پارت پنجاه و هفتم :

حتی از قبل هم بیش‌تر شگف‌زده شدم. کفش؟ کیارش با شگفتی پرسید:
-‌ کفش؟
مأمور، چشمانش که الان به دلیل عصبانیت برق می‌زدند و سرخ شده بودند را به کیارش دوخت. دندان‌هایش روی هم کلید شده بودند. غرید:
-‌ آره، کفش!
با هول و ولا نگاهم را در اتاق گرداندم و دو جفت کفش و دمپایی که همراهم بود را به سرعت جلوی مأمور گذاشتم. طوری نگاهم می‌کرد انگار منتظر بود کفش‌ها زبان باز کنند و بگویند من Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زری

    1

    بلاخره ب کیارش اعتماد کردم یویوو

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    عالییی به بهه

    ۴ ماه پیش
  • افسون

    1

    ممنون از پارتهای زیادی که میزاری گلم🤗 و اینکه ببخشید من حس خوبی ندارم باز هم در مورد کیارش و حالا چرا نکنه با کیوان همدستش کنند گلاره بیچاره رو 🙄🤔

    ۵ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    عادیه حس خوب نداشتن واقعاا ولی بچه بدی نیست بخداا😭😂✨

    ۵ ماه پیش
  • مری

    1

    مامور چه خوبه😂😂

    ۵ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    اره😂😭

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️