پارت پانزده :

_پس چرا گ... گ... گریه می‌کنی م... م... مامان؟ مگه ن... ن... نمیگی زود خوب میشم.
_چرا عزیزم. فقط تو دیگه بهش فکر نکن. سعی کن خیلی زود فراموشش کنی.
بعد صورتش را پاک کرد و تمام سعی‌اش را کرد تا لب‌هایش را تا انتها باز کند و آهی عمیق از ته دل بکشد. شاید غصه‌هایش را بتواند اینگونه بیرون بریزد تا خفه‌اش نکرده و جلوی تنفسش را نگرفته و گفت:
_ما از فردا دیگه به این خراب شده نمیاییم. مامان بهت قول می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️