پارت یک :

_صیغه طلاق جاری شده خانم، شما دیگه زن و شوهر نیستین!
نگاه گنگ و خیسش را به او می دوزد، به اویی که بیخیال،عاری از هیچ عذاب وجدانی با نیشخند همیشه جذابش او را می نگریست!
همان نیشخندی که برایش جان می داد!
تمام شده بود، این مرد در کنار آخرین امضایشان دیگر تمام شده بود!
چادری که هول هولکی و با دستپاچگی بر روی سرش انداخته بود را در مشت هایش می‌ گیرد و از کنارش می گذرد.
_وایستا!
بر نمی گردد!
دلش نمی خواست او را ببیند! آن چشمان را؛ همان هایی که سالها منتظر بود فقط یک بار خودش را در آن ها ببیند و حالا نگاه کردن در آن دو گوی شب رنگ یعنی تیر خلاص!
_مهریه ت رو ربختم به حساب، حلال ملال سرم نمی شه، به سلامت!
دست خودش نبود که گردنش به یکباره به سمتش بر می گردد و قطره اشکش به روی گونه ی یخ زده اش س‌ُر می خورد:
_خیلی نامردی!
همین، فقط همین را می توانست بگوید!
صورت مرد مقابلش به یکباره سرخ می شود و دست انداخته به دور بازوی نحیفش او را از کشان کشان با خود از دادگاه بیرون می کشد:
_ولم کن!
بعید می دانست صدای ضعیفش به گوشش رسیده باشد!
تنش به جلو هُل داده می شود و مرد فریاد می کشد:
_که من نامردم هان!
در صورت خیسش خم می شود و تُن صدایش را پایین می کشد:
_من نامردم که پنج سال تو خونه مون جولون دادی و نگاه چپ ننداختم؟ نامردم که سرت رو روی یه بالشت با من گذاشتی و گفتم نه حق نداری دست بزنی؟ آره؟
چادری که بر روی موهای لخت دخترک سُر خورده بود را بالا می کشد و ادامه می دهد:
_ولی انگاری اشتباه کرده بودم موش موشک خانم!
حق نداشت، نه دیگر حق نداشت او را این گونه صدا بزند! او تمامی حقش را از دست داده بود وقتی با کلی دوز و کلک طلاقش داد!
تنش را عقب می کشد.
در مقابلش همچو جوجه ی باران خورده نشان می داد ولی دیگر بس بود،دلش سیلی جانانه بر روی همان صورتی را می خواست که در طول این پنج سال فقط یک بار آن هم پنهانی و در خواب بوسیده بود!
_دیگه...دیگه حق نداری این طوری صدام بزنی آقای سیروان!
یکه خوردنش را احساس می کند.
لب لرزانش را بین دندان هایش می کشد و مانند کودکی لجباز دستانش را به زیر چشمان خیسش کشیده به او پشت می کند؛ به مردی که همه ی دنیایش بود و دیگر نبود!
*
_واه دیوونه شدی مادر؟ بری! اصلا کجا رو داری که بری؟
آخرین لباسش را تا کرده به دور خود می چرخد!
دیگر چه چیزی را نگرفته بود؟ بالاخره پنج سال در این اتاق همچو اسباب بازی دست آموز زندگی کرده بود!
_مهتا مادر باتوام!
مژه هایش را محکم روی هم می فشارد!
دلش جیغ کشبدن می خواست؛ خرابی تمامی وسایل این اتاق که روزی با ذوق خریده بودتشان!
_این پسر من خبط کرده، غلط اضافه کرده، تو کوتاه بیا!
برای این زن ارزش زیادی قائل بود!
_می شه اجازه بدید بعد پنج سال دیگه برای خودم زندگی کنم؟
می‌گوید و پشیمان می شود وقتی اشک های زن رو به رویش چکه چکه می چکد!
لب گزیده به سمتش قدم بر می دارد و دو دستش به روی کتفش کشیده او را محکم در آغوش می کشد.
این زن بوی مادرش را می داد، به والله روا نبود که او را هم با پسرش یکی بداند:
_معذرت می خوام.
موهای بلندش با انگشت های مهربانه ی این زن شانه کشیده می شود و بوسه ایی پُر مهر به روی گونه که شدیدا احتیاج داشت!
_معذرت خواهی چی مادر؟ تو راست میگی! پنج ساله پسرم خون تو رو توی شیشه کرده و من چشم بستم بلکه یه روزی عاشقت شه!
مهتا را از آغوشش دور کرده، با مهربانی نگاهش را دور چهره ی دلنشینش می‌گرداند:
_کور کوره، هر کاری هم بکنی نمی بینه....ولی من شوهرت می دم یه جایی که همه انگشت به دهن بمونن حالا ببین!
مهتا خجالت کشیده، نامش را کشیده صدا می زند:
_خاله فاطمه نداشتیما!
_کی رو قراره شوهرش بدید؟
به گوش هایش شک می کند!
به سرعت گردنش را می چرخاند و او را می بیند که با آن هیبت ترسناکش به چارچوب در با دستانی گره کرده درهم تکیه داده است!
خاله فاطمه را می بیند که پیش دستی کرده، به او تشر می زند:
_به تو ربطی نداره، کی‌گفته حق داری پات رو اینجا بذاری میراث!
میراث، میراث! حتی دیگر اسمش را باید به سطل زباله ی ذهنش انتقال می داد!
_خونه ی خودمه ها!
راست می‌گفت خانه ی او بود و دیگر ماندنش جایز نبود!
مادرش به او چشم غره می رود:
_روت مثل پدر خدابیامرزت زیاده!
از او رو برگردانده از اتاق خارج می شود تا تتهایشان بگذارد، هنوز هم انگار امیدی به با هم بودنشان داشت!
_قراره کجا بری؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    ای خدا قلباشو نگاه😍😍😍

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    سلام نویسنده عزیز ممنونم بابت رمان قشنگی که می نویسید

    ۱ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزمممم

    ۱ ماه پیش
کپی شد!