دوست داشتی؟
رمان سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان) اثر نازنین عباسی

رمان سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان)

  • زبان فارسی
  • 83.5K 👁
  • 367 ❤️
  • 288 💬

خلاصه رمان تاریخی سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان)

نازنین سرمدی تک‌دختر ارتشبد بابک سرمدیه. از اول‌، زندگیش تعریفی نداشته؛ دخالت‌های بی‌جای برادر بزرگ‌ترش و تیکه‌هایی که از پدرش می‌شنیده، زندگی رو براش زهر کرده بود. تا اینکه ناخواسته توی زمان سفر می‌کنه و مجبور به ازدواج با شاهزاده ایلام، ریموش می‌شه. غافل از اینکه هیچ چیز اون‌طور که دیده و شنیده میشه نیست. پایان خوش

قسمتی از متن رمان سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان)

اون روز، منظورم همون روزه که مرد... هوف...فریناز رو خواست تا تو شرکت ببینه؛ چرا اونجا ببینتش رو نمی‌دونم!
اما اونجا هم دیگه رو دیدن. بعد از حرف زدنشون؛ فریناز اومد پیشم و تک تک حرفاش رو بهم گفت. به‌ شدت خوشحال بود؛ اما من اعصابم خورد شده بود.
بیشتر از قبل ازش متنفر شدم.
بهش گفته بود به خاطرش می‌کشه عقب، تا با من ازدواج کنه و خوشحال باشه.
با عصبانیت از خونه خارج شدم و به سمت شرکت رفتم. من می‌خواستم اون زجر بکشه؛ بعد اون گفته بود تو رو بخیر و ما رو به سلامت.
این دومین بار توی اون روز بود که می‌دیدمش. یک بار قبل از این که با فریناز حرف بزنه رفتم دیدنش؛ اما اون هیچی نگفت.
می‌دونستم این زمان برم شرکتش کسی نیست. خب اون موقع پایان وقت کاری بود و ناصر همه رو مرخص می‌کرد و بیشتر اوقات خودش می‌موند.
نمی‌دونم خدا بهم لطف کرده بود که موقعی که وارد شدم نگهبان نبود؛ یا نه!
منم از فرصت استفاده کردم و رفتم تو ساختمون و به اتاق ناصر رفتم.
توی اتاق، ناصرخیلی شیک نشسته بود و داشت کارهای شرکتش رو می‌کرد؛ انگار نه انگار اتفاقی افتاده. با دیدنم بهم تبریک گفت؛ اومد حرفی بزنه که شروع کردم به داد و بی‌داد کردن.
داشتم شدید می‌سوختم؛ رفتم نزدیک صندلیش که روش نشسته بود. همه چی رو حین داد زدن گفتم؛ این که نزدیک شدنم به فریناز همه‌ش نقشه بوده؛ گفتم که ازش متنفرم؛ گفتم که باباش چه کثافتیه؛ گفتم و گفتم که یک دفعه با مشت کوبید تو صورتم و این شروع دعوامون شد. دو تا اون می‌زد یکی من می‌زدم، تا این که دستش رو گذاشت روی گلوم و فشار داد، داشتم خفه می‌شدم؛ چشمام سیاهی می‎رفت.
دستم رو روی میز گردوندم تا چیزی دستم بیاد و از این وضعیت خلاص بشم .
اولین چیزی که تو دستم اومد، چاقو بود. اون رو محکم به پهلوش کوبیدم که دست‌هاش از گلوم شل شد. دستش رو به پهلوش گرفت و افتاد.
ترسیده بودم؛ فکر کردم مرده. به‌خاطر همین می‌خواستم برم، یاد دوربینا افتادم. فیلم‌هاش تو کامپیوتر ناصربود.
خود خنگش رمز رو قبلا بهم گفته بود. رفتم داخلش و این ساعت رو پاک کردم. همه این کارها سر جمع ده دقیقه طول کشید؛ جالب نبود که انقدر سریع انجام شد. جناب سرهنگ، بعد اثر انگشتم رو پاک کردم اومدم بیرون که با نگهبان مواجه شدم.
پدرم دراومد تا اون مرتیکه خرفت یک حرکتی بزنه و من یه جوری در برم. از این که ناصر، مرده و کشتمش اصلا پشیمون نیستم؛ فقط موندم چه سگ جونی بوده که تا صندلیش رفته و این اطلاعات رو نوشته.
بعد از حرفش شروع به خندیدن کرد. اظهاراتش ضبط شده بود. حسام چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. ورقه‌ای را جلویش گذاشت:
