رمان سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان)
- به قلم نازنین عباسی
- ⏱️۶ ساعت و ۱۰ دقیقه
- 81.6K 👁
- 360 ❤️
- 273 💬
نازنین سرمدی تکدختر ارتشبد بابک سرمدیه. از اول، زندگیش تعریفی نداشته؛ دخالتهای بیجای برادر بزرگترش و تیکههایی که از پدرش میشنیده، زندگی رو براش زهر کرده بود. تا اینکه ناخواسته توی زمان سفر میکنه و مجبور به ازدواج با شاهزاده ایلام، ریموش میشه. غافل از اینکه هیچ چیز اونطور که دیده و شنیده میشه نیست. پایان خوش
اما اونجا هم دیگه رو دیدن. بعد از حرف زدنشون؛ فریناز اومد پیشم و تک تک حرفاش رو بهم گفت. به شدت خوشحال بود؛ اما من اعصابم خورد شده بود.
بیشتر از قبل ازش متنفر شدم.
بهش گفته بود به خاطرش میکشه عقب، تا با من ازدواج کنه و خوشحال باشه.
با عصبانیت از خونه خارج شدم و به سمت شرکت رفتم. من میخواستم اون زجر بکشه؛ بعد اون گفته بود تو رو بخیر و ما رو به سلامت.
این دومین بار توی اون روز بود که میدیدمش. یک بار قبل از این که با فریناز حرف بزنه رفتم دیدنش؛ اما اون هیچی نگفت.
میدونستم این زمان برم شرکتش کسی نیست. خب اون موقع پایان وقت کاری بود و ناصر همه رو مرخص میکرد و بیشتر اوقات خودش میموند.
نمیدونم خدا بهم لطف کرده بود که موقعی که وارد شدم نگهبان نبود؛ یا نه!
منم از فرصت استفاده کردم و رفتم تو ساختمون و به اتاق ناصر رفتم.
توی اتاق، ناصرخیلی شیک نشسته بود و داشت کارهای شرکتش رو میکرد؛ انگار نه انگار اتفاقی افتاده. با دیدنم بهم تبریک گفت؛ اومد حرفی بزنه که شروع کردم به داد و بیداد کردن.
داشتم شدید میسوختم؛ رفتم نزدیک صندلیش که روش نشسته بود. همه چی رو حین داد زدن گفتم؛ این که نزدیک شدنم به فریناز همهش نقشه بوده؛ گفتم که ازش متنفرم؛ گفتم که باباش چه کثافتیه؛ گفتم و گفتم که یک دفعه با مشت کوبید تو صورتم و این شروع دعوامون شد. دو تا اون میزد یکی من میزدم، تا این که دستش رو گذاشت روی گلوم و فشار داد، داشتم خفه میشدم؛ چشمام سیاهی میرفت.
دستم رو روی میز گردوندم تا چیزی دستم بیاد و از این وضعیت خلاص بشم .
اولین چیزی که تو دستم اومد، چاقو بود. اون رو محکم به پهلوش کوبیدم که دستهاش از گلوم شل شد. دستش رو به پهلوش گرفت و افتاد.
ترسیده بودم؛ فکر کردم مرده. بهخاطر همین میخواستم برم، یاد دوربینا افتادم. فیلمهاش تو کامپیوتر ناصربود.
خود خنگش رمز رو قبلا بهم گفته بود. رفتم داخلش و این ساعت رو پاک کردم. همه این کارها سر جمع ده دقیقه طول کشید؛ جالب نبود که انقدر سریع انجام شد. جناب سرهنگ، بعد اثر انگشتم رو پاک کردم اومدم بیرون که با نگهبان مواجه شدم.
پدرم دراومد تا اون مرتیکه خرفت یک حرکتی بزنه و من یه جوری در برم. از این که ناصر، مرده و کشتمش اصلا پشیمون نیستم؛ فقط موندم چه سگ جونی بوده که تا صندلیش رفته و این اطلاعات رو نوشته.
بعد از حرفش شروع به خندیدن کرد. اظهاراتش ضبط شده بود. حسام چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. ورقهای را جلویش گذاشت:
-هرچی که برام گفتی رو دونه به دونش اینجا بنویس.
