حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت پانزده :
_پس چرا گ... گ... گریه میکنی م... م... مامان؟ مگه ن... ن... نمیگی زود خوب میشم.
_چرا عزیزم. فقط تو دیگه بهش فکر نکن. سعی کن خیلی زود فراموشش کنی.
بعد صورتش را پاک کرد و تمام سعیاش را کرد تا لبهایش را تا انتها باز کند و آهی عمیق از ته دل بکشد. شاید غصههایش را بتواند اینگونه بیرون بریزد تا خفهاش نکرده و جلوی تنفسش را نگرفته و گفت:
_ما از فردا دیگه به این خراب شده نمیاییم. مامان بهت قول می
لطفا صبر کنید...
