذاره زمین!
خاله فاطمه هراسان شده و با نگرانی‌نگاهشان می کرد، اما میراث بدون این که ذره ایی خم به اَبروهایش بیاورد جسم کوچک و سبک مهتا را روی تخت می گذارد و انگشت اشاره اش را جلوی چشمان تکان می دهد:
_مبادا!
کف دستانش را محکم روی ته ریش هایش می کشد:
_مبادا از جات تکون بخوری که می شم میراث هیولایی که ازش می ترسی!
به سمت در اتاق می رود و محکم به روی صورت مادرش می کوبد.
کوه آتشفشان بود و مذاب هایش سعی در بلعیدنش داشتند.
مهتا برود، برود، انگار برایش زیادی این کلمات غریبه بودند!
او را دوست نداشت درست! ولی حق نداشت برود!
مهتا لبان لرزانش را بین دندان هایش می فشارد و فین فین کنان می گوید:
_ازت متنفرم! خودخواه، عوضی!
چتری موهایش را از جلوی چشمانش کنار زده، هق هق کنان می نالد:
_طلاقم دادی اونم با نامردی، حالا از جون من چی‌می خوای؟ می خوام برم و واسه خودم زندگی کنم، خرج کشیدن من یتیم بهت مزه داده لابد!
اَبروهای درهم گِره خورده اش بیشتر در آغوش هم می روند، این حرف مهتا برایش گران تمام می شود.
نگاه نافذ و عصیانگرش را به چشمان خیس او می دهد.
مژه های بلندش در اثر گریه ی زیاد بهم چسبیده بودند و او را مظلوم تر از همیشه نشان می دادند، ولی میراث، میراث بود؛ قرار نبود کوتاه بیاید:
_من از این خونه می رم، پامم نمی ذارم اینجا تو همین جا کنار مادرم بمون.
صورت مهتا با انزجار چین می خورد، پشت دستش را محکم به روی چشمان خیسش می کشد و عصیانگر لب می زند:
_نه، قرار نیست من تو خونه ی مردی بمونم که قبلا اسمش شناسنامه م رو سیاه کرده.
به او می فهماند که مهتای همیشگی نیست، او دردش ماندن و نماندنش نبود، دردش تنها ماندن او بود!
میراث هر آدمی هم بود، تعصبش یک قدم از او جلوتر می رفت و همین همیشه او را کلافه می کرد.
میراث نگاه غضبناکش را به موهای باز و بلندش می دهد و نفس عمیقی می کشد تا خودش را کتترل کند بر سرش هوار نشود:
_تا چهارماه لعنتی تموم شه همین جا می مونی، بعدش هر جا دلت خواست می تونی بری!
احمق فرضش کرده بود؟
به سمت او گام های بلندی بر می دارد و س.ینه به س.ینه اش می ایستد. قدش تا سر شانه اش می رسید، ولی در مقابل هیکلش همچو عروسک باربی‌کوچک بود.
چقدر دلش می خواست یک بار فقط یک بار سرش را بر روی س.ینه های عضلانی اش بگذارد تا ببیند سفتی اش چگونه است؟
حسرت داشتن این مرد یک روز او را می ک‌ُشت!
_من حتی امروز هم نمی مونم چه برسه چهارماه، وقتی طلاق گرفتیم دلیلی برای موندن پیدا نمی کنم.
میراث نگاهش را در صورتش می چرخاند، پوست صورتش شبیه نوزادان به نظر می رسید یعنی به همان اندازه نرم و لطیف بود؟
چرا هیچوقت لمسش نکرده بود؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    0

    نه دیگه آقا میراث نمیشه آخه دختر به این خوبی رو وقتی طلاق میدی باید هم همینطوری بشه واقعاکه پریسا خیلی پارت باحالی بود مرسی💙💙

    ۲۲ ساعت پیش
  • ژوژو

    3

    خُب چه مرگته مرد! ای بابا بزار بره پی زندگیش دیگه

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!