لیست کلیه پارتهای رمان قفس چکاوک : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 171
-
رمان قفس چکاوک - پارت 41
با اشک جلو تر رفتم سوفیا چشمان زیبایش را بسته بود و میلرزید ارباب خودش حال نداشت همه میدانستند جانش به سوفیا وصل است حال نیمی از جانش در بغلش خون بالا می اورد با دیدن شیشه ی شیر که باز مایع سبز رنگ دارد برداشتمش کمی در دهانم ریختم همان بود همان مزه ی مانند زهرمارش دیگر نعنا نبود...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 42
چشمان دکتر ترس داشت میدیدم الان که فهمیده بودم وقت عقب کشی نبود جان یک بچه در خطر بود شاید تازه به سن قانونی رسیده بودم و فقط دیپلم روستایی داشتم ولی هیچ وقت از حرفی که اطمینان داشتم عقب نمیکشدم التهاب پوستی اش در یک هفته کم شده بود پس کار دارو بود _تشنج نکرده از دارو حساسیت داده که بدنش ...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 43
یک هفته گشته بودم تا اسمش را پیدا کنم ولی پیدایش نکرده بودم الان ان دارو دستم بود خاتون با تعجب نگاهم میکرد میدانستم در روستا اعتقاد داشتند زن نمیتواند کاری بکند ولی الان دوزن حرف یک مرد را زمین انداخته بودند دکتر مرد هنوز رنگش پریده بود شیشه را بلند کردم و نشانش دادم _این، وقتی خوابش ...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 44
سوفیا خواب بود ارباب هم اتاق را قدم میزد از این ور به ان ور میرفت و برمیگشت هنور به خودش نیامده بود که اگر ان یک هفته قطع نمیشد الان سوفیا خونریزی داخلی میکرد میترسیدم حرص سوفیارا سر من خالی کند پس ساکت یک گوشه ایستاده بودم با رسیدن پرهام و پشت سرش رعنا و التماس هایش سوفیا از خواب پرید...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 45
سوفیا بازی میکرد و من تنش را شستم ارام لباس نازکش را میکشیدم تا دردش نیاید موهایش را با خنده شستم عرق کرده بودم خودم هم تنم اب میخواست اگر میرفتم داخل و لباس های قبلیم را میپوشیدم ارباب نمیفهمید نه؟ دل را به دریا زدم و لباس هایم را بیرون حمام پرت کردم لباس زیر هایم را در حمام در اورد...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 46
پوشکش کردم قبل اینکه لباس بپوشانم پمادی که دکتر مریم داده بود را برداشتم و به کل زخم هایش کشیدم ناله میکرد ولی باید خوب میشد گونه اش را بوسیدم و لباس هایش را تنش کردم بعد تند تند لباس های خودم را پوشیدم ارباب می امد حسابم با کرام و الکاتبین بود _موهات کوچیک نیست گل یاس؟ دختر باید مو...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 47
جلوتر رفتم و پرهام ان دورا اورد اشتباهشان زیادی بزرگ بود سلامتی فرزندم ان کسی که جانم به جانش وصل بود برایم زیادی گران بود نمیتوانستم از جانش بگذرم اگر چکاوک نبود شاید من الان روی قبر ان بچه نشسته بودم _جوشوندرو دم کردی؟ البرز صندلی را جلویم گذاشت دور زدم و رویش نشستم دست بسته و کت ...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 48
خودم هم بلند شدم پشت عمارت بود پس راحت میتوانستم وارد خانه شوم این دختر نه تنها هوشش زیاد بلکه مهربان هم بود شکنجه کردن او اشتباه بود ولی تا چاووش پیدا نمیشد ول کنش نبودم که برود هیچ جارا هم نداشت که برود او الان زن عقدی من بود حسی نداشتم و با دیدن ان مدل چشمان خاکسترم شعله ور میشد ولی ب...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 49
بعضی از حالت هایش برمیگشت به عادتش به دارو مثلا گریه میکرد یا جیغ میزد و تلاشش این بود که بخوابد دشمنی با یک بچه ی زبان بسته _ما... ما لا... لا اخرین قاشق سوپش را به دهانش نزدیک کردم ولی لب هایش را چفت کرد و اخمی کرد خواب از چشمانش میبارید هنوز اثر ان گیاه از بین نرفته بود که ارام بو...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 50
اب دهانم را قورت دادم و سرم را بلند کردم ارباب با اخم نگاهم میکرد لبم را گاز گرفتم و با دست و پایی لرزان به طرف کمدش رفتم زیر لب هرچه ایه بلد بودم میخواندم این اربابی که من میشناختم هر بهانه ای جور میکرد تا منه بخت برگشته را تنبیه کند کت مشکی اش را در اوردم به طرفش رفتم، مثل مادرم که ک...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 51
