پارت چهارده :

فصل 8
نیکی پشت میز نشسته بود و مرتب به تماس‌‌های تلفنی جواب می‌‌داد. آن روز سرش شلو غ بود و ذهنش مغشوش. دو گوشی دستش بود و هم‌‌زمان با دو نفر صحبت می‌‌کرد. پشت خطی اول، آقای آرمان، عموی سلدا بود و پشت خطی دوم، یکی از اعضای هیئت مدیره که نتوانسته بود در جلسه آن روز حضور داشته باشد.آقای پوریا هم مقابلش ایستاده بود و با او کار داشت اما مراعات دست تنهایی او را می‌‌کرد.
در این اوضاع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    جرا؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️