پارت یک :

مانند بید میلرزیدم
خودم را در کنج اتاق جمع کردم و تا در حد امکان قایم شدم
ولی از که؟ از کسی که درست مثل فرش هایش حراج زده بود که برادر زاده اش را میفروشد؟
اولین مشتری امروزم پشت در درحال صحبت با عموی قمار باز و معتادم بود
مگر حق حرفی داشتم؟ اخرین باری که حرف زدم با موهایم در زمین کشیده شدم
دندان هایم را چفت کردم تا بیشتر از این نلرزند
برخوردشان صدایی میداد که صدای معامله شان را نمیشندم
_باید ببینمش
انگار درباره ی دستمالی حرف میزدند
عمویم با زبان چربی چنان حرف میزد تا پول مواد امشبش را جور کند
_چرا که نه اقا بفرمایید از این طرف
بیشتر پنهان شدم و صدای قیرقاژ در امد
در خراب که خودم میبستمش
در باز شد و اول مرد سیاه پوشی وارد شد و بعد عموی لاغرم
پیش ان ها چیزی نبود!
میتوانست زیر پایش لهش کند تا کمی در هایم تسکین یابد
چرا نمیکرد؟
صندلی کناری را کشید و پشت ان مرد گذاشت
دستمالی از جیبش در اورد و روی صندلی را کامل پاک کرد
طوری پاکش کرد که انگار نجس بود
با بفرماییدی که گفت در نیمه بسته شده دوباره باز شد
اینبار دو کفش براق ورنی جلوی پایم ظاهر شد
حتی دیگر سرم رابلند نکردم ولی از مدل کفش و شلوارش میتوانستم حدس بزنم اصلا شبیه ما نبودند!
روی صندلی نشست و صدای بم اش پیچید:
_کجاست!؟
عمو هول زده به طرف کمد امد
میدانست اینجا هستم همیشه وقتی خمار مواد بود در این لانه ای که ساخته بودم پنهان میشدم تا پیدایم نکند
درش را باز کرد و با حرص بازویم را گرفت و کشید
امروز انگار مواد کافی رسیده بود
بازویم از فشار دستش درد گرفته بود
رو به روی ان مرد صاف نگهم داشت
سرم را پایین انداختم تا قیافه ام را نبینند
_بیرون منوچهر
عمویم با شنیدن حرفش تا زانو خم شد و بیرون رفت
دندان هایم از ترس به هم میخوردند
دو مرد و من! ان هم تنها
نمیخواستم باور کنم ولی شاید با این دو مرد!
از ابهت و هیکلشان کم مانده بود بیهوش شوم
چقدر زود ارزو هایم پر کشیده بود
ارزوی عروس شدنم
ارزوی اینکه یک مرد با اسب سفیدش سیندرلای داستان را نجات دهد
حداقل قیافه ام را درنظر بگیرند و کسی پیدا شود که دوستم داشته باشد
عاشقم شود، برایم سنگ تمام بگذارد
ولی دومرد روبه رویم ارزویم را تکذیب میکردند
اشکم درست جلوی پایم چکید
_چکاوک کوچولو درسته؟
میلریزیدم
با دو دستم کناره های لباسم را چنگ زدم
هرلحظه ام با دعای مرگم میگذشت
پایش را روی پای دیگرش انداخت و به پشتش تکیه داد
_درسته؟
با صدای جدی و پرتحکمش بیشتر لرزیدم
ان ها که میخواستند تنم را به تاراج ببرند چرا زجرم میدادند؟
ولی چاره چه بود؟
باید جواب میدادم تا بیشتر از این کتک نخورم
زبان خشک شده ام را چرخاندم
انگار سنگ شده بود
خواستم بدون لرزش سخن بگویم ولی نشد
دست خودم نبود
_ب... له

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    0

    عالیه خیلی قشنگه

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبی است

    ۱۰ ماه پیش
  • شقایق

    0

    بد نیست ببینم ادامه چی میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • محلا

    0

    بسیار خوب بود ممنون ازتون واقعا عالی نبود خیلی هه هه

    ۱۰ ماه پیش
  • ثنا محسنی

    0

    خیلی خوبه رمانش

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    0

    باید اعتراف کنم عاشق رمان اربابی هستم

    ۱۰ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    رمان خوبه عالیه

    ۱۱ ماه پیش
  • عالی

    1

    عالی فوقلاعاده

    ۱۱ ماه پیش
  • نرگس

    0

    هنوز کامل نخوندم ولی فکر کنم قشنگ باشه

    ۱۱ ماه پیش
  • پاییز

    0

    تاالان خوب بوده

    ۱۲ ماه پیش
  • آللیسلتنبی

    0

    البیلتلرلدرو

    ۱۲ ماه پیش
  • عالی

    0

    عالیرررررررررررررررررررررر

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم امیدی

    0

    فعلا که هیچی مشخص نیست

    ۱ سال پیش
  • ملورین

    0

    تا اینجا خوب

    ۱ سال پیش
  • نگین

    0

    عالیه من دوسش دارم

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!