پارت سیزده :

به محض رفتنش، مهتا نفس های مبحوس شده در سینه اش را پلکانی بیرون می دهد. تمام تنش از شدت اضطراب و هیجان می لرزید.

میراث هیچوقت حتی به اشتباه او را در آغوش نکشیده بود. چه برسد آن طور دست به دور کمرش بیندازد او را به سی.نه اش بچسباند!

موهای عرق کرده و چسبیده به پیشانی اش را بالا می دهد و سعی می کند نفس های عمیقی بکشد.

_مهتا، خاله مهمونا نزدیکن، آماده نشدی؟

به سمت آیین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    ای مردم از خنده بمیر میراث

    ۳ هفته پیش
  • masi

    0

    ,وایی داره حساسس میشه😍

    ۲ ماه پیش
  • زکیه

    4

    پارت ها خیلی کوتاه هستن خیلی دیر به دیر پارت گذاری میشه لطفا مارو درک کن نویسنده محترم زود زود پارت گذاری کنید

    ۳ ماه پیش
  • Ala

    1

    وای کاره داره به جاهای باریک میکشه کاش پارتها طولانی تر بودن

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    5

    آخ آخ بسوز میراث خان ای کاش پارت گذاری روزانه رمانها مثل داشتن کارت ملی اجباری میشد🥲میدونم ربطی نداشت ولی هیجانی شدم🥹🤭

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️