دوست داشتی؟
رمان عاشقانه هدف سخت از زهرا رحمانی در دنیای رمان

رمان هدف سخت

  • زبان فارسی
  • 90K 👁
  • 277 ❤️
  • 319 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی هدف سخت

فریدون تهرانی دانشمندی هسته‌ای است که عضو تیم هسته‌ای سازمان انرژی اتمی تهران می‌باشد. داستان از جایی آغاز می شود که در یک تصادف ساختگی توسط باند ترور دانشمندان هسته‌ای، فریدون به همراه دخترش گرفتار دشمنان می‌شوند. تانیا دختر فریدون بی اطلاع از همه چیز، ناخواسته وارد ماجرایی می شود که زندگی‌اش را دستخوش ماجراها و مشکلات بسیاری می کند و در اینجاست که هدف سخت زاده می شود...

پارت اول

مقدمه:
سخت‌ترین اتفاق در زندگی، رسیدن به جایی‌ست که هیچ‌گاه انتظارش را نداری؛
گذشتن از مسیری که هیچ‌گاه برای خود نساخته‌ای و رویارویی با آدم‌هایی که هیچ‌گاه هم‌هدف تو نبوده‌ و نخواهند بود.
مانند آهنرباهایی با دو قطب همنام.
مدافع‌هایی که هیچ‌گاه به نقطه‌ی تداخل نخواهند رسید...
-------
دری آهنی با فشاری شدید باز شد و دختری لاغر اندام با ضربه و تکانی محکم به درون اتاق پرتاب شد. برای لحظه ای از درد به خود نالید و احساس سرما کرد. هنوز چشمانش به تاریکی عادت نکرده بود. از سردی اتاق در خود جمع شد و به فکر فرو رفت. نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده؛ پدرش... پدرش کجا بود؟ تنها چیزی که از آن‌ صبح در ذهنش مانده بود، آغوش گرم مادرش و آرزوی موفقیت او بود. پس از آن بود که سوار بر ماشین پدرش، به سمت دانشگاه حرکت کرده بودند. مشغول صحبت با پدر بود که یک ضربه‌ی شدید به اتومبیل‌شان از مسیر اصلی اتوبان منحرفشان کرده بود. درد و سوزشی در سرش و...
دیگر چیزی به ذهنش نمی‌رسید جز صداهایی که کم‌کم در سرش خاموش شده بودند. هنگامی که چشمانش را باز کرده بود، بر روی یک صندلی به حالت نشسته بسته شده بود. به اولین شخصی که وارد اتاق شده بود، چشم دوخته بود. مردی تنومند که در چهره اش هیچ احساسی وجود نداشت. با درماندگی از او پرسیده بود:
«من برای چی اینجام؟ شما کی هستین؟»
اما پاسخ مرد تنها سکوت بود. نامش را پرسیده بود و او نیز هم نام و هم نام‌خانوادگی‌اش را بر زبان آورده بود. مرد تنهایش گذاشته بود و ساعتی را در سکوتی گنگ گذرانده بود. سرش سوزش داشت و بدنش درد می‌کرد. دیری نپاییده بود که چشم‌بندی بر چشمانش گذاشته بودند و این‌بار دست‌ها و پاهایش را با سیم و محکم‌تر از قبل بسته بودند. در طول مسیر هیچ سوالی نپرسیده بود. می‌دانست که جوابی نخواهد گرفت. سرانجام دست‌ها و پاهایش را باز کرده و او را به آن اتاق تاریک هدایت کرده بودند.
دستش را روی محل سوزش سرش گذاشت. گرم بود. آن روز نخستین روز تحصیلش در مقطع ارشد بود. چقدر برای آن روز شوق داشت. مدت‌های مدیدی درس خوانده بود تا در همان رشته‌ و دانشگاهی پذیرفته شود که پدرش جزو اساتید برجسته و هیئت علمی آن‌‌جا بود. اما اکنون...
در روزی که قرار بود رویاهایش به واقعیت مبدل شوند، خودش اینجا و پدرش... در دل دعا می‌کرد که اتفاقی برای پدرش نیفتاده باشد. با این فکر، بغض گلویش را فشرد اما مجالی برای گریه نداشت. باید سر در می‌آورد اینجا چه خبر است. نمی‌دانست چند ساعت را به محاسبه‌ی دقیق تمام زوایای اتاق گذرانده بود. احساس ضعف و گرسنگی شدید داشت. رفته رفته اتاق سردتر میشد. ساعت‌ها بود که چشمانش به تاریکی اتاق عادت کرده بودند. یک اتاق نسبتا بزرگ بود بدون هیچ پنجره‌ای. تختی فلزی در گوشه‌ای قرار داشت و ملحفه ای کهنه بر روی آن خودنمایی می‌کرد. در کنار تخت یک صندلی قرار گرفته بود که بر رویش یک سینی محتوی مقداری غذا و نوشیدنی قرار داشت.
توالت فرنگی‌ای نیز در سمت دیگر اتاق قرار گرفته بود که کثیفی جداره‌اش حتی در آن تاریکی نیز توی ذوق می‌زد. برای سرحال شدن ناچار بود به بدنش سوخت برساند. پس به زحمت از جای برخاست و نگاهی به محتویات درون سینی انداخت. غذایی شامل یک تکه نان بیات شده، مقداری سیب زمینی آبپز و تکه مرغی بی‌رنگ و رو، درون بشقاب جا خوش کرده بود. از بوی مرغ حالش بهم خورد اما سیب‌زمینی‌ها و نان قابل خوردن بودند. با ولع آن‌ها را فرو داد و آب را سر کشید. حس می‌کرد سرگیجه‌اش کمتر شده است. از روشویی کوچک کنار سرویس بهداشتی، آبی به صورت زد و رد خون را از کنار و روی پیشانی شست. حالا نیاز به اندکی خواب داشت تا قوای از دست رفته را بازآرد. روی تخت نشست و ملحفه‌ی کهنه‌ای را که ظاهرا مجبور بود به عنوان پتو از آن استفاده کند را در دست گرفت که همان دری که چند ساعت پیش، او را راهی آن اتاق کرده بود، با همان تکان شدید مجددا باز شد.
نمی‌دانست قرار است با چه چیزی مواجه شود؛ پس بدنش یخ‌ کرد؛ اما تلاش کرد بر خود مسلط شود. اکنون وقت وحشت کردن نبود.
ابرو در هم کشید و نگاهی به قامت فردی انداخت که اکنون کاملا وارد اتاق شده بود و روبرویش قرار گرفته بود.
_خانم تانیا تهرانی؟
پوزخندی پررنگ بر لبانش نقش بست.
_منو اینجا آوردین که اسم فامیل بازی کنیم؟ اون لندهور قبلی ازم پرسید و منم یبار جواب دادم. این مسخره بازیا چیه؟ من چرا اینجام؟ بابام کجاس؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان هدف سخت
  • ماریا

