لیست کلیه پارتهای رمان قفس چکاوک : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 171
-
رمان قفس چکاوک - پارت 1
مانند بید میلرزیدم خودم را در کنج اتاق جمع کردم و تا در حد امکان قایم شدم ولی از که؟ از کسی که درست مثل فرش هایش حراج زده بود که برادر زاده اش را میفروشد؟ اولین مشتری امروزم پشت در درحال صحبت با عموی قمار باز و معتادم بود مگر حق حرفی داشتم؟ اخرین باری که حرف زدم با موهایم در زمین کشیده شدم ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 2
لبخند ترسناکی روی لبش شکل گرفت چشم دزدیدم! دست های سردم را مشت کردم. نگاه گذرایش از بالا و پایینم می امد و میرفت انگار یک عروسک زنده جلویش ایستاده بود _بِکن لباساتو! با حرفش نفسم رفت! چه زود حرفش را زد چه زود داشتند تنم را به تاراج میبردند بغض چند ساله ام را دوباره قورت دا...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 3
از ترس پاهایم سست شده بود میترسیدم، دیگر از منوچهر نه از او میترسیدم اشک هایم جاری بود صدای همان مرد پرهام نام پیچید سرم داغ بود چرا منوچهر را میخواهند؟ تا در باز شد منوچهر دوباره دولا شد چقدر این مرد مرا به مرز جنون کشیده بود من فقط یادگار برادرش بودم ولی او من را تا تن فروشی ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 4
کت محافظش روی تنم نشست با تعجب به اویی که با لبخند غمگین نگاهم میکرد خیره شدم برگشت و صدای ارباب پیچید نگاهشان به منوچهر جز چندش چیز دیگری نداشت _میخرمش سرم پرتاب شد من را ارباب میخرد؟ شنیده بودم واز وقتی او ارباب شده هیچکس زجر نمیکشد باور نمیکردم ولی الان منِ رعیت را میخرید! ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 5
وقتی نشستم صدای حرف هایشان را میشندیدم ولی جرعت سر بلند کردن نداشتم مگر میتوانستم؟ هیچ نمیفهمیدم این ماشین جلوتر میرفت و بقیه پشت این ماشین تمام مردم روستا از خانه هاشان بیرون امده بودند هروقت ارباب می امد همین بود ولی منوچهر اجازه نمیداد تا بیرون برویم همیشه اجاره خانه اش می ماند...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 6
جیغ های سوفیا ارام گرفته بود ولی از گریه ی زیاد سکسکه میکرد سرش به شانه ام گرفته بود و دست های کوچکش را به دور گردنم انداخته بود دایه جلویم زانو زده بود و دوست داشتم سر از تنش جدا کنم _کجا رفته بودی زنیکه پاپتی؟ اشک میریخت ولی اشک ریختن نمیخواستم خم شد و پایم را گرفت سرم را بلند ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 7
از جایم بلند شدم صدای گفتگو از پشت در می امد حدس زدم ارباب باشد با باز شدن در وارد شدن ارباب فهمیدم حدسم درست بوده حرف قبلی اش را نمیتوانستم درک کنم ولی هرچه بود او مرا از کاری نجات داده بود که دلم نمیخواست _معنی چکاوکو میدونی خودت؟ سرم را پایین تر انداختم میدانستم پرنده ای خوش ا...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 8
سرم گیج رفت چشمانم بیشتر پر شد نمیتوانستم من این کارا نمیتوانستم انجام دهم خشک شده فقط به اخم هایش نگریستم هرچقدر جلو امد به همان اندازه عقب رفتم نمیشد در اسطبل کاری را گفته را انجام دهم او محرم من نبود من ان همه تن به کتک نداده بودم تا این گونه نجابتم را، تمام دارایی ام را از دست بدهم فقط ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 9
هق میزدم...زجه میزدم... پدرم بود نمیگذاشت کار به این جا برسد من را به چاووش و چاووش را به عمویم سپرد رفتند رفتند و ما برای شناسایی مرده های یک اتوبوس به دنبال پدر و مادرمان گشتیم پخش زمین شده بودم و فقط چشمانم را بستم نفهمیدم ولی صدای پاهایش نزدیکتر میشد.. میترسیدم وحشت داشتم از این م...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 10
مات نگاهم میکرد دیگر جای تعلل ندیدم و به عمارت پا گذاشتم میدانستم بد تا کرده بودم ولی همین درد را تا یکسال کشیدم وقتی نامه ی زنم را دیدم، دیدم بچه ی یکماهه ام انقدر تنها مانده که از گریه سرخ شده و کنار بالشتش یک نامه جا مانده! رکب خورده بودم از نگهبانم و زنم زنی که تمام طلاهایش را ب...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 11
صدای ناله های دردناکش کل عمارتو پر کرده بود خدمتکارا از همه جا، کاری که رو دستشون بود رو ول کرده بودند و به او نگاه میکردند اگر ولش میکردند قطعا پخش زمین میشد تا وقتی در اتاق را باز کردند و داخل رفتند به چهره ی دردمندش خیره شدم یاد برادرش افتادم شاید نتوانستم او را بگیرم پیدا کنم و زجر بد...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 12
ارام غافل از تمام اتفاقات دنیا و عمارت خوابیده بود در باز شد و رعنا داخل امد با دیدن من دوباره به لکنت افتاد _ار.. باب نمیدونستم... اینجایین! نمیخواستم اورا به خاطر یک اشتباه تنبیه کنم فقط برای شیر سوفیا رفته بود ولی ان روی خوش هم نشان دادن اشتباه بود سرم را تکان دادم سوفیا با کس...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 13
درد تنم زیاد بود تمام نقطه به نقطه ی بدنم زار میزد درد قلبم بیشتر از هر دردی بود فکر کردم نجات یافتم ولی انگار عمق فاجعه همین جا بود از دست منوچهر نجات یافته بودم ولی الان دست ارباب بودم کسی صد برابر قدرت منوچهر چشمانم را باز کردم، همان زن بود که بالای سرم ایستاده بود نگاه هایش پر از ت...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 14
پشت در ایستادم در زدم و سینی را با تعادل نگه داشتم صدای ارباب را شنیدم فقط گفت بیا از روبه رو شدن با این مرد وهم داشتم هم میترسیدم هم خجالت میکیشدم ولی اخرش چه؟ در را باز کردم و کتش را در می اورد از این مدل کت ها ندیده بودم حتما گران بود چرخید با دیدنم پوزخندی زد دوباره پشت به من ای...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 15
بدنم قفل شده بود درست مثل بچه ی خردسالی که قرار بود از درس نخوندنش تنبیه بشه میخواستم سرم را روی پاهایم بگذارم و از دل گریه کنم ارباب از اذیت کردنم لذت میبرد این انقدر در چهره اش نمایان بود که دلم تیر میکشید قلبم به وسیله ی سوزن هایی سوراخ شده بود اینکه یتیمی را اذیت دهد و لذت بکشد من ج...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 16
از روی میز پایین امدم پاهایم میلرزید! شاید الان میفهمیدم چه میگوید من نیاز به رهایی داشتم ولی او در بین زمین و زمان ولم کرده بود حقارت را با پوست و گوشتم احساس کرده بودم پایم میلرزید شلوارم را بالا کشیدم ولی خب ارباب سیگار به دست منتظر بود با ان حال خرابم ظرف قهوه را جمع کنم که خودم به طرفش...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 17
چهار روز بود در عمارت بودم طبق خواسته ی ارباب عمل میکردم شب ها در اسطبل بودم صبح ها سر کار یک وعده میخوردم ان هم نان و برنج بیات شانس می اوردم و سگ ها بعضی اوقات همه را میخوردند و غذای ان روز را میخوردم اما ارباب نبود از همان روز ندیده بودمش خاتون میگفت برای سرکشی به ده ها رفته شنید...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 18
_چی میخوای؟ هول زده بود! زود سوفیارا درست کرد و به شانه اش تکیه داد ولی او نمی ماند به شانه اش مشت میزد و جیغ میکشید میخواست پایین بیاید ولی او اجازه نمیداد _اومدم لباس های ارباب زادرو ببرم این پا و ان پا کرد بچه را روی تخت گذاشت و به طرف حمام اتاق رفت سوفیا از فرط جیغ سکسه میکرد ا...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 19
از تلفظش خنده ام گرفت دوباره گونه ی شیرینش را بوسیدم دستان کوجک و تپلش را روی صورتم تکان داد این بچه انسان هارا از دنیای بی رحمش به دنیای زیبا ی خودش میبرد دنیای ادم بزرگ ها خیلی سخت و بی رحم و سردیست کاش میماندم در ان اتاق و با ان بچه ساعت ها وقت میگذراندم _می.. می با حرفش یاد شیشه ...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 20
دوباره برداشتمش انگار خوشش امده بود دوباره کوبید و روی زمین افتاد و قهقهه زد ولی چرا میگفت اخ؟ شاید دارو بودو نمیخواست شیشه شیر را برداشتم کمی مکیدم تلخی ان مایع انقدر زیاد بود که گلویم را سوزاند سرفه ای کردم حق داشت مزه ی زهر میداد بویش! خیلی بد بو بود با صدای در حمام شیشه را پا...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش