حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت نهم :
این بار انگار آزل حرف او را فهمید. شادی در نگاه او غمی ندید، اما صدایش محزون بود و زود از پیش او رفت. شادی در را بست و وارد خانهی خالی شد. دستش به کار نمیرفت.
برای آزل ناراحت بود و دلش میخواست کاری برای او بکند. شاید به زودی او را از این ساخ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
