دوست داشتی؟
رمان عاشقانه یادگار قلبم از زهرا دهداری دنیای رمان

رمان یادگار قلبم

  • زبان فارسی
  • 28.7K 👁
  • 97 ❤️
  • 65 💬

خلاصه رمان عاشقانه یادگار قلبم

عده ای میگوند،تقصیر من نیست عده ای نیز میگویند دخترک سر به هوا بود دیگر! عده ای هم سکوت اختیار میکنند و مرا با درد خود رها میکنند اما من محکوم شده ام به قلبی که تا ابد با من میماند،من نمیخواستم... اما شد! قلبش مرا میشناسد،برای همین با من ماند و مرا چون سرطانی در دل هیچ گاه رها نمیکند من محکومم! به ادامه ی راهی که تو برای من ساختی و تو در نبودت قلبت را برایم به یادگار گذاشته ای!

قسمتی از متن رمان یادگار قلبم

-مگه میشه فندق من یه روز زشت بشه؟
دستانم را مشت کرده و آرام به دستش کوبیدم
مگه نگفتم به من نگو فندق!-
لبخندش را دوست داشتم
لبخندش مرا به یاد شب های بارانی عید می انداخت
همان شبی که برای اولین بار او را دیدم....همان شبی که مرا در آغوش خود گرفت و در گوشم زمزمه وارگفت هرگز مرا رها نخواهد کرد!
پس چه شد؟
او کجاست؟چرا نمی بینمش! مگر نگفته بود آغوشش را از من هیچ زمانی پنهان نمیکند؟
حال آغوشش برای که آشکار است؟
-قول میدی دوستم داشته باشی؟
-بهت قول میدم این قلب تا وقتی می تپه فقط تورو دوست داشته باشه عزیز دلم
بر سر قولت ماندی!اما به چه قیمتی؟
-تو این هوا چرا اینجا می پلکی؟
آشفته به سمت صدا برگشتم
مردی با چشمانی عجیب و موهایی که به خاطر کلاه از دیدم پنهان شده بود مرا مجذوب خود ساخت
فکر نمیکنم به شما مربوط باشه!-
چند قدمی به سمت من برداشت و رو به رویم ایستاد
کت مشکی بلندش او را مخوف کرده بود!
-رو به روی خونم وایسادی و زل زدی به بادیگاردم،به نظر من که حق دارم بپرسم اینجا چه غلطی میکنی
بی ادبی اش به کنار،اخم هایش مرا جَری تر میکرد
-فک کنم قبل خونه ی تو! اینجا کوچه هم
حساب بیاد نه؟ مردم حق ندارن تو کوچه ی خوونتوون رفت و آمد داشته باشن جناب؟
من نیز مانند او مستقیم به چشمانش خیره شدم
حال که دقت میکردم،او نیز چشمانش به قرمزی می رسید
نکند او نیز چون من ،به اصطلاح آن پسران شیشه
کشیده است؟
-ببین دختر جون،نوع حرف زدنت و اصلا نه پسندیدم!
نیم نگاهی خریدانه به قد و قواره ام انداخت که مرا بیشتر عصبانی کرد
-ازت میگذرم ، برو رد کارت شر درست نکن!
او که بود که بخواهد مرا ببخشد؟اصلا من مگر در مقابل او کاری اشتباه کرده بودم؟
-مرتیکه دو هزاری تو کی هستی که بخوای از من بگذری!
یک تار ابریش را بالا انداخت و با حالتی تمسخر آمیز نگاهم کرد
-باشه خب ازت نمیگذرم..هر جور خودت بخوای!
قدش بیست سانتی از من بلند تر بود
یک جور هایی برای نگاه کردن به آن چشمان قرمز سرم را باید تا اسمان بالا می بردم
فرم چشمانش عجیب بود! خماری عجیبی داشت که مرا بیشتر وادار به تفکر معتاد بودنش وا میداشت
-حلالت باشه!اگه کم دیدی بیا تو خونه بیشتر دید بزن.
چشمانم از حرف بی ادبانه اش تا حد ممکن گرد شد
چگونه خود را این گونه صمیمی می شمرد؟
محکم با کف دست به سینه اش کوبیدم
-تو به چه حقی با من اینجوری حرف میزنی؟؟
از شدت دستم یک قدم ب سمت عقب برداشت
و بعد از ثانیه ای دو قدم به سمت من!
-تو با چه حقی دست به من میزنی؟
درک نمیکردم! در این بل و بشوی زندگی ام اصلا همچین آدمی را درک نمیکردم!
-ببین اخرین باره بهت میگم..یا عین یه بچه خوب میری! یا بعدشو تضمین نمیکنم
اخم هایم را در هم کشیدم و به قدم هایش که
به سمت من برداشته می شد نگاه کردم
دروغ چرا؟ قد و قواره اش مرا به عقب می کشاند
و سخنانش چون آتشی سوزان خوش رنگ و ترسناک بود
دستانم را به نشانه تسلیم بالا برده و سر جایم محکم ایستادم
او نیز ایستاد...
-چه خبره؟
او سرش را به عقب برگردانید و بعد از چند ثانیه کاملا به طرف آن زن
با آن صدای پر ناز و متانت چرخید
-چیزی نیست خودم حلش میکنم
زن با کفش های پاشنه بلندش به سمت ما آمد و او نیز
با حالتی چون احترام!
چند قدمی از من دور شد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان یادگار قلبم
  • سیسی خانوم

