قفس چکاوک به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
مانند بید میلرزیدم
خودم را در کنج اتاق جمع کردم و تا در حد امکان قایم شدم
ولی از که؟ از کسی که درست مثل فرش هایش حراج زده بود که برادر زاده اش را میفروشد؟
اولین مشتری امروزم پشت در درحال صحبت با عموی قمار باز و معتادم بود
مگر حق حرفی داشتم؟ اخرین باری که حرف زدم با موهایم در زمین کشیده شدم
دندان هایم را چفت کردم تا بیشتر از این نلرزند
برخوردشان صدایی میداد که صدای معامله شان را نمیشندم
_باید ببینمش
انگار درباره ی دستمالی حرف میزدند
عمویم با زبان چربی چنان حرف میزد تا پول مواد امشبش را جور کند
_چرا که نه اقا بفرمایید از این طرف
بیشتر پنهان شدم و صدای قیرقاژ در امد
در خراب که خودم میبستمش
در باز شد و اول مرد سیاه پوشی وارد شد و بعد عموی لاغرم
پیش ان ها چیزی نبود!
میتوانست زیر پایش لهش کند تا کمی در هایم تسکین یابد
چرا نمیکرد؟
صندلی کناری را کشید و پشت ان مرد گذاشت
دستمالی از جیبش در اورد و روی صندلی را کامل پاک کرد
طوری پاکش کرد که انگار نجس بود
با بفرماییدی که گفت در نیمه بسته شده دوباره باز شد
اینبار دو کفش براق ورنی جلوی پایم ظاهر شد
حتی دیگر سرم رابلند نکردم ولی از مدل کفش و شلوارش میتوانستم حدس بزنم اصلا شبیه ما نبودند!
روی صندلی نشست و صدای بم اش پیچید:
_کجاست!؟
عمو هول زده به طرف کمد امد
میدانست اینجا هستم همیشه وقتی خمار مواد بود در این لانه ای که ساخته بودم پنهان میشدم تا پیدایم نکند
درش را باز کرد و با حرص بازویم را گرفت و کشید
امروز انگار مواد کافی رسیده بود
بازویم از فشار دستش درد گرفته بود
رو به روی ان مرد صاف نگهم داشت
سرم را پایین انداختم تا قیافه ام را نبینند
_بیرون منوچهر
عمویم با شنیدن حرفش تا زانو خم شد و بیرون رفت
دندان هایم از ترس به هم میخوردند
دو مرد و من! ان هم تنها
نمیخواستم باور کنم ولی شاید با این دو مرد!
از ابهت و هیکلشان کم مانده بود بیهوش شوم
چقدر زود ارزو هایم پر کشیده بود
ارزوی عروس شدنم
ارزوی اینکه یک مرد با اسب سفیدش سیندرلای داستان را نجات دهد
حداقل قیافه ام را درنظر بگیرند و کسی پیدا شود که دوستم داشته باشد
عاشقم شود، برایم سنگ تمام بگذارد
ولی دومرد روبه رویم ارزویم را تکذیب میکردند
اشکم درست جلوی پایم چکید
_چکاوک کوچولو درسته؟
میلریزیدم
با دو دستم کناره های لباسم را چنگ زدم
هرلحظه ام با دعای مرگم میگذشت
پایش را روی پای دیگرش انداخت و به پشتش تکیه داد
_درسته؟
با صدای جدی و پرتحکمش بیشتر لرزیدم
ان ها که میخواستند تنم را به تاراج ببرند چرا زجرم میدادند؟
ولی چاره چه بود؟
باید جواب میدادم تا بیشتر از این کتک نخورم
زبان خشک شده ام را چرخاندم
انگار سنگ شده بود
خواستم بدون لرزش سخن بگویم ولی نشد
دست خودم نبود
_ب... له
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0رمان خوبی است
۱۰ ماه پیششقایق
0بد نیست ببینم ادامه چی میشه
۱۰ ماه پیشمحلا
0بسیار خوب بود ممنون ازتون واقعا عالی نبود خیلی هه هه
۱۰ ماه پیشثنا محسنی
0خیلی خوبه رمانش
۱۰ ماه پیشمریم
0باید اعتراف کنم عاشق رمان اربابی هستم
۱۰ ماه پیشریحانه
0رمان خوبه عالیه
۱۱ ماه پیشعالی
1عالی فوقلاعاده
۱۱ ماه پیشنرگس
0هنوز کامل نخوندم ولی فکر کنم قشنگ باشه
۱۱ ماه پیشپاییز
0تاالان خوب بوده
۱۲ ماه پیشآللیسلتنبی
0البیلتلرلدرو
۱۲ ماه پیشعالی
0عالیرررررررررررررررررررررر
۱۲ ماه پیشمریم امیدی
0فعلا که هیچی مشخص نیست
۱ سال پیشملورین
0تا اینجا خوب
۱ سال پیشنگین
0عالیه من دوسش دارم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
زینب
0عالیه خیلی قشنگه