پارت سوم :

نیکی همان‌‌طور که کیک می‌‌خورد با یک دستش مطلب تایپ می‌‌کرد و با دست دیگرش تلفنی با دوستش صحبت می‌‌کرد که فریاد برق‌‌آسایی بر سرش فرود آمد:
ـ خانم پارسا!!!
کیک به گلوی نیکی پرید. در حال سرفه کردن بلند شد و همان‌‌طور که گوشی‌‌ را سر جایش می‌‌گذاشت، گفت:
ـ سلام دایی!
پیمان با عصبانیت گفت:
ـ دنبال من بیا!
نیکی امر او را اطاعت کرد. پیمان در را باز کرد و با اخم گفت:
ـ برو تو!
نیکی با سری زیر گرفته وارد اتاق شد و وقتی در محکم پشت سرش بسته شد، قلبش فرو ریخت. پیمان چند قدم به طرف او جلو آمد و مقابلش قرار گرفت:
ـ فکر می‌‌کنم قبلاً بهت گفته بودم چه کارایی رو نباید تو شرکت من انجام بدی!
نیکی حتی یک کلمه از حرف‌‌های پیمان را متوجه نشد چرا که چشمش روی کت شیک و زیبای او خیره مانده بود و با خودش فکر می‌‌کرد حتماً میلیون‌‌ها تومان قیمت دارد!... صدای تحکم‌‌آمیز پیمان را شنید:
ـ اخراجی!
نیکی به خودش آمد:
ـ ببخشید؟!
ـ گفتم اخراجی! بیرون!
نیکی همچنان با ناباوری نگاهش می‌‌کرد. پیمان به طرف میز رفت و در حال برداشتن خودنویس از کشو به صورتش زل زد:
ـ نشنیدی چی گفتم؟ چرا ماتت برده؟ بیرون!
ـ دایی!...
ـ به من نگو دایی!
ـ چی باید بگم؟ عمو خوبه؟
ـ مسخره‌‌بازی درنیار! من پیمانِ بهکام، مدیر عامل شرکت سامانم. حالا فهمیدی چی باید صدام کنی؟
نیکی بدون این‌‌که قدم از قدم بردارد، همان‌‌جا ایستاده بود و به صورت جدی و عصبانی پیمان زل زده بود.
ـ چرا نمی‌‌ری؟!
ـ حقوقمو می‌‌خوام!
پیمان تک ابرویی بالا انداخت و به دنبال مکثی کوتاه گفت:
ـ باشه! من دستمزد دو روز کاملو بهت می‌‌دم. هرچند می‌‌دونم کار مفیدت روی هم رفته دو ساعتم نمی‌‌شه!
از کشویش یک تراول نو درآورد و روی میز انداخت:
ـ بردار و برو!
نیکی با عصبانیت گفت:
ـ زیاده!
پیمان لب هایش را جمع کرد و گفت:
ـ هر چه‌‌قدر دوست داری بردار!
نیکی که احساس حقارت سراسر وجودش را فرا گرفته بود، بدون این‌‌که به پول‌‌ها دست بزند به طرف در رفت که صدای پیمان را از پشت سرش شنید:
ـ نیکی!
نیکی برگشت و با ابروانی درهم نگاهش کرد.
ـ حقوقتو بردار!
نیکی بی‌‌اهمیت به حرف او در را باز کرد و محکم به هم کوبید و رفت. نفهمید خودش را چه‌‌طور به خانه رساند... انگار در خواب همه‌‌ی آن اتفاقات را دیده بود... همه چیز خیلی سریع رخ داده بود... کیفش را گوشه‌‌ی اتاق پرت کرد و در حالی‌‌که به طرف شیر آب می‌‌رفت، با خودش حرف ‌‌زد:
ـ عوضی! خیال کرده کیه که به خودش اجازه می‌‌ده با من اون‌‌طوری حرف بزنه؟
شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش پاشید. صدای آهنگ موبایلش پخش شد. گوشی‌‌ را از جیب مانتویش درآورد و چشمش به شماره‌‌‌‌ای ناشناس افتاد. گوشی را نزدیک گوش برد و گفت:
ـ بله...؟
ـ برگرد سر کارت!
فوراً صدای پیمان را شناخت. با لحنی عصبانی گفت:
