هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت یک :
مقدمه:
سختترین اتفاق در زندگی، رسیدن به جاییست که هیچگاه انتظارش را نداری؛
گذشتن از مسیری که هیچگاه برای خود نساختهای و رویارویی با آدمهایی که هیچگاه همهدف تو نبوده و نخواهند بود.
مانند آهنرباهایی با دو قطب همنام.
مدافعهایی که هیچگاه به نقطهی تداخل نخواهند رسید...
-------
دری آهنی با فشاری شدید باز شد و دختری لاغر اندام با ضربه و تکانی محکم به درون اتاق پرتاب شد. برای لحظه ای از درد به خود نالید و احساس سرما کرد. هنوز چشمانش به تاریکی عادت نکرده بود. از سردی اتاق در خود جمع شد و به فکر فرو رفت. نمیدانست چه اتفاقی افتاده؛ پدرش... پدرش کجا بود؟ تنها چیزی که از آن صبح در ذهنش مانده بود، آغوش گرم مادرش و آرزوی موفقیت او بود. پس از آن بود که سوار بر ماشین پدرش، به سمت دانشگاه حرکت کرده بودند. مشغول صحبت با پدر بود که یک ضربهی شدید به اتومبیلشان از مسیر اصلی اتوبان منحرفشان کرده بود. درد و سوزشی در سرش و...
دیگر چیزی به ذهنش نمیرسید جز صداهایی که کمکم در سرش خاموش شده بودند. هنگامی که چشمانش را باز کرده بود، بر روی یک صندلی به حالت نشسته بسته شده بود. به اولین شخصی که وارد اتاق شده بود، چشم دوخته بود. مردی تنومند که در چهره اش هیچ احساسی وجود نداشت. با درماندگی از او پرسیده بود:
«من برای چی اینجام؟ شما کی هستین؟»
اما پاسخ مرد تنها سکوت بود. نامش را پرسیده بود و او نیز هم نام و هم نامخانوادگیاش را بر زبان آورده بود. مرد تنهایش گذاشته بود و ساعتی را در سکوتی گنگ گذرانده بود. سرش سوزش داشت و بدنش درد میکرد. دیری نپاییده بود که چشمبندی بر چشمانش گذاشته بودند و اینبار دستها و پاهایش را با سیم و محکمتر از قبل بسته بودند. در طول مسیر هیچ سوالی نپرسیده بود. میدانست که جوابی نخواهد گرفت. سرانجام دستها و پاهایش را باز کرده و او را به آن اتاق تاریک هدایت کرده بودند.
دستش را روی محل سوزش سرش گذاشت. گرم بود. آن روز نخستین روز تحصیلش در مقطع ارشد بود. چقدر برای آن روز شوق داشت. مدتهای مدیدی درس خوانده بود تا در همان رشته و دانشگاهی پذیرفته شود که پدرش جزو اساتید برجسته و هیئت علمی آنجا بود. اما اکنون...
در روزی که قرار بود رویاهایش به واقعیت مبدل شوند، خودش اینجا و پدرش... در دل دعا میکرد که اتفاقی برای پدرش نیفتاده باشد. با این فکر، بغض گلویش را فشرد اما مجالی برای گریه نداشت. باید سر در میآورد اینجا چه خبر است. نمیدانست چند ساعت را به محاسبهی دقیق تمام زوایای اتاق گذرانده بود. احساس ضعف و گرسنگی شدید داشت. رفته رفته اتاق سردتر میشد. ساعتها بود که چشمانش به تاریکی اتاق عادت کرده بودند. یک اتاق نسبتا بزرگ بود بدون هیچ پنجرهای. تختی فلزی در گوشهای قرار داشت و ملحفه ای کهنه بر روی آن خودنمایی میکرد. در کنار تخت یک صندلی قرار گرفته بود که بر رویش یک سینی محتوی مقداری غذا و نوشیدنی قرار داشت.
توالت فرنگیای نیز در سمت دیگر اتاق قرار گرفته بود که کثیفی جدارهاش حتی در آن تاریکی نیز توی ذوق میزد. برای سرحال شدن ناچار بود به بدنش سوخت برساند. پس به زحمت از جای برخاست و نگاهی به محتویات درون سینی انداخت. غذایی شامل یک تکه نان بیات شده، مقداری سیب زمینی آبپز و تکه مرغی بیرنگ و رو، درون بشقاب جا خوش کرده بود. از بوی مرغ حالش بهم خورد اما سیبزمینیها و نان قابل خوردن بودند. با ولع آنها را فرو داد و آب را سر کشید. حس میکرد سرگیجهاش کمتر شده است. از روشویی کوچک کنار سرویس بهداشتی، آبی به صورت زد و رد خون را از کنار و روی پیشانی شست. حالا نیاز به اندکی خواب داشت تا قوای از دست رفته را بازآرد. روی تخت نشست و ملحفهی کهنهای را که ظاهرا مجبور بود به عنوان پتو از آن استفاده کند را در دست گرفت که همان دری که چند ساعت پیش، او را راهی آن اتاق کرده بود، با همان تکان شدید مجددا باز شد.
نمیدانست قرار است با چه چیزی مواجه شود؛ پس بدنش یخ کرد؛ اما تلاش کرد بر خود مسلط شود. اکنون وقت وحشت کردن نبود.
ابرو در هم کشید و نگاهی به قامت فردی انداخت که اکنون کاملا وارد اتاق شده بود و روبرویش قرار گرفته بود.
_خانم تانیا تهرانی؟
پوزخندی پررنگ بر لبانش نقش بست.
_منو اینجا آوردین که اسم فامیل بازی کنیم؟ اون لندهور قبلی ازم پرسید و منم یبار جواب دادم. این مسخره بازیا چیه؟ من چرا اینجام؟ بابام کجاس؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
0به نظر جالبه 🙃
۱ سال پیشثریا
0به نظر جالبه 🙃
۱ سال پیشTarannom
0Very good
۲ سال پیشایسان
0خوب
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
☘️
۲ سال پیشیسنا
0عالی
۲ سال پیشکیانا
0رمان جالبی هستش میشه رمان من خیابان نیستم جلد دوم بزارین ممنون
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
ممنون از شما. اون رمان متعلق به من نیست عزیزم🙏❤️
۲ سال پیششیرین
0رمان جالبی باید باشه
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
سپاس از شما عزیزم❤️ خوش بخونی
۲ سال پیشزینب
0فک کنم خوب باشه تازه شروع کردم
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
به جمع ما خوش اومدین. امیدوارم از خوندن رمان نهایت لذت رو ببرید.
۲ سال پیشغزل
0خوب
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
🙏🥰
۲ سال پیش...
2خوب
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
ممنونم از شما🥰🙏
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
لطف داری عزیزم
۲ سال پیشمهری
0خوب
۲ سال پیشستی
0فعلا که خوبه
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
لطف دارین🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهدی
0فعلا که چیزی از رمان دستگیرم نشده که...