پارت چهل و یک :

کفش‌ها را وقتی دوباره جلوی چمدان، روی تخت نشستم، کنار پاهایم قرار دادم. پاهایم را درون پلاستیک‌های یک‌بار مصرفی که همراه خود آورده بودم گذاشتم.
هرپایم، زیر دو لایه پلاستیک پنهان شده بود. جوراب‌های درون کفش را روی پلاستیک‌ها، پوشیدم و سپس کفش را تن زدم. گشادتر از چیزی بودند که فکر می‌کردم و مجبور شدم بندهایش را محکم دور مچ پاهاین ببندم.
یک جفت دستکش نانویی دیگر از چمدانم خارج ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    2

    یکی به من بگه توهم زدم نصفه شبی رفته قبرستان بابا دختر جرات و ولی یه سوال اگه دنبال مدرک بیشتر برای مرگ سمیرا رفته یعنی اون دختر معمولی نیست مثل مامورای مخفی میمونه کفش های کیوان کلاه یا هم زیادی باهوش ه 🤔

    ۵ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    بچم زرنگههه خیلی

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه

    8

    چه کله خرابیه این گلاره نمیترسی دخترنصف شب میری قبرستون

    ۵ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    چی بگم والا😂واقعا کله خرابه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️