پارت شصت و پنجم :
به صورت غرق در خوابش نگاه کردم. به مژههاش، به حالت جمع شدهی دستها و بدنش. دوست داشتنی بود این پسر جذاب و بانمکِ پر از غم!
احساس عجیبی داشتم. احساسی متفاوت از تمام حسهایی که تا اون روز توی زندگیم بود...
کاش توی این هول و ولایِ زندگیم و اینهمه درگیری نیومده بود تا با ذهن باز و آزادتر بهش فکر میکردم و انتخابش میکردم.
در حال حاظر بخش بزرگی از ذهنم معطوف به دو ناشناسِ مزاحمی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مرضیه
1ممنون صبای نازم خیلی بااحساس مینویسی 🥰🧡