پارت یک :

فصل اول
قسمت اول
با صدای بوق ماشین نگاهی به پشتِ سر انداختم. دختر، ماتِ رو‌به‌رو بود. به سرعت سمتش رفته و دستش را کشیدم. آنقدر تنش بی‌حس بود که بدون هیچ تسلطی در آغوشم جای گرفت. ماشین رد شد و دخترکِ نجات یافته در آغوش من بود. نفس‌نفس می‌زد، معلوم بود که با ترس تصور آنچه بر سرش خواهد آمد شوکه شده و نتوانسته باشد حرکتی کند.
صدای مردم از هر طرفِ جمعیت می‌آمد که می‌گفتند" خدارو شکر به موقع به دادش رسیدید آقا " یکی دیگر می‌گفت " بنده خدا از ترس نتونست جم بخوره، اگه شما نبودی حتما زیرش می‌گرفت " یکی دیگر که معلوم بود خانم مسنی است گفت" خیر ندیده‌ها فقط بلدن پاشونو بذارن رو گازو دِ برو. آخه چی نصیبشون میشه؟ همین حالا نزدیک بود یکی رو بکشه حتی وانستاد "
دستانم دور شانه‌های نحیفش بود‌، هنوز هم نفس‌نفس می‌زد اما بی‌حرکت ایستاده بود. لرزش بدنش را زیر انگشتانم احساس می‌کردم. با دو دستش جلوی لباسم را محکم در چنگ گرفته بود. نگاهی به جمعیت انداختم و با لبخند گفتم:
ـ لطفا اینجارو خلوت کنین، ایشون شوکه شدن. پراکنده بشین شاید حالشون بهتر بشه.
همان خانم مسن با گفتن" باشه پسرم خدا خیرت بده عوضش رو ببینی" از جمعیت دور شد. در عرض چند دقیقه جمعیتی که گرد آمده بودند، پراکنده شدند. من ماندم و گنجشکک لرزانی در دستانم که مثل بید می‌لرزید. نگاهی به پایین انداختم. سرش به‌زور به سینه‌ام می‌رسید، بهتر است بگویم روی شکمم بود یا کمی بالاتر.
آرام از خود جدایش کردم، لرزان سرش را به طرفم گرفت. کاملا سرش را بالا آورده بود تا بتواند مرا ببیند. از چیزی که می‌دیدم شوکه شدم. فکر می‌کردم دختری راهنمایی یا دبیرستانی است. او را چند باری در دانشگاه دیده بودم. دختری که اغلب پسرهای دانشکده از او صحبت می‌کردند. البته کمتر پسری بود که او را نشناسد. کاملا محجب اما شیطنت از سر و رویش می‌بارید. با همه رابطه خوبی داشت حتی پسرها، اما با رعایت حفظ حریم با آنها در ارتباط بود. مثل یک دوست یا به قول خودش "خواهر" برایشان بود. شنیده بودم به تازگی باعث شده چند نفر به مراد دلشان برسند و به عنوان خواهر پا پیش گذاشته و جفت‌های عاشق را به هم رسانده بود. البته باز هم شنیده بودم که وقتی از کسی تعریف می‌کند حتما به آن شخص اطمینان دارد.
به چشمان میشی رنگش که اکنون هاله‌ای از اشک آن را پوشانده بود، نگاه کردم. کامل از خود جدایش کرده و به رویش لبخند زدم. لرزش بدنش متوقف شده بود. رو‌به‌رویم ایستاده و سربه‌زیر داشت. با صدای آرامی پرسیدم.
ـ بهترین؟
باز هم سربه‌زیر و ساکت ایستاد. برای اینکه از ناراحتی در بیاید گفتم:
ـ ببخشید که اونطوری گرفتمتون. یهو متوجه شدم صدای بوق میاد شمام ایستاده بودین. خب، مجبور شدم بکِشَمِتون که اینطور شد.
نگاهی گذرا به لباسم انداخت، دستانش را در هم قفل کرد و با صدایی که رگه‌ای از ترس یا خجالت، یا شاید هم من احساس می‌کردم یکی از آن دوست که در صدایش موج می‌زند، گفت:
ـ نه من عذر میخوام خیلی شوکه شده بودم آخه وقتی مرگ رو رو‌به‌روت میبینی اینطوری میشی. خب راستش منم مرگ رو دیدم تا اینکه شما منو کشیدین فک کردم مردم.
سپس نگاهش را به سمتم گرفت و با لبخندی که از استرس و ناراحتی چند ثانیه قبل در آن خبری نبود ادامه داد:
شما جون منو نجات دادین ازتون ممنونم، از خدا میخوام که یه روزی جبران کنم.
سپس با بغض به آن‌طرف خیابان نگاهی انداخت و با صدایی نسبتا آرام‌تر ادامه داد:
ـ اون پسر کوچولو رو می‌بینین ؟
نگاهم را به همان‌طرف سوق دادم، پسرکی دست فروش که گریه می‌کرد. سپس نگاهم را به صورتِ کوچک دخترکِ رو‌به‌رویم دوختم. نگاهش را به سمتم چرخاند و گفت:
ـ با حسرت داشت یه بچه که با توپش بازی می‌کرد رو نگاه می‌کرد. چشمانش را که باز هم تلالؤ اشک در آن هویدا بود به پسرک دوخت.
ـ رفتم یه دونه واسش خریدم دقیقا از همون توپ. تموم پولی که همراهم بود رو بابتش دادم. وقتی توپ رو بهش دادم خیلی خوشحال شد و بهم گفت آبجی خدا عزت و پاکی بهت بده.
اشک از دو چشمش چکید. مردم از کنارمان می‌گذشتند