دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان اربابی قفس چکاوک از زهرا خزائی در دنیای رمان عاشقانه

رمان قفس چکاوک

  • زبان فارسی
  • 426.8K 👁
  • 2.2K ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

او دختری زیبا از دیار روستا بود...ساده و بی آلایش..صدایش می‌زدند پرنده... نامش چکاوک بود... او بعد از فوت پدر و مادرش در راه مشهد،به دست عموی معتاد خود اسیر می‌شود منوچهر عمویش برای جور کردن پول موادش تن دخترک را به حراج می‌گذارد تا اینکه ارباب جوان روستا،برای انتقامی دیرینه از برادر چکاوک،با دادن مقداری طلا به منوچهر چکاوک را می‌خرد...این راه نجاتی برای دخترک قصه است،یا عذابی سخت... دخترک درد و رنج های زیادی در این راه متحمل میشود،برده ی ارباب هامون بزرگ می‌شود غافل از اینکه روزی چکاوک بدجور دل ارباب هامون را به تاراج قلبش می‌برد و....

پارت اول

مانند بید میلرزیدم
خودم را در کنج اتاق جمع کردم و تا در حد امکان قایم شدم
ولی از که؟ از کسی که درست مثل فرش هایش حراج زده بود که برادر زاده اش را میفروشد؟
اولین مشتری امروزم پشت در درحال صحبت با عموی قمار باز و معتادم بود
مگر حق حرفی داشتم؟ اخرین باری که حرف زدم با موهایم در زمین کشیده شدم
دندان هایم را چفت کردم تا بیشتر از این نلرزند
برخوردشان صدایی میداد که صدای معامله شان را نمیشندم
_باید ببینمش
انگار درباره ی دستمالی حرف میزدند
عمویم با زبان چربی چنان حرف میزد تا پول مواد امشبش را جور کند
_چرا که نه اقا بفرمایید از این طرف
بیشتر پنهان شدم و صدای قیرقاژ در امد
در خراب که خودم میبستمش
در باز شد و اول مرد سیاه پوشی وارد شد و بعد عموی لاغرم
پیش ان ها چیزی نبود!
میتوانست زیر پایش لهش کند تا کمی در هایم تسکین یابد
چرا نمیکرد؟
صندلی کناری را کشید و پشت ان مرد گذاشت
دستمالی از جیبش در اورد و روی صندلی را کامل پاک کرد
طوری پاکش کرد که انگار نجس بود
با بفرماییدی که گفت در نیمه بسته شده دوباره باز شد
اینبار دو کفش براق ورنی جلوی پایم ظاهر شد
حتی دیگر سرم رابلند نکردم ولی از مدل کفش و شلوارش میتوانستم حدس بزنم اصلا شبیه ما نبودند!
روی صندلی نشست و صدای بم اش پیچید:
_کجاست!؟
عمو هول زده به طرف کمد امد
میدانست اینجا هستم همیشه وقتی خمار مواد بود در این لانه ای که ساخته بودم پنهان میشدم تا پیدایم نکند
درش را باز کرد و با حرص بازویم را گرفت و کشید
امروز انگار مواد کافی رسیده بود
بازویم از فشار دستش درد گرفته بود
رو به روی ان مرد صاف نگهم داشت
سرم را پایین انداختم تا قیافه ام را نبینند
_بیرون منوچهر
عمویم با شنیدن حرفش تا زانو خم شد و بیرون رفت
دندان هایم از ترس به هم میخوردند
دو مرد و من! ان هم تنها
نمیخواستم باور کنم ولی شاید با این دو مرد!
از ابهت و هیکلشان کم مانده بود بیهوش شوم
چقدر زود ارزو هایم پر کشیده بود
ارزوی عروس شدنم
ارزوی اینکه یک مرد با اسب سفیدش سیندرلای داستان را نجات دهد
حداقل قیافه ام را درنظر بگیرند و کسی پیدا شود که دوستم داشته باشد
عاشقم شود، برایم سنگ تمام بگذارد
ولی دومرد روبه رویم ارزویم را تکذیب میکردند
اشکم درست جلوی پایم چکید
_چکاوک کوچولو درسته؟
میلریزیدم
با دو دستم کناره های لباسم را چنگ زدم
هرلحظه ام با دعای مرگم میگذشت
پایش را روی پای دیگرش انداخت و به پشتش تکیه داد
_درسته؟
با صدای جدی و پرتحکمش بیشتر لرزیدم
ان ها که میخواستند تنم را به تاراج ببرند چرا زجرم میدادند؟
ولی چاره چه بود؟
باید جواب میدادم تا بیشتر از این کتک نخورم
زبان خشک شده ام را چرخاندم
انگار سنگ شده بود
خواستم بدون لرزش سخن بگویم ولی نشد
دست خودم نبود
_ب... له

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان قفس چکاوک

  • ندا

    در پارت 1710

    رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده عزیز❤️

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    در پارت 1550

    واقعا این حق چکاوک نیست که انقدر زجر بکشه

    ۲ هفته پیش
  • قفس چکاوک

    در پارت 1411

    خدا لعنتت کنه ارباب که جزب بدبختی،زجر، درد،گریه،غم و... هیچی برای چکاوک نداشتی و به هیچ دردی نخوردی حالا هم داری با غصه سردی و دوریت چکاوک رو زجر میدی تو خوب بلدی چجوری غرور یه زنو لگد مال کنی و بد ترین و بی رحم ترین شخصیت کل رمان تویی و چاوش همون بهتر که رفتین و دیگه برنگشتین چکی هنوز خیلی خیلی جون

    ۱ سال پیش
  • ندا

    در پارت 1410

    آره منم خیلی دلم برای چکاوک میسوزه 😢 بیچاره گناهی نداره. واقعا ارباب خیلی سنگ دله

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    در پارت 1370

    وای یعنی هامون باهاش چه رفتاری میکنه 😍 خیلی ذوق دارم پارت بعدیش رو بخونم

    ۳ هفته پیش
  • ندا

    در پارت 1230

    خداروشکر چکاوک رو نجات دادن

    ۳ هفته پیش
  • ندا

    در پارت 1190

    من فکر می کنم پیش اون خانم دکتره که باهاش دوست بود باشه

    ۳ هفته پیش
  • خدیجه

    در پارت 1190

    بنظرم زنده هست

    ۴ هفته پیش
  • ZH

    در پارت 1190

    پیش افسون خانم دکتره که با باباش زندگی میکنه

    ۱ ماه پیش
  • عروسک

    0

    ممنون خیلی عالی بود نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    0

    خیلی رمان قشنگی بود منون

    ۲ ماه پیش
  • Sara

    0

    سلام فایل کامل و بدون سانسورش رو از کجا خریداری کنیم؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    @bahar7908 به این آیدی پیام بدید درتلگرام

    ۲ ماه پیش
  • کریمی

    در پارت 1190

    زنده است گروگان گرفتن

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    رمان خیلی قشنگیه واقعا دوسش دارم😍♥️

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 1710

    چطوری بخریم رمان کامل ترش رو

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    @Admin12211 به آیدی زیر پیام بدید در روبیکا

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود🥲😍

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️