به افسری که آنجا بود اشاره کرد تا مراقبش باشد و از آنجا خارج شد. سرمدی هم دنبالش اومد. با حرفش، حسام از حرکت ایستاد:
-چرا اینقدر زود قبول کردید که قاتله؟ شاید اون نباشه و یکی دیگه باشه.
حسام به خاطر حرفش پوزخندی زد و سرش را کج کرد گفت:
-اول، هم دوربینها ازش فیلم گرفتن؛ هم آلت قتاله پیدا شده؛ دوم، اومدیم و فرض تو رو گرفتیم؛ که اون قاتل نیست و برای نجات جون کسی این کار رو کرده ... سرمدی، اون اعتراف کرده؛ حتی اگه بخوایم هم نمیتونیم کاری رو از پیش ببریم؛ سوم، (برگشت سمتش) فکر کنم پرونده رو خوندی دیگه، چیزهایی که ما ازش پیدا کردیم، زیاد جالب نیست. اون تو سن دوازده سالگی کسی رو به قتل رسونده!
سرمدی بهت زده گفت:
-دوازده سالگی؟
حسام چشمهاش رو ریز کرد وگفت:
-تو پرونده رو خوندی دیگه؟
سرمدی با دستپاچگی جواب داد:
-بله قربان، همهاش رو خوندم.
-بهتره که همین طور باشه، خب البته اون تبرئه شد چون قاضی معتقد بود، اون مشکل روانی داره و مدارک پزشکیش هم اینطور بازگو میکردن که اون به خاطر کارهای پدرش، علاقه به کشتن آدم ها داره.
-خدای من!
-حالا کنجکاویت برطرف شد؟!... میتونی بری؛ مرخصی.
سرمدی اول متعجب به حسام نگام کرد؛ اما بعد احترام گذاشت و رفت. حسام به اتاقش رفت و با خودش فکر کرد بلاخره این پرونده هم بسته شد: این پرونده رو میفرستم دادستانی، از این جا به بعد و حکم
صادرکردنش دیگه دست اوناس.
***
نازنین:
با مرخص گفتن سروان احمدی برگشتم و لباسام روعوض کردم و لباس شخصی پوشیدم.
بدجور از دستم عصبانی بود؛ یک جورایی گند زدم.
تو ماموریت با شنیدن صدای گلوله غش کرده بودم و این افتضاح بود.
بابا ماموریت بود؛ قرار بود فردا برگرده؛ میدونستم موقعی که برسه، خبرگندکاریِ من بهش میرسه و دوباره یک دعوای دیگه راه می اندازه.
با دیدن اسمم روی یونیفورم، لبخند تلخی زدم.
کاش من هم مثل بقیه افراد بودم. یک زندگی عادی، یک خانوادهی عادی، به دور از هیچ گونه تعصبی، اصلا چی میشد من هم جزو این بچه پولدارای بیدرد میشدم؟
میگن پیشونی من رو کجا میشونی؟
خدایا تو که دادی حداقل بهتر میدادی. چی میشد مگه؟
ولی جدا از این همه بدبختی، خدا رو شکر که باران رو دارم. دوست عزیزی که از دبیرستان تا الان باهامه و با اون همیشه شادم.
از اداره خارج شدم، همین جور که داشتم به بدبختیهام فکر میکردم؛ با صدای بوقای پی در پی از فکر اومدم بیرون؛ از محل کارم خیلی دور شده بودم.
یک نگاه به ماشین کردم دیدم از اون مدل بالاهاست. محل ندادم و راهم رو رفتم.
دوباره بوق زد؛ اخمام رو تو هم کشیدم؛ یک دفعه صدای باران و شنیدم که میگفت:
-هی خانم، شماره بدم؟ اخمات رو بخورم.
برگشتم سمت ماشین، که باران توش بود:
-عوضی میمردی مثل آدم اعلام وجود کنی؟ گرخیدم.
باران شکلک درآورد و گفت: اشکال نداره فوقش میمردی. وخی سوار شو.
رفتم سمت ماشین، درش رو باز کردم و سوار شدم.
-من تا حلوای تو رو نخورم، نمیمیرم.
