پارت پنجاه و چهارم :

«فصل نهم: فلش اتهام؛ پیچش»
فقط خدا می‌دانست بعد از نشان دادن عکس سمیرا به مأمور، چندبار اتاق را با قدم‌هایم متر کرده بودم. مطمئناً اگر زیر پایم خاک بود، تا به حال جاپایم نیم‌متری چال شده بود.
انقدر پوست لب‌هایم را گزیده بودم که از چندجا شکافته شده و خون در دهانم پخش میشد. نکند کار اشتباهی کرده بودم؟ نکند کاویان حتی این را هم پیش‌بینی کرده بود و در نهایت قرار بود چنگالش بیش‌تر اØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️