ـ فکر کردی انقدر به کارت محتاجم که با وجود اون همه توهین! باز برگردم؟؟
پیمان فریاد زد:
ـ وقتی رئیست بهت می‌‌گه برگرد باید برگردی. فهمیدی؟؟؟
نیکی با اعصابی درهم به شرکت برگشت. داخل آسانسور نگاهش به چهره جوانی حدوداً بیست و شش هفت‌‌ساله افتاد که با موبایلش صحبت می‌‌کرد:
ـ بله آقای بهکام، حتماً!
بعد از قطع مکالمه نفس عمیقی کشید و به نیکی نگاه کرد. نیکی لبخند کمرنگی زد و پرسید:
ـ تو شرکت آقای بهکام کار می‌‌کنی؟
ـ می‌‌شناسیش؟
ـ منو دیروز استخدام کرد، امروز اخراج کرد!
شاهین شروع به خنده کرد:
ـ پس چرا داری می‌‌ری بالا؟
ـ می‌‌رم ببینم دوباره می‌‌ذاره مشغول شم.
ـ نمی‌‌ذاره. مطمئن باش!
آسانسور متوقف شد. هر دو بیرون آمدند و وارد شرکت شدند. شاهین گفت:
ـ می‌‌خوای من برم باهاش صحبت کنم و وساطتتو کنم؟
ـ ممنونم. زیاد نگران نباش. من خواهرزاده‌‌شم.
و در میان چشمان بهت‌‌زده شاهین به طرف اتاق مدیرعامل رفت، در زد و وارد شد. پیمان با دیدن نیکی سرش را از اوراق بلند کرد و گفت:
ـ دیر کردی!
ـ دیر کردم؟ اصلاً می‌‌خواستم نیام!
ـ می‌‌تونی برگردی!
ـ اون وقت جواب مادرمو چی می‌‌دی؟
ـ خیلی داری حرف می‌‌زنی. تا پشیمون نشدم برگرد سر کارت!
نیکی به طرف در رفت و با لحنی کنایه‌‌آمیز گفت:
ـ با اجازه قربان!
تا پایان وقت کاری شرکت، شاهین چند بار به طرف میز نیکی رفت و از هر دری با او حرف زد تا این‌‌که پیمان از اتاقش خارج شد و با کلافگی صدا زد:
ـ خانم پارسا!
ـ بله؟
ـ تشریف می‌‌آرید این‌‌جا؟
نیکی به طرفش رفت و مقابلش ایستاد. صدای آهسته‌‌ی او را به وضوح شنید:
ـ چرا انقدر علاقه داری خودتو به دیگرون خواهرزاده‌‌ی من معرفی کنی؟
ـ مگه غیر از اینه؟
ـ من به هیچ عنوان دلم نمی‌‌خواست کسی بفهمه تو با من نسبت داری که این‌‌جا آوردمت اما مثل این‌‌که تو تا به همه‌‌ی اعضای این شرکت نگی ول کن نیستی!
در این حین، شاهین از کنار نیکی رد شد و لبخند معنی‌‌داری زد و نیکی فهمید منظور پیمان، شاهین است. صدای آمرانه‌‌ی پیمان را شنید:
ـ دیگه به کسی نگو خواهرزاده‌‌ی منی!
و بدون این‌‌که منتظر پاسخ او بماند، از شرکت خارج شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رم

    0

    من رمان حامی رو میخواستم

    ۹ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رمان حامی حق عضویتی هست. اگه تمایل به خرید دارید اپلیکیشن رو نصب کنید و مراحل عضویت رو بگذرونید.

    ۹ ماه پیش
  • کاکا

    0

    ادبیات روونی داره .

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • پاک

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
  • لاوین

    0

    عالیه💞

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۳ سال پیش
  • سارینا

    0

    خیلی رمان خوبیه

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️