    0

    نسخه آفلاین رمانو بزارید

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    عزیزم رمان رفته برای چاپ. امکانش نیست دیگه

    ۳ ماه پیش
  • نیست نما

    1

    چاپ گذاری منظورش اینه بیاره تو دنیای رمان و دیگه آنلاین نیست؟اگه اینجوریه چرا نمیاره پس؟

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    بله عزیزم. هدف سخت در دست چاپه🌹

    ۷ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 940

    خسته نباشی عالیه اخر با ارسین ازدواجمیکنه مه ان هم ازش سواستفاده کردب ای خودش

    ۸ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 50

    خوبه میتونه بهتر هم باشه

    ۱ سال پیش
  • مهشید

    در پارت 260

    خوبه در کل

    ۱ سال پیش
  • مهدی

    در پارت 10

    فعلا که چیزی از رمان دستگیرم نشده که...

    ۱ سال پیش
  • فزغلاعده

    در پارت 900

    رغذتهدخدغزژف

    ۱ سال پیش
  • لژازرنذم

    در پارت 890

    فسبغهرخذدکمذ

    ۱ سال پیش
  • لااننذا

    در پارت 880

    سلرعدمکپتزفژب،

    ۱ سال پیش
  • اتنبباد

    در پارت 870

    ژفازذندمخاازژببژاز

    ۱ سال پیش
  • غلندرپ

    در پارت 860

    ذعرععرهذنذذمدم

    ۱ سال پیش
  • زپذبرزدپ

    در پارت 800

    ذاذرتذذنذنذن

    ۱ سال پیش
  • لابانم

    در پارت 790

    زانریزترتذندمدم

    ۱ سال پیش
  • لادرذد

    در پارت 780

    رذذنهذرعزعهرنذذنذنه

    ۱ سال پیش
  • اانالدپببد

    در پارت 770

    رترهرعزرنرن ذهزهرننمدمد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!