    0

    بهترین رمان عمرم بود واقعا حرف نداشت نویسنده جان یخورده اگر واضح تر و بهتر داستان رو بیان میکردی عالی میشد و خواهش میکنم جلد دوم رو بنویس و سوال ها و سردرگمی های که با این جلد برامون پیش اومد رو جبران کنی ممنونم ازت موفق باشی ✨

    دیروز
  • میترا

    1

    بد بود اصلا از داستان حس خوب نگرفتم

    ۲ ماه پیش
  • سما

    0

    اخرای رمان خیلی خوب بود اما ای کاش همون اول شخصیت هارو معرفی میکردن

    ۴ ماه پیش
  • Rozi

    3

    جمعا رمان خوبی بود و داستان خوبی داشت فقط یه کوچولو زود تموم شد بیشتر باید رو شخصیتا کار میشد و اطلاعات بیشتری ازشون داشتیم ولی درکل سرگرمم کرد و قلم خوبی بود .

    ۴ ماه پیش
  • گلناز

    6

    خیلی پایانش رو بد تموم کردی

    ۶ ماه پیش
  • Zohre

    5

    رمان خوبی بود.باید حواست بهش باشه یه دفعه هنگ نکنی.

    ۶ ماه پیش
  • la_ya

    5

    خیلی رمان قشنگی بود لذت بردم از خوندنش از همچنین سبک رمان خوندن خیلی خوشم میاد و بنظرم اینجور رمانا ب سلیقه بستگی داره

    ۶ ماه پیش
  • کیمیا

    4

    سبک قلم جالبی داشتی عزیزم ... حقیقتا من به شخصه عادت ندارم رمان با متن ادبی بخونم ولی زیبا بود جا داشت برای بهتر تر شدن که ایشالا تو رمانه بعدیت 🩷

    ۶ ماه پیش
  • دنیا

    2

    این رمان کامل نیس کاشکی موقع نوشتن رمان بیشتر توضیح میدادین

    ۶ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    2

    به عنوان عاشقانه نخونین بنظرم چون زیاد عاشقانه محسوب نمیشه ولی خیلی راز آلوده برا من که اهل رمان عاشقانه بودم میشه گفت جزوه اولین رمانایی بود که با اینکه عاشقانه محسوب نمیشه قشنگ بود برام و طنز نبود غمگین بود یکمم گیج کننده بود کاش میگف فلش بک به گذشته یا حال در هر صورت رمان جالبی بود باایراد جزئی

    ۶ ماه پیش
  • ثریا

    1

    کتاب قشنگیه.یه عاشقانه همراه با تلخیهای زندگی.دوسش داشتم واز خوندنش لذت بردم.

    ۷ ماه پیش
  • خیلی افتضاح

    3

    خیلی اصلا هیچی معلوم نبود اصلا

    ۸ ماه پیش
  • ghazal

    2

    کوتاه و زیبا

    ۹ ماه پیش
  • ثامن آراز

    2

    رمان خیلی خوبی بود اولش یکم گیج کننده بود ولی ارتباط برقرار کردم سوال داشتم از خانم نویسنده میتونم به کمک شما یه رمان مشترک بنویسیم؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرادهداری

    1

    خود من هم در حال اموزش برای نوشتن و خلق کردن هستم اما از همکاری با شما خوشحال میشم❤

    ۱۰ ماه پیش
  • ثامن آراز

    0

    چه عالی پس لطفاً آیدی *** یا شاد خودتون رو برام بزارید هر کدوم که راحت تر هستن با هم در ارتباط باشیم و درباره رمان صحبت کنیم بعد از اینکه پیامتون رو دیدم بهتون بیام میدم

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    0

    آیدی تلگرامت و بده خودم بهت پیام میدم عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • آوا

    6

    اصن مشخص نشد چی به چیه یارو یزدان چی شد که گفت بهت میگم از کجا اومدم تو زندگیت همش نامفهوم 😑

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرادهداری

    1

    داستان یکم پیچیده نوشته شده و قبلا هم گفتم قلم اولم بوده و اشتباهات زیادی داشته

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!