با ترس پله هارا پایین رفتم میز چیده شده بود وارباب با خاتون حرف میزد پله هارا یکی دوتا پایین رفتم تا رسیدم به پشت ارباب _میرم عروسیِ پسر کدخدا تا شب نمیام مراقب عمارت و سوفیا باش خاتون خاتون چشمی گفت و من ارام ارام خودم را به اشپزخانه رساندم میترسیدم از برگشتنش میترسیدم! از همه چیز می...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 52
ایستادم و به طرفش چرخیدم سرم پایین بود درست مثل بچه ی خطاکاری که کار خطایی انجام داده بود دست هایم را بهم قفل کردم و به جوراب های بلندم خیره شدم _گفتم که برگشتم میخوام جوابتو بشنوم فکر کردی ارباب هامون یادش میره؟ با قدرت و البته تفریح نگاهم میکرد من میلرزیدم و او کتش را در می اورد ...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 53
از ان روز ها میگذشت سوفیا روز به روز خوب تر خوب تر میشد غذایش را میخورد به وقتش میخوابید به وقتش شیرش را میخورد حتی دیگر میخوابید، سوفیا و من هرروز بیشتر از دیروز بهم وابسته شده بودیم انگار واقعا این بچه از همیشه کنار من بود جوری بغلم میکرد انگار مادر خودش بودم نه دایه و زن پدرش! ز...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 54
من و سمیه میز را چیدیم سمیه تازه سه ماهش شده بود شکمش زیاد جلو نیامده بود ولی حواسم به او بود من میاوردم و او میچید حداقل زیاد کار نمیکرد دوست داشتم اولین دوست صمیمی که دارم درد نکشد یا فرزندش را به بهترین شکل به دنیا بیاورد من را مادرم چند سال پیش بی بی گذاشته بود بی بی قابله ی ا...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 55
برای هردو سوپ کشیدم هستی خودش میتوانست بخورد پس پیش بند سوفیارا به گردنش بستم و قاشق را پر از سوپ کردم و وقتی قاشق را جلو بردم دهانش را باز کرد و خورد هنوز مشغول عروسک بود سرش را بلند کرد و عروسکش را جلویم گرفت و خواست برای او هم بدهم _نمیشه سوفیا به به نمیتونه بخوره اخم هایش را درهم ک...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 56
خسته دست هایم را به پشتم رساندم میخواستم قلنجم بشکند تا تمام خستگی ام از تنم برود ولی خب چه میکردم در اتاق مشترکمان را با خاتون باز کردم زود رو سری ام را باز کردم و دامنم را شل کردم تا از تنم دربیاورم خاتون که داخل امد سرم را بلند کردم کش مویم را در اوردم امروز دوباره سوفیارا حمام برده ب...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 57
هامون ان شب رفت بعد ان شب انگار از من فرار میکرد قهوه را می اورد و دیگر نمیدیدمش بیشتر با بچه ها مشغول بود غم در چهره اش کاملا مشخص شده بود همیشه در فکر! هروقت میدیمش خودش را قدرتمند نشان میداد ولی نه! معلوم بود که چهره اش پر غم است درست مثل الان که سرش پایین بود و اتاقم را مرتب میکر...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 58
با شنیدن حرفش ابی شد روی خشمم اتش گرفته بودم باور نمیکردم رویم بایستد و چیزی بگوید خلاف میلم کم کم به صندلی چسبیدم چشم ریز کردم و از سرتا پایش را برای چندمین بار گذراندم نمیتوانستم قبول کنم که حرفش به کرسی بنشیند ولی راهی نببود _باشه میتونی بری سینی را برداشت و رفت چشم بستم تا تسلط پید...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 59
بغضم را قورت دادم اشک هایم را پاک کردم تا بتوانم قصه ی زندگی ام را بگویم این کودک خردساله برایم سنگ صبور شده بود اوهم درک میکرد! اشک هایم را پاک میکرد و گونه ام بعضی مواقع میبوسید. بوسه را تازه یاد گرفته بود و فقط مرا میبوسید. _وقتی دختر کوچولومون به دنیا اومد مادرش فهمید که دختره س...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان قفس چکاوک - پارت 60
_بزرگ شدن! چاووش به زور درس میخوند ولی مصمم بود مادرشون که درس بخونه چون باید حساب و کتاب میدونست چکاوک عاشق درس خوندن بود ولی اول و خوند نزاشتن بره مدرسه! گفتن دختر همین که اسم خودشو بدونه بسشه ولی خوند با کتاب های چاووش درس خوند فقط میرفت امتحان میداد پنهونی! از شجاعتم خندیدم. پدرم ...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
