پارت صد و سی و سوم :

جناب داوودی به، "حاج آقا یه لحظه" گفتنِ فرزین توجه کرد؛ کسی حواسش نبود جز محمدمنصور.
پدر ساره برای فرامرز خان موضوعی را توضیح می‌داد و خانم‌ها به دور از جمع مردانه دربارهٔ سرو شام صحبت می‌کردند که فرزین گوشی‌اش را باز کرد و کمی با آن ور رفت. بعد که به بهانه‌ی تماس گرفتن جمع را ترک می‌کرد، گوشی داوودی هم زنگ خورد.
طولی نکشید که با بیرون رفتن داوودی، به دستور معصوم خانم دخترها بر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهناز

    2

    سلام خسته نباشی خیلی قشنگه

    ۵ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی

    0

    ❤️❤️🙏🙏از همراهی تون سپاسگزارم.

    ۴ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بود بانو خسته نباشید

    ۱۱ ماه پیش
  • پروانه

    1

    بله سرگرم کننده است

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    عالی مثل همیشه گل کاشتین خانم رمضانی عزیز🙏😘

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    عزیزید خانم رمضانی گل..واقعا مرسی بابت این رمان زیبا و حس خوبی که ازش ساطع میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    3

    اینکه باوجوداعتقادات ولی تاحدخودشون حرفهابوسیدن دارن جالب 🙏💋

    ۱۱ ماه پیش
  • میم

    4

    خیلی،خیلی عالی ،سلامت باشید خانم رمضانی گل،خیلی موحدی بزرگ شخصیت دوست داشتنی داره،مثل محمدمنصور،چقدر معصوم خانم باانصاف ومهربونه وساره که گل سرسبد خوش اخلاقا و شوخ وشیطون ❤️🙏🏼❤️👏👏👏

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    5

    ممنون از خانم رمضانی عزیز که به زیبایی می نویسن قلمتون بسیار زیباست.خسته نباشی بانو قلمت مانا 🌹❤🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!