حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت سوم :
آسانسور همیشه خالی بود و شادی دست یاس را میگرفت و هر وقت حوصلهاش سر میرفت، به خصوص به وقت عصر او را به محوطه پارک مانند ساختمان میبرد، تا روی تنها سرسرهی آن بازی کند. آزل هم از دور در اتاقک خود به آنها نگاه میکرد یا اگر یاس صبح میخواست بیرون بزند، شادی او را به آزل میسپرد تا از پنجره اتاقک سرایداری مواظب دخترکش باشد.
شادی با صدایی ناگهانی از پشت سرش ترسید.
_خانم جان، برو بالا، من مراقبت دخترکتان هستم.
با اینکه یک متر به هوا پریده بود اما خودش را کنترل کرد و به عقب برگشت.
آزل داشت به یاس نگاه میکرد که تاپی نیمتنه با شلوارک قرمزی پوشیده بود و دوباره گفت:
_من مراقبت دخترکتان هستم، خیالت جَم. شما کیف اَستی، اَمروز کارت به خیر بود؟
شادی هنوز صدای تپش قلبش را میشنید، اما آزل مصرانه و بیتفاوت جلوی او ایستاده و منتظر جواب بود، پس گفت:
_همیشه ممنون دار خواهرتون هستم که اینجا رو به من معرفی کرد. با اینکه کارش سخته، اما خیلی بهتر از مریضداریه. بله، امروز هم یکی از روزای خوب خداست. توی این چند وقت هی خواستم ازتون بپرسم ولی یادم میره... خواهرتون با اون خانم مسن کنار اومده؟ آخه خیلی غرغر و آه و ناله داشت.
آزل با تعجب کمی به شادی زل زد و بعد دندانهایش نمایان شد، اما چیزی در پاسخ نگفت. شادی دوباره پرسید:
_شما انگار مثل خواهرتون خیلی زبان فارسی رو بلد نیستید، ازتون پرسیدم حالش خوبه؟ با کارش کنار اومده؟
آزل که باز نگاهش را به سمت یاس چرخانده بود، تنها جواب داد:
_ها، حالم کوک است. شما به خیر هستی؟
شادی با این جواب آزل خندید و فهمید که آزل خیلی نمیتواند حرفهای او را بفهمد. از روز اول تا حالا تنها رابطهشان به احوالپرسی کوتاهی گذشته بود، پس پیش یاس برگشت و از دلش گذشت که انگار این مرد هم مثل همه مردها فقط آن چیزهایی که دلخواهش است را میشنود و پاسخ میدهد. بعد از یاس پرسید:
_عزیز خوشگله، پیش آزل میمونی من برم بالا؟
_من دارم بازی میکنم.
_منم نگفتم بیا بالا، گفتم آزل داره نگات میکنه و مواظبته. ببینم وقتی من نیستم باهاش صحبت میکنی؟
_یه سُر دیگه بخورم؟
_ازت پرسیدم با آزل حرف میزنی؟
_آخه اون اصلا بلده حرف بزنه؟! اون فقط بلده بگه جوری؟ جوری؟
شادی خندید.
_باشه خوشگلم، بازیت تموم شد زودی بیا پیش مامان.
شادی با آسانسور بالا رفت تا به بقیه کارش برسد. از کار زیاد و هرروزه خسته شده بود و دلش میخواست امروز کمی برای خودش باشد. قصد کرد با یاسمن به سینما بروند. فیلمی کمدی حالش را کمی بهتر میکرد تا انرژی برای روزهای دیگر داشته باشد.
یک ساعتی گذشت و خبری از یاسش نیامد. وقتی به پایین ساختمان رسید، یاس را پیش سرسره ندید. سایه آزل هم در اتاقش از دور پیدا نبود. بلند داد زد:
_یاس؟ یاسمن کجایی؟
بعد کمی دلش شور افتاد که به طرف اتاقک آزل رفت و از پشت در بسته پرسید:
آزل؟ آزل یاس رو ندیدی؟
اما جوابی نشنید که دستگیره در اتاق را با شتاب پایین کشید. در باز شد. یاس درست جلوی پای آزل ایستاده و دامنش توسط آزل کمی بالا رفته بود. نفس شادی در سینهاش حبس شد و تمام نصیحتهای مادر و شیرین خواهرش برای یک لحظه از جلوی چشمش رد شدند. شادی با تعجب پرسید:
_یاس، یاسمن! اینجا چهکار میکنی؟!
یاس برگشت. چشمانش خیس از اشک بود و به طرف شادی دوید.
_مامان!
_ چی شدی؟ حرف بزن ببینم اینجا چه خبره؟
بعد با خشم به آزل زل زد.
_خوردم زمین مامان... پام زخم شد... ببین!
شادی که با دیدن یاس در اتاق آزل کمی اولش دچار اضطراب شده بود، نفس راحتی کشید و جلوی پای دخترش زانو زد. به زانوی لخت یاس چشم دوخت. کمی خراش دیده بود. دستش را نزدیک برد که همزمان یاس جیغ کشید و آزل گفت:
_چِزی نیست خانم. افتاده کرد، من او را ربودم، با او گپ زدم.
شادی باز نگاهش به سمت آزل برگشت که یاس به آزل اشاره کرد و گفت:
_این منو بغلم کرد و آورد اینجا. خوراکی بهم داد.
شادی که هنوز نگران بود پرسید:
_خوراکیت کو؟ الان که جلوت نشسته بود!
_گفت بذار به پات دوا بزنم، خیر بشی... خودت گفتی وقتی میگه به خیری، یعنی خوبی یا نه؟
_آره مامانی، خودم گفتم. چیزی هم زد؟
آزل که به آنها چشم دوخته بود در جواب شادی قبل از یاس گفت:
_گذاشته نکرد.
شادی که تا آن لحظه اخمهایش درهم بود کمی حالت خوشحالی به خود گرفت و از آزل تشکر کرد، وقتی دست یاس را گرفت تا با خودش ببرد، آزل دست دیگر یاس را زودتر به قول خودش ربود و کنار او نشست. دو دست بزرگش را روی گونههای یاس گذاشت و صورت او را بوسید.
لطفا صبر کنید...
