حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت یازده :
_شما لطف دارید. خدا بچههاتون رو براتون نگه داره.
_ممنون. من دو تا پسر دارم. دختردار نشدم، شاید به خاطر همینه که دلم برای دختر بچهها غنج میره. دخترتون برعکس خودتون سبزست.
_آره به باباش رفته.
به ایستگاه رسیدند که از کنار زن رد شدند. ساعت حوالی نه صبح بود و کمی دیر شده بود. شادی باید زودتر کارش را شروع میکرد. جلوی در ورودی با همان مرد همسایه که دیروز او را عصبانی دیده بود برخورد کرØ
لطفا صبر کنید...
