پارت چهل و چهارم :
صدای قارقار کلاغها خیلی وقت بود روی اعصابم رژه میرفت؛ انگار آنها فهمیده بودند چیزی منفی در هوا جریان پیدا کرده بود.
نمیدانم چقدر بود که پیکر بیجانِ گُلیِ جانم را در آغوش کشیده بودم؛ فقط میدانستم احتمالاً رد استخوان شانهاش روی پیشانیام را طرح زده بود.
سوزش کمرم به بیشترین حد خودش رسیده بود، دیگر اشکی در چشمانم باقی نمانده بود که بریزد.
با اکراه در چاله قبر نیمخ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

افسون
2آخی فکرش و میکردم کیارش خیلی مه زبون باشه اما عذاب وجدان نمیزاره چیزی بگه یا محبتی که به گلی داشته یا حس ش نسبت به گلاره کدومش😐🥺😱