هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت صد و سی و هشتم :
***
_بهت افتخار میکنم!
بوسهای بر پیشانیاش کاشت و تانیا لبخند زد. حس میکرد بار سنگینی را بر زمین گذاشته است. هنوز در سالن کنفرانس بودند و سایرین در حال سرو انواع نوشیدنی، با یکدیگر گپ میزدند. تانیا نیز خود را به آرسیناش رسانده بود تا این ضیافت را در کنار او جشن بگیرد.
چند نفری ضمن عبور از کنارشان، به او تبریک گفتند و برایش آرزوی موفقیت کردند. یکی دو نفری هم عنوان کرد
لطفا صبر کنید...
