پارت صد و سی و پنجم :

《فصل پنجم》
بعد از ظهری بهاری بود. یک‌ راست از فرودگاه آمده بود جاییکه شهریار آدرسش را فرستاده بود. گفته بود بدون معطلی خودش را برساند. اگر تأکید شهریار برای کارِ مهم جناب داوودی نبود، تصمیم داشت یک راست برود خانهٔ خودشان.
مکان مورد نظر، سالن اجتماعات اداره بود. به سربازی که کنار ورودی ایستاده بود، سلام کرد. صدای سخنرانی داوودی به گوشش رسید. به آرامی درِ نیمه‌باز را هول داد و وا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نورا

    2

    یعنی عادل هم بازیچه اونایی شده که می خواستن از موحدی ها انتقام بگیرن؟

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن

    2

    پارت بعدی فک کنم خیلی جذاب بشه😍

    ۱۱ ماه پیش
  • ماهرخ

    2

    عالی خدا قوت . ممنون از پارت های طولانی کامل غرق داستان میشیم

    ۱۱ ماه پیش
  • آسمان

    2

    عالی بود ی ذره گل کاریش کم بود 😋❤🌼🌼🌼

    ۱۱ ماه پیش
  • محرابی

    3

    ممنونم عالی بود مشتاقم برای دیدار این دوعاشق ومجنون

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    خسته نباشید♥️🩷♥️🧡💚🧡💚🩵💙🩵💙💜🩶💜🩶🤍🖤🤍🖤❤️❣️❤️❣️💖💝💖💝💕💞💕💞💓💗💓💗

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    منتظربودیم بازم بره گل کاری🥰🥰🥰🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا دوس نداشتم تموم بشه اینجا تازه حبه داشت آماده رفتن پیشه ساره رو میکرد اهه🙏😘

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    1

    محمدمنصوربایدهم نگران رفتارعادل پرویزی باشه🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • نرگس

    1

    یکی ازبهترین رمان هایی که خوندم قلمت مانابانو

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بود بانو مرسی خوش قلم

    ۱۱ ماه پیش
  • رزا

    2

    بی نظیر و عالی مثل همیشه😘

    ۱۱ ماه پیش
  • میم

    3

    مثل همیشه عالی بود،سلامت و موفق باشید خانم رمضانی خوش قلم و خوش ذوق 🌷🙏🏼👏👏👏

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!