پارت چهارده :

حاج فتاح بر می خیزد و اشاره ایی به همسر و پسرش می زند که برخیزند:

_توضیح نداره فاطمه خانم، ما از شما توقع نداشتیم!

چهره ی عبوس و ناراحت حاج فتاح، خاله فاطمه را شرمنده می کند و صورتش خیس از عرق شرم می شود:

_به خدا یه عقد صوری بین مهتا و میراث بوده که توی خونه محرمم بمونن، وگرنه مهتای من از برگ گلم پاک تره!

میراث برخاسته، با شتاب به سمت شیرینی و دسته کل رفته، آن ها را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    3

    فکر نمی کنم چون کیان و پدرش از همه چی خبر داشتن

    ۱ ماه پیش
  • Ala

    0

    آره احتمالا بعدم اگه خواستگار کیان بود تندی پا نمیشد بره بیرون یجور میگم انگار من میدونم😂😅

    ۴ هفته پیش
  • شبنم

    3

    سلام چرا انقدرپارتها کم وکوتاه هست وحالا که اینقدر دیربه دیر پارت می گزارید لااقل طولانی کنید یا دوت پارت بگذارید

    ۴ هفته پیش
  • مینو

    2

    سلام رمان خیلی جذابیه👌👌 ولی هم تایم پارت ها کوتاهه هم دیر ب دیر میزارین انتظار سخته حاحی

    ۱ ماه پیش
  • نسترن

    1

    ای بابا میراث عجب آدم خرفتیه

    ۱ ماه پیش
  • Ala

    2

    میراثع از خود راضیه رواعصاب با خودت چند چندی آخر

    ۱ ماه پیش
  • Ala

    1

    من متوجه نشدم الان این حاج فتاح همون پدر کیانه؟؟

    ۱ ماه پیش
کپی شد!