حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت چهارده :
فصل 8
نیکی پشت میز نشسته بود و مرتب به تماسهای تلفنی جواب میداد. آن روز سرش شلو غ بود و ذهنش مغشوش. دو گوشی دستش بود و همزمان با دو نفر صحبت میکرد. پشت خطی اول، آقای آرمان، عموی سلدا بود و پشت خطی دوم، یکی از اعضای هیئت مدیره که نتوانسته بود در جلسه آن روز حضور داشته باشد.آقای پوریا هم مقابلش ایستاده بود و با او کار داشت اما مراعات دست تنهایی او را میکرد.
در این اوضاع
لطفا صبر کنید...

اسرا
2جرا؟