پارت پنجاه و یک :
دست کیارش را محکم چنگ زدم و نجوا کردم.
- اینجا چه خبره کیارش؟!
کیارش هم نگران و وحشتزده بود. به وضوح میتوانستم درون نگاهش شوک را ببینم.
- نمیدونم گلاره، نمیدونم!
سایه گُلی هنوز هم ناراحت و حرصزده بود. به محل راه رفتن تکتکشان نگاه میکرد و اخمهایش درهم میرفت. نه، نه! این توهمها نباید در من باقی میماندند! دیگر کِشش پذیرششان را نداشتم، حداقل نه در این موقعیت و Ù

لطفا صبر کنید...

یارا
3چرا احساس میکنم تو این قضیه پای کیارش هم وسطه🤔