ماشین و به حرکت درآورد و تو همون حال گفت:
-اصلا نه حلوای تو نه حلوای من، با حلوای رایان چطوری؟
دستم رو گذاشتم زیر چونم به معنی فک کردن:
-بذار کمی فک کنم؛ اوم، کاملا موافقم؛ بزن قدش.
دوتاییمون دستامون رو بهم زدیم تازه یک چیزی یادم اومد.
-هی عوضی این ماشین مال کیه؟!
M
0اینه زمان
۱ سال پیشنازنین مریم
6آینه زمان جلد 1و 2و 3 خیلی رمان قشنگیه حتما بخون
۱ سال پیشیلدا
5آینه زمان چهار جلد هست جلد اول (در مورد عیلام هست نانارسین) جلد دوم (در مورد کوروش و پدرو مادرش) جلد سوم (در مورد یک شاهزاده به اسم نون) جلد چهارم (در مورد باربد نوازنده دربار خسرو پرویز)
۱۰ ماه پیشخودت حدس بزن?
0جلد چهار رو از کجا میشه پیدا کرد؟
۹ ماه پیشhasti
0اگه فهمیدی به منم بگو😭
۲ ماه پیشshadi
0گوگل اسمش ظهور و سقوط
۳ هفته پیشshadi
4تیدا زاده نور یا تا یکی؟
۸ ماه پیش.....
1اسم جلد دومش چیه وای نفس 😭چه بلای سرش میاد لطفا جلد دوم را بیاید پسرش کجا میره ساعت چه میشه اونا دوباره میتونن برگردن
۴ هفته پیشRaha
1جلد دومشو میخامممک
۴ هفته پیشکیانا
0چرا اخر رمان باز بود ؟ جلد دوم نداده؟
۱ ماه پیشزهرا
1سلام وقت بخیر میخواستم بدونم جلد دومش هست اگ هست اسمش چیه؟خیلی دوست دارم بدونم ادامش چی میشه
۱ ماه پیشمهسا
1عالی بود اما جلد دوم رو کجا میتونم بخونم؟ ایا انتشار شدع؟؟؟
۱ ماه پیشVenus
1رمان خوبی بود فقط تا قسمت پنجم بود بقیش فقط ی پارت از خود رمان بود ک هی تکرار شده🤕
۱ ماه پیشMobina
0عالیه فصل دوم رو سریع بزارین
۲ ماه پیشmazbou
1اطلاعات تاریخی در مورد بلوچستان در حد صفر بود و اینکه پوشش و غیره و غیره همش غلط بود اطلاعات
۵ ماه پیشنیلوفر آبی
2خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید لطفا جلد دوم
۶ ماه پیشالهه
1تقریبا داستانش خوب بود
۶ ماه پیشنگار
4رمان خیلی باحالی بود من که خیلی خندیدم یاد فیلم آقای ملکه افتادم و اینکه جلد دوم نداره
۶ ماه پیشلئا
1واییییی جلد دومششش
۷ ماه پیشایسا
3نویسنده رمان اطلاعات تاریخی خیلی ضعیفی داشته . اکدی ها اصلا ایرانی نبودن چه برسه حکومت توی بلوچستان داشته باشن . بعدشم کلی توهین داشت که به بهانه قصد توهین ندارم سر پوشانی کرد برای توهین هاشت
۸ ماه پیشفاطمه
1همه قسمتاشونخوندم چون دیدم داره ازچادرودین این هاروبدنشون میده احساس کردم پول گرفتی رمانونوشتی
۸ ماه پیش
-
رمان ترنم عاشقی ژانر : #پلیسی #عاشقانه #طنز #کلکلی #همخونه ای
-
سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان) ژانر : #پلیسی #عاشقانه #طنز #فانتزی #تاریخی
-
عملیات عاشقانه ژانر : #پلیسی #عاشقانه #طنز #کلکلی
-
گناهکار سجاده نشین (گناهکار طرد شده) ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی #تخیلی #ترسناک #فانتزی
-
ستاره من ژانر : #عاشقانه #طنز #تخیلی #فانتزی
پارلا
2یه رمان مثل این معرفی کنید که دختره میره گذشته