پارت پانزده :

بدنم قفل شده بود
درست مثل بچه ی خردسالی که قرار بود از درس نخوندنش تنبیه بشه میخواستم سرم را روی پاهایم بگذارم و از دل گریه کنم

ارباب از اذیت کردنم لذت میبرد
این انقدر در چهره اش نمایان بود که دلم تیر میکشید
قلبم به وسیله ی سوزن هایی سوراخ شده بود
اینکه یتیمی را اذیت دهد و لذت بکشد
من جز او و خدا کسی را نداشتم ولی باز این همه بلا سرم می اورد

_خب خب
پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دیوانه

    0

    تنها موجودی که اسارتش قانونیه اسبه.چکاوک هم مثل اسباست🫠

    ۵ ماه پیش
  • Zarnaz

    0

    میشه لطفا پارت ها رو بیشتر کنی🙏

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️❤️دلم برای چکاوک خیلی میسوزه خیلی گناه داره 🥺از چاله در آمد افتاد تو چاه🤦 ♀️داداشش اینکار و کرده چه ربطی به چکاوک بدبخت داره🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️