پارت هفده :

فصل 9
روز جمعه بود. نیکی تک و تنها روی مبل بزرگی نشسته بود و با خودش حرف می‌‌زد: «مینا جونم چه‌‌قدر نامرده! حالا چی می‌‌شد منم با خودش می‌‌برد خونه‌‌ی دوستش؟ اصلاً این مادر و پسر خیلی تودار و مرموزن و هیچی به آدم نمی‌‌گن.»
و با رنجیدگی فکر کرد: «انگار من غریبه‌‌ام!» صدایی از درونش برخاست: «خب هستی دیگه!» لجش گرفت و به خودش جواب داد: «اون‌‌قدرم غریبه‌‌ نیستم!» پاهایش را جمع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    1

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • سوگند

    0

    بیچاره مینا

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️