پارت پنجاه و یک :

دست کیارش را محکم چنگ زدم و نجوا کردم.
-‌ اینجا چه خبره کیارش؟!
کیارش هم نگران و وحشت‌زده بود. به وضوح می‌توانستم درون نگاهش شوک را ببینم.
-‌ نمی‌دونم گلاره، نمی‌دونم!
سایه گُلی هنوز هم ناراحت و حرص‌زده بود. به محل راه رفتن تک‌تکشان نگاه می‌کرد و اخم‌هایش درهم می‌رفت. نه، نه! این توهم‌ها نباید در من باقی می‌ماندند! دیگر کِشش پذیرششان را نداشتم، حداقل نه در این موقعیت و Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یارا

    3

    چرا احساس میکنم تو این قضیه پای کیارش هم وسطه🤔

    ۵ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    در اون حدم قدرت نداره در برابر باباش

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️