پارت صد و بیست و ششم :

برای در جریان گذاشتن شهریار، ذره‌ای درنگ جایز نبود. کاغذ مچاله شده را برداشت. تا لباس مناسب بپوشد و سینی را از فر بیرون بیاورد، شهریار داشت می‌رفت.
وقتی با شتاب از پله‌ها پایین رفت، شهریار متوجهش شد. لبخندِ روی لب شهریار به آنی جایش را به تک سرفه‌ای داد و با سلام کوتاه ساره، سر به زیر پاسخ داد و گفت احوال شما؟
دستش که به سمت دستگیره رفت، ساره معطل نکرد و گفت:
_ آقا شهریار، میش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    2

    هوفففف پارتهای پر از استرسی بودن

    ۱۱ ماه پیش
  • آسمان

    2

    ممنون بانو واقعا عالی

    ۱۱ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی عالی ونفس گیر وهیجان انگیز بود ایتقدر که یه نفس همشو خوندم پارت طولانی رو،خدا کنه فرزین چیزیش نشه و عادل گوربه گوری خیلی زود پیدا بشه 🤲❤️❤️❤️👏👏👏

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    3

    خیلی خوب و عالی

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    4

    فرزین چقدرگناه داره که اصلاخوشی نمبینه🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    4

    عالی دارم لذت میبرم از خوندنش دست نویسنده عزیز درد نکنه 🙏🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    5

    ای خدا چرا مصیبت هاتموم نمیشن...ذلیل شی عادل کدوم گوری هستی

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    4

    ممنون خانم رمضانی عزیز خسته نباشی دستتون درد نکنه بآّت پارتهای طولانی که میزارید.قلمت مانا🌹❤🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!