پارت پنجاه و هفتم :
حتی از قبل هم بیشتر شگفزده شدم. کفش؟ کیارش با شگفتی پرسید:
- کفش؟
مأمور، چشمانش که الان به دلیل عصبانیت برق میزدند و سرخ شده بودند را به کیارش دوخت. دندانهایش روی هم کلید شده بودند. غرید:
- آره، کفش!
با هول و ولا نگاهم را در اتاق گرداندم و دو جفت کفش و دمپایی که همراهم بود را به سرعت جلوی مأمور گذاشتم. طوری نگاهم میکرد انگار منتظر بود کفشها زبان باز کنند و بگویند من
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نرگس شریف | نویسنده رمان
عالییی به بهه
۲ ماه پیشافسون
1ممنون از پارتهای زیادی که میزاری گلم🤗 و اینکه ببخشید من حس خوبی ندارم باز هم در مورد کیارش و حالا چرا نکنه با کیوان همدستش کنند گلاره بیچاره رو 🙄🤔
۳ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
عادیه حس خوب نداشتن واقعاا ولی بچه بدی نیست بخداا😭😂✨
۳ ماه پیشمری
1مامور چه خوبه😂😂
۳ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
اره😂😭
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
1بلاخره ب کیارش اعتماد کردم یویوو