پارت دوم :

_وای که تو کُشتی منو با این کلاس اول. چند ماه دیگه که مهر ماه برسه تازه بدبختی من شروع میشه.
_مامان؟ من برم کلاس اول، تو بدبخت می‌شی!؟
_ولم کن یاس. نه، پس خوشبخت میشم‌! هر روز باید از کارم بزنم، ببرمت مدرسه و بیارمت.
_من که صد بار گفتم خودم میرم.
شادی با دستکش‌هایی که پر از کف بود، ادای زدن به سینه‌اش را در آورد. بعد آغوش گرمش را باز کرد تا برای دختری که با شیرین زبانی‌اش همیشه پیش زبان او کم می‌آورد به سینه زده، ذوق کند و بعد او را در بغلش جای دهد.
_مامان فدای تو بشه که انقدر بزرگ شدی عزیزدلم. من نوکرتم هستم. خودم می‌برمت و خودم میارمت یاس خوشگل من.
شادی این را به یاس گفت و بعد با آهنگ، شروع به خواندن کرد و از اتاق خارج شد که تقه‌ای به در خورد.
شادی به سمت در رفت و دستگیره آن را پایین کشید. آزل پشت در منتظر ایستاده بود. تا چشمش به شادی افتاد گفت:
_سلام خانم. جوری؟ بخیری؟ کیفت کوک است؟
_سلام آزل. آره خوبم. کوکِ کوک... چی شده؟ خبری برام داری؟ نکنه یه خونه دیگه برام گرفتی تمیز کنم؟
_هان، جورش کردم.
_دستت درد نکنه، تا تو توی این ساختمون هستی و نگهبانشی، خیال منم راحته. فکر کنم داری تمام تلاشت رو می‌کنی تا اهالی این ساختمون کار خونه‌هاشون رو به کس دیگه‌ای ندند.
آزل با این حرف شادی خندید. چشم‌های ریزش بسته شد. او داشت ریش‌هایش را بلند می‌کرد. با اینکه موهایش را مدل آلمانی زده بود و فاصله بین ریش و موهایش خالی می‌ماند، اما باز انگار قصد داشت ریش‌هایش را بلند کند، درست برعکس سبیل‌هایش که هر روز می‌تراشید.
شادی به چهره او که نگاه می‌کرد، گروهک داعشی‌ به خاطرش می‌آمد و نصیحت‌های مادر که از او و همه افغان‌ها حذر کند، اما مگر شادی می‌توانست خوبی‌هایی که طی این یک ماه آزل به او و یاس داشته بود را فراموش کند یا از او ذره‌ای بترسد.
شادی در خانه قبلی که تازه شروع به کار کرده بود، با زنی آشنا شد که خواهر آزل بود، همین مرد افغانی که حالا روبرویش ایستاده و به او لبخند می‌زد. همان موقع که خواهر آزل را به جای خود مناسب دید و دست از آن کاری که برای او ساخته نشده بود کشید. از میان آن همه خانمی که آمدند تنها توانست خواهر آزل را به جای خود برای شستشوی پیرزن انتخاب کند.
شادی هنوز آزل را نمی‌شناخت. یک هفته نبود که مشغول کار در خانه‌ی اعیان‌نشین شده بود، اما خیلی زود پی برد که خالی کردن لگن کار او نیست. با هر بار خالی کردن لگن از زیر آن زن مسن سال، تمام روده و معده‌اش می‌آمد توی حلقش! نوه پیرزن قبول نکرد که بعد از یک هفته کاری برود، باید حتما یکی را جایگزین خود می‌کرد.
از میان گزینه‌هایی که می‌آمدند، فقط همین یکی توانش بیشتر از همه بود و زن زیر دستش جیغ نمی‌کشید. از ظاهر زن نفهمید افغان است. درست شبیه زنان ایرانی لباس پوشیده بود و ظاهر مرتبی داشت. همه حرف‌هایشان را که زدند و کار که تمام شد و به توافق رسیدند، شادی شناسنامه‌اش را از او خواست و در کمال تعجب به او نگاه کرد. پرسید:
_شما مال افغانستان هستید؟
و زن با خونسردی تمام جوابش مثبت بود که شادی باز با تعجب پرسید:
_حتما شوهرتون ایرانی هستند؟!
_نه، او هم افغان است.
_الان به لهجه افغانستانی حرف زدی! خیلی خوب ایرانی حرف می‌زنیا!
_پدر و مادرتم ایرانی نیستند؟
_نه نستند.
شادی آن روز چند بار از زن افغان در این مورد سؤال کرد تا مطمئن شود. کلامش هم مثل افغانها نبود. هم خودش و هم شوهرش هر دو افغان بودند.
آن دو یک روز را در کنار هم سپری کردند و زن افغان این کار را به او پیشنهاد داد تا شادی برود و به قول خودش، پیش برادر دینی‌ او کار کند. گفت که حالا که حالت بهم می‌خورد، باید به سراغ تمیز کردن ساختمان‌ها بروی. شادی هم خیلی زود قبول کرد. چون تا دیپلم بیشتر نخوانده بود و تنبلی کرد تا به سراغ درس و دانشگاه برود. دختر پیرزن هم بدون اینکه بفهمد زن افغان است، زود قبولش کرد تا جایگزین شادی شود‌. باید زودتر به خارج رفتنش می‌رسید.
شادی حالا یک ماهی می‌شد که وارد این ساختمان شده بود. اطراف تهران بود و با مترو دسترسی به آنجا راحت بود. بعضی وقتها آزل و او تنها کسانی بودند که در آن ساختمان رفت‌وآمد می‌کردند.
با اینکه دو سوم واحدهای آن از سکنه پر شده بود، ولی رفت‌وآمد خاصی نداشتند و بیشتر همان اول صبح بود که انگار همه بیرون می‌زنند تا خارج از مجتمع به کاری مشغول شوند و آنهایی هم که حضور داشتند، درست مثل لاک‌پشت‌هایی که در لاک خودشان فرو رفته‌اند، قصد بیرون آمدن از خانه‌هایشان را نداشتند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️