پارت بیست :

صبح که از خواب بیدار شد، باورش نشد در خانه‌‌ی مردی است که همیشه از فکر کردن به او فرار می‌‌کرد... در اتاقش را باز کرد و خواست از پله‌‌ها پایین برود که صدای زنانه‌‌ای از زیرپله‌‌ها شنید:
ـ این پسر دل خوشی از تو نداره. برای چی با خودت آوردیش؟
صدای عصبانی رامین را شنید که در جواب همسرش می‌‌گفت:
ـ پسرمه! می‌‌فهمی؟
الناز دست به کمر ایستاد و با لحنی نیش‌‌دار گفت:
ـ پسری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    پیمان بزرگ بوده چندپارت قبل گفتید۱۶ مدرسه میره ازآمدنش ۵سال گذشته که خانواده آرمان فهمیدن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️