پارت ششم :

ساغر خنده اش گرفته بود، اصلا حق میراث بود این گونه جلز و ولز کند؛ لیاقت مهتا بیشتر از این حرف ها بود که به دست میراث حیف شود! مهتا حالا حالاها با این مردک را ادب می کرد!

خاله فاطمه اینبار میراث را عقب می کشد و با عصبانیت لب از هم باز می کند:

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!