پارت چهارده :

حاج فتاح بر می خیزد و اشاره ایی به همسر و پسرش می زند که برخیزند:

_توضیح نداره فاطمه خانم، ما از شما توقع نداشتیم!

چهره ی عبوس و ناراحت حاج فتاح، خاله فاطمه را شرمنده می کند و صورتش خیس از عرق شرم می شود:

_به خدا یه عقد صوری بین مهتا و میراث بوده که توی خونه محرمم بمونن، وگرنه مهتای من از برگ گلم پاک تره!

میراث برخاسته، با شتاب به سمت شیرینی و دسته کل رفته، آن ها را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    این میراث چه پروه میگه من زن میگیرم اما نمیزارم مهتا شوهر کنه کثافت

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    3

    فکر نمی کنم چون کیان و پدرش از همه چی خبر داشتن

    ۳ ماه پیش
  • Ala

    0

    آره احتمالا بعدم اگه خواستگار کیان بود تندی پا نمیشد بره بیرون یجور میگم انگار من میدونم😂😅

    ۳ ماه پیش
  • شبنم

    3

    سلام چرا انقدرپارتها کم وکوتاه هست وحالا که اینقدر دیربه دیر پارت می گزارید لااقل طولانی کنید یا دوت پارت بگذارید

    ۳ ماه پیش
  • مینو

    2

    سلام رمان خیلی جذابیه👌👌 ولی هم تایم پارت ها کوتاهه هم دیر ب دیر میزارین انتظار سخته حاحی

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    1

    ای بابا میراث عجب آدم خرفتیه

    ۳ ماه پیش
  • Ala

    2

    میراثع از خود راضیه رواعصاب با خودت چند چندی آخر

    ۳ ماه پیش
  • Ala

    1

    من متوجه نشدم الان این حاج فتاح همون پدر کیانه؟؟

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️