-هرچی که برام گفتی رو دونه به دونش اینجا بنویس.
به افسری که آن‌جا بود اشاره کرد تا مراقبش باشد و از آن‌جا خارج شد. سرمدی هم دنبالش اومد. با حرفش، حسام از حرکت ایستاد:
-چرا این‌قدر زود قبول کردید که قاتله؟ شاید اون نباشه و یکی دیگه باشه.
حسام به خاطر حرفش پوزخندی زد و سرش را کج کرد گفت:
-اول، هم دوربین‌ها ازش فیلم گرفتن؛ هم آلت قتاله پیدا شده؛ دوم، اومدیم و فرض تو رو گرفتیم؛ که اون قاتل نیست و برای نجات جون کسی این کار رو کرده ... سرمدی، اون اعتراف کرده؛ حتی اگه بخوایم هم نمی‌تونیم کاری رو از پیش ببریم؛ سوم، (برگشت سمتش) فکر کنم پرونده رو خوندی دیگه، چیزهایی که ما ازش پیدا کردیم، زیاد جالب نیست. اون تو سن دوازده سالگی کسی رو به قتل رسونده!
سرمدی بهت زده گفت:
-دوازده سالگی؟
حسام چشم‌هاش رو ریز کرد وگفت:
-تو پرونده رو خوندی دیگه؟
سرمدی با دستپاچگی جواب داد:
-بله قربان، همه‌اش رو خوندم.
-بهتره که همین طور باشه، خب البته اون تبرئه شد چون قاضی معتقد بود، اون مشکل روانی داره و مدارک پزشکیش هم این‌طور بازگو می‌کردن که اون به خاطر کارهای پدرش، علاقه به کشتن آدم ها داره.
-خدای من!
-حالا کنجکاویت برطرف شد؟!... می‌تونی بری؛ مرخصی.
سرمدی اول متعجب به حسام نگام کرد؛ اما بعد احترام گذاشت و رفت. حسام به اتاقش رفت و با خودش فکر کرد بلاخره این پرونده هم بسته شد: این پرونده رو می‌فرستم دادستانی، از این جا به بعد و حکم
صادرکردنش دیگه دست اوناس.
***
نازنین:
با مرخص گفتن سروان احمدی برگشتم و لباسام روعوض کردم و لباس شخصی پوشیدم.
بدجور از دستم عصبانی بود؛ یک جورایی گند زدم.
تو ماموریت با شنیدن صدای گلوله غش کرده بودم و این افتضاح بود.
بابا ماموریت بود؛ قرار بود فردا برگرده؛ می‌دونستم موقعی که برسه، خبرگندکاریِ من بهش می‌رسه و دوباره یک دعوای دیگه راه می اندازه.
با دیدن اسمم روی یونیفورم، لبخند تلخی زدم.
کاش من هم مثل بقیه افراد بودم. یک زندگی عادی، یک خانواده‌ی عادی، به دور از هیچ گونه تعصبی، اصلا چی میشد من هم جزو این بچه پولدارای بی‌درد می‌شدم؟
میگن پیشونی من رو کجا می‌شونی؟
خدایا تو که دادی حداقل بهتر می‌دادی. چی می‌شد مگه؟
ولی جدا از این همه بدبختی، خدا رو شکر که باران رو دارم. دوست عزیزی که از دبیرستان تا الان باهامه و با اون همیشه شادم.
از اداره خارج شدم، همین جور که داشتم به بدبختی‌هام فکر می‌کردم؛ با صدای بوقای پی در پی از فکر اومدم بیرون؛ از محل کارم خیلی دور شده بودم.
یک نگاه به ماشین کردم دیدم از اون مدل بالاهاست. محل ندادم و راهم رو رفتم.
دوباره بوق زد؛ اخمام رو تو هم کشیدم؛ یک دفعه صدای باران و شنیدم که می‌گفت:
-هی خانم، شماره بدم؟ اخمات رو بخورم.
برگشتم سمت ماشین، که باران توش بود:
-عوضی می‌مردی مثل آدم اعلام وجود کنی؟ گرخیدم.
باران شکلک درآورد و گفت: اشکال نداره فوقش می‌مردی. وخی سوار شو.
رفتم سمت ماشین، درش رو باز کردم و سوار شدم.
-من تا حلوای تو رو نخورم، نمی‌میرم.
ماشین و به حرکت درآورد و تو همون حال گفت:
-اصلا نه حلوای تو نه حلوای من، با حلوای رایان چطوری؟
دستم رو گذاشتم زیر چونم به معنی فک کردن:
-بذار کمی فک کنم؛ اوم، کاملا موافقم؛ بزن قدش.
دوتاییمون دستامون رو بهم زدیم تازه یک چیزی یادم اومد.
-هی عوضی این ماشین مال کیه؟!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان)
  • آیناز

    0

    من خودم رمان و نخوندم دوستم خونده ولی انگار نصفه تموم شده جلد دوم نداره؟

    ۹ ساعت پیش
  • سمیرا

    0

    حیف از وقتی که برای خوندنش صرف کردم اصلا آخرش مشخص نشد معلوم نبود چی میشه فقط وقتم تلف شد

    ۳ هفته پیش
  • Katayun riyahi

    4

    متاسفانه نویسنده این رمان فوت شدن

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    0

    خدا رحمتش کنه🥲

    ۲ ماه پیش
  • س.ت

    0

    خدا رحمت کنه

    ۲ ماه پیش
  • ای وای🥲

    1

    ناراحت شدم🥲

    ۱ ماه پیش
  • عاطی

    0

    خدا رحمتش کنه رمان جذابی بود

    ۳ هفته پیش
  • نیلران

    0

    خیلی مبهم بود ، قلم حرفه ای نبود و ادم از خوندن رمان زود خسته میشد من تا قسمت ۷ بیشتر نخوندم بنظرم مسخره میومد

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه کدخدایی

    1

    ایده نویسنده جالب بود ولی قلمش خوب نبود من خودم یه همچین ایده ای داشتم قبل از خوندن این رمان اما ایده من سفر دختر ه به زمان ساسانیان بود ببینم اگه شد مینویسمش

    ۱ ماه پیش
  • م.پ

    0

    من رمانو نخوندم ولی بچه ها فرمانده کل نیرو های مسلح هم دو درجه از ارتشبد کمتره عملا توی نظام شخصی با رتبه ارتشبد ندادریم در حال حاضر ارتشبد بالا ترین رتبه نظام ایرانه😐

    ۱ ماه پیش
  • س.ت

    0

    سلام وقت بخیر قصد توهین و جسارت ندارم ولی چرا ادامه رمان نزاشتین باید می گفتین که چی میشه بقیش.

    ۲ ماه پیش
  • آندیا

    0

    بقیش چیشد؟قسمت بعد هم داره؟من جای نازنین بودم سر ریموش میکشتم مردک بچه ننه بی عرضه رو

    ۲ ماه پیش
  • فاط

    1

    افتضاح بود اصلا معلوم نبود چی ب چیه اول رمان جالب بود هرچی ک ب آخرش نزدیک میشی مزخرف تر میشه

    ۳ ماه پیش
  • Samira🦋

    3

    ایده نویسنده رو دوست داشتم اما ایرادات زیادی داشت ولی بزرگ ترین اشتباه نویسنده ک باعث شد من رمان رو دیگه ادامه ندم این بود ک اصلا معلوم نشد نازین چطور عاشق ریموش یهو رفت رو سناریو حامله شدنس😐

    ۳ ماه پیش
  • narges

    2

    اصلا رمان قلم قوی نبود://// اگر میخواین یه رمان تاریخی خفن بخونید نفرین فراعنه فوق العاده ترینه

    ۳ ماه پیش
  • پارلا

    2

    یه رمان مثل این معرفی کنید که دختره میره گذشته

    ۱ سال پیش
  • M

    1

    اینه زمان

    ۱ سال پیش
  • نازنین مریم

    6

    آینه زمان جلد 1و 2و 3 خیلی رمان قشنگیه حتما بخون

    ۱ سال پیش
  • یلدا

    7

    آینه زمان چهار جلد هست جلد اول (در مورد عیلام هست نانارسین) جلد دوم (در مورد کوروش و پدرو مادرش) جلد سوم (در مورد یک شاهزاده به اسم نون) جلد چهارم (در مورد باربد نوازنده دربار خسرو پرویز)

    ۱ سال پیش
  • خودت حدس بزن?

    1

    جلد چهار رو از کجا میشه پیدا کرد؟

    ۱۲ ماه پیش
  • hasti

    0

    اگه فهمیدی به منم بگو😭

    ۵ ماه پیش
  • shadi

    0

    گوگل اسمش ظهور و سقوط

    ۴ ماه پیش
  • shadi

    6

    تیدا زاده نور یا تا یکی؟

    ۱۲ ماه پیش
  • .....

    1

    اسم جلد دومش چیه وای نفس 😭چه بلای سرش میاد لطفا جلد دوم را بیاید پسرش کجا میره ساعت چه میشه اونا دوباره میتونن برگردن

    ۴ ماه پیش
  • Raha

    1

    جلد دومشو میخامممک

    ۴ ماه پیش
  • کیانا

    0

    چرا اخر رمان باز بود ؟ جلد دوم نداده؟

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!