قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت صد و سی و پنجم :
《فصل پنجم》
بعد از ظهری بهاری بود. یک راست از فرودگاه آمده بود جاییکه شهریار آدرسش را فرستاده بود. گفته بود بدون معطلی خودش را برساند. اگر تأکید شهریار برای کارِ مهم جناب داوودی نبود، تصمیم داشت یک راست برود خانهٔ خودشان.
مکان مورد نظر، سالن اجتماعات اداره بود. به سربازی که کنار ورودی ایستاده بود، سلام کرد. صدای سخنرانی داوودی به گوشش رسید. به آرامی درِ نیمهباز را هول داد و وا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسترن
2پارت بعدی فک کنم خیلی جذاب بشه😍
۱۱ ماه پیشماهرخ
2عالی خدا قوت . ممنون از پارت های طولانی کامل غرق داستان میشیم
۱۱ ماه پیشآسمان
2عالی بود ی ذره گل کاریش کم بود 😋❤🌼🌼🌼
۱۱ ماه پیشمحرابی
3ممنونم عالی بود مشتاقم برای دیدار این دوعاشق ومجنون
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
2خسته نباشید♥️🩷♥️🧡💚🧡💚🩵💙🩵💙💜🩶💜🩶🤍🖤🤍🖤❤️❣️❤️❣️💖💝💖💝💕💞💕💞💓💗💓💗
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
1منتظربودیم بازم بره گل کاری🥰🥰🥰🥰
۱۱ ماه پیشزهرا z
1خسته نباشی نویسنده توانا دوس نداشتم تموم بشه اینجا تازه حبه داشت آماده رفتن پیشه ساره رو میکرد اهه🙏😘
۱۱ ماه پیشاسرا
1محمدمنصوربایدهم نگران رفتارعادل پرویزی باشه🙏
۱۱ ماه پیشنرگس
1یکی ازبهترین رمان هایی که خوندم قلمت مانابانو
۱۱ ماه پیشراز
1عالی بود بانو مرسی خوش قلم
۱۱ ماه پیشرزا
2بی نظیر و عالی مثل همیشه😘
۱۱ ماه پیشمیم
3مثل همیشه عالی بود،سلامت و موفق باشید خانم رمضانی خوش قلم و خوش ذوق 🌷🙏🏼👏👏👏
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نورا
2یعنی عادل هم بازیچه اونایی شده که می خواستن از موحدی ها انتقام بگیرن؟