پارت هجده :

مادرت... مینا.
نامه با صدای فریاد پیمان به سرعت از دست نیکی افتاد.
ـ تو اتاق من چی کار می‌‌کنی؟؟؟
نیکی تندی اشک‌‌هایش را پاک کرد و با سری زیر گرفته جواب داد:
ـ اومدم تمیزش کنم.
پیمان یک تای ابرویش را بالا برد:
ـ یادم نمیاد ازم اجازه گرفته باشی!
نیکی بدون این‌‌که به او نگاه کند، گفت:
ـ ببخشید خب... اشتباه کردم!
پیمان لبخند عصبی زد و گفت:
ـ فقط همین؟! ببخش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سکینه

    0

    رمان خوبی بود

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    عجب اتفاقی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️