قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت صد و سی و ششم :
نزدیک روستا بود که به ساره زنگ زد.
اما وقتی تماسش از طرف او بیجواب ماند، نفسِ حبس شدهاش را یکجا بیرون داد و به سرعتش اضافه کرد. باران ریز و کم جانی روی شیشهی ماشین نشسته بود که دم درِ خانهٔ عمه درنا نگه داشت. دو سگی که از سر کوچه ماشینش را دنبال کرده بودند، داشتند پرسروصدا بالا پایین میپریدند که گوشیاش زنگ خورد.
به هوای شنیدن صدای ساره جواب داد؛ ولی با صدای سرحال مریم موا
مطالعهی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نصیبه رمضانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم قربون لطفتون. من چند وقت پیش جراحی سختی داشتم فراموش کردم پارتا رو ارسال کنم. امید به خدا امشب میفرستم ..🤗🤗
۱۰ ماه پیشنرگس
0انشالله که بلابه دورباشه تنتون سلامت
۱۰ ماه پیشمحرابی
0ممنونم زیبا بود ان شاء الله که حالتون خیلی زود خوبه خوب بشه وهمیشه سالم و سلامت باشید
۱۰ ماه پیشسلام پری هستم
0خسته نباشید خانم رمضانی عزیز انشاالله همیشه سلامت باشید چرا هفته گذشته پارت گذاری نکردید داستان زیبا ی هستش ممنون از زحمات شما امیدوارم همیشه موفق باشید مرسی
۱۰ ماه پیشراز
1عالی بود بانو. عاشقانه های حبه سیاه هم قشنگه ها
۱۰ ماه پیشنسترن
4یکی بیاد این لبخند پت و پهن منو جمع کنه 😊.خیلی خوب بود
۱۰ ماه پیشآسمان
2عالی مثل همیشه 👌❤🌼
۱۱ ماه پیشفخری
1ممنونم از رمان خوبت خانم رمضانی عزیز عالیه قلمت حرف نداره خسته نباشی عزیزم قلمت مانا ❤🌹❤🌹😍😍
۱۱ ماه پیشزهرا z
1چقدر حس قشنگ در این داستان نهفتست عالی خسته نباشی نویسنده توانا ❤️❤️💯
۱۱ ماه پیشاسرا
2ویس ازطرف کیه🙏
۱۱ ماه پیشماهرخ
1عالی بود عاشقانشون خیلی خاصه
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
1بدهی از نوع خالخالی چی بود دیگه؟
۱۱ ماه پیشنرگس
1هیچی یه بارساره بابزغالش که اسمش خالخالی بودهمین جوری سرکارش گذاشت حسابی دورحیاط دووندش
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
2یه دونه محمد منصور بدید من ببرم🤭🤭🤭
۱۱ ماه پیشرزا
2اینقدر زیبا و دلنشین که اصلا دلم نمی خواد پارت تموم شد خسته نباشی عزیزم مثل همیشه عالی وبی نقص ❤❤
۱۱ ماه پیشمیم
2خیلی پارت قشنگی بود ،مثل همیشه جذاب و دوست داشتنی ❤️💚🤍🙏🏼👏👏👏
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نرگس
1سلام خانم رمضانی خوب هستین نگرانتون شدم خبری ازتون نیست خدایی نکرده مشکلی ندارید