لیست کلیه پارتهای رمان قفس چکاوک : پارت های 161 تا 171
تعداد کل پارت های منتشر شده : 171
-
رمان قفس چکاوک - پارت 161
میان بغض و ناراحتی و حسرت یادم افتاده بود فرشتهام در بغلم نشسته. کودکم، پسرک کوچکم... تقلا کرد و دست کوچک و تپلش را روی دستم گذاشت. شکمو بود. ولی نمیتوانستم این غذا را بدهم... _چی میخوای مامان؟! کم شکمو باش عشقم.. من چجوری از این بهت بدم؟! اب دهانش را قورت داد و طوری نگاهم کرد که حس کر...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 162
با تعجب خیره شدم به ارباب.. انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد و سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. گوشهی لبش بالا رفت و اشاره کرد: _بخور باید بریم _کجا؟! دستش را دور صندلی انداخت و سرش را کمی سمتم متمایل کرد. چشم از او دزدیم به بچهها نگاه کردم. خجالت از یک طرف، ترسم از دیدن سوفیا و هستی یک طرف ...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 163
لبهایم به هم دوخته شد، مات مانده بودم، چه میگفتم؟! اب گلویم را قورت دادم کنارم روی صندلی سنگی نشست.. پشت سرش نگهبانی امد و با دیدن زغال ابرویی بالا انداختم. _بیارش جلو... میوههارم بیار اینور برو جز چشم چیزی نداشت بگوید گفت و کارها را کرد و سریع از الاچیق دور شد. وقتی خم شد تا لولهی قل...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 164
موهای کرکی پسرم را بوسیدم و کمرش را نوازش کردم. از پیشم سمت کمد رفت، پیشانیام را خاراندم و لب زدم: _نمیشه لباسها رو بیارن خونه نگاه کنم، اخه... _نمیشه، باید بریم بیرون.. دیگر حرفی نبود که بگویم نگاهم به چشم های اهورا بود زل زده به صورتم و شیر میخورد. انگشتم را در مشت کوچکش میفشرد ب...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 165
نه یکبار نه دوبار، بلکه بار ها خیره شدم به لباسی که رنگ مشکیاش با رنگ پوستم تضاد داشت. دستی به پارچهی کت و دامن کشیدم و بالاتر اوردم. درست روی کمرم. چقدر کمرم را باریکتر نشان میداد. اینبار به ایینه خیره شدم و به جای خودم ارباب را دیدم. مات و مبهوت... انگار تا به حال چکاوک را ندیده بو...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 166
انگشتم را داخل ماستی که تزئین شده بود کردم و در دهانم فرو کردم. فکر ذکر این روزم شده بود راضی کردن ان مرد.. _انقدر بدم میاد انگشت میکنی تو ماست! مثلا مهمون دارین دختر حسابی! با چهرهی متفکر به سمیه زل زدم و چشم غرهای رفت. با ملاقه غذایش را هم زد و با قدمهای کوتاه سمتش رفتم. _اخه چیکار ک...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 167
حسرت! سالها حسرت کشیده بود. ولی الان داشتم در چشمان ابیاش میدیدم. خودم دیده بودم این کودک چطور بیمادر مانده بود. از دست دایهها و خدمتکارها زنده مانده بود! بعد بیمحبتی میکردم! شاید اسمم عوض میشد ولی روحم چه؟! _اره عزیزم... میخوای داداشتو ببینی؟! _دیدمش! برای بلبل زبانیاش چه م...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 168
بوی خانه تغییر کرده بود. بوی غذا.. بوی ارامش.. گرمای خاصی داشت. ولی باز ذهنم مشغول بود. با امدن مهمانها مجبور بودم ملوک را هم دعوت کنم. همین کلافه ام میکرد. دست در جیبم کرده به میز خیره شدم. ثانیه اخر نیامدن پرهام عصبیام میکرد، الان چه میگفتم؟! میز را دور زدم و به سمت اتاق رفتم....
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 169
-هامون... هامون... با صدایش به خود آمدم... با صدای زنم... همسرم... نمیدانم چقدر عمیق در فکر فرو رفته بودم که چکاوک بارها صدایم زده بود و نشنیده بودم چکاوک سرگرم فرزندهایمان شده بودم... هستی و سوفیا دور تا دور اهورایم را گرفته بودند و با اون بازی میکردند سوفیا گاهی لپ اهورا را آرام میکشید...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 170
هامون جلو رفت و اهورا را به آغوش پدرانهاش کشید... بوسهای روی دستان تپل و سفید کوچکش نشاند و لب باز کرد: -بریم هامون به قربونت... اهورا لبخند کودکانهای به روی پدرش زد و من چقدر خوشحال میشدم از این همه نزدیکی و صمیمیت از این همه آرامش و زندگی پر از عشق سه نفرهامان دست در دستان ارباب از ات...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 171
ارباب از روی کمر بلند شد و رو به اهالی عمارت کرد.... -امیدوارم سالی خوب برای همهی شما باشه و همه چیز خوب باشه براتون امشب میخوام یه موضوع خیلی مهم رو به همتون اعلام کنم همه سکوت کرده بودند... حتی من.... آیا چه میخواست بگوید؟! من که همسرش بودم از چیزی خبر نداشتم! همیشه اینگونه بود تا دقیقه...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
