قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت صد و سی و چهارم :
ساره کمی بعد از محمدمنصور بیرون رفت؛ به محض حضورش در بین جمع، از نگاههای خیرهی آنها به خودش هول شد و سلام داد.
سلامش لبخند به لب اکثرشان نشاند و موحدیِ بزرگ و جناب داوودی بلندتر از همه جوابش را دادند.
فرزین کنار خود برایش جا باز کرده بود که وقتی نشست متوجه شد سمت دیگرش و با فاصله، محمدمنصور نشسته است.
نشست و لب زد:
_ از حالا بشینم کنارش زشت نباشه داداشی؟
فرزین لب زد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آسمان
1خیلی قشنگ بود واقعا باید این رمان و خوند ❤🙏😍
۱۱ ماه پیشراز
2ای بابا این مسعود بز کجا رفته بچه رو الاخون بالاخون کرده.مرسی بانو خوش قلم
۱۱ ماه پیشزهرا z
2من عاشق ساره شدم با این شیطونیاش دل محمد منصور رو آب کرده ممنون نویسنده توانا 🙏
۱۱ ماه پیشاهو
1سلام عزیزم..واقعا خسته نباشی با این رمان زیبایی که برای ما آماده کردید عالی و قشنگه🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
۱۱ ماه پیشمحرابی
1ممنونم عالی بود. خداروشکر رسیدن بهم حالا راحت میتونن به عاشقانه هاشون برسن وباهم راحت درارتباط باشن. ازدست این ساره شیطون واقعا دوست داشتنیه
۱۱ ماه پیشمیم
1دست گلت درد نکنه خانم رمضانی برای پارتای زیبا عالی بودن 💚💚💚👏👏👏
۱۱ ماه پیشمیم
1ای خدا منقرض کنه خودت و دار و دسته اتو عادل پرویزی که یه روز بله برونم نذاشتین این بیچاره ها یکم خوش باشن 😠
۱۱ ماه پیشسلام پری هستم هم
1خسته نباشی خانم رمضانی عزیز انشاالله همیشه سلامت باشی ممنون از رومان زیبا و قشنگ تون مرسی واقعا زیبا و دلنشین هستش ،
۱۱ ماه پیشاسرا
1وعادل پرویزی آمدبزارببینیم چطورمیشه🙏
۱۱ ماه پیشنسترن
2خیلی خوشمان آمد
۱۱ ماه پیشرزا
4چقدر شیرین چقدر دلنشین دست مریزاد خانم رمضانی جان قلمت ماندگار و پایدار عزیزم
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
1ممنون از رمان خوبت خانم رمضانی عزیز عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا 🌹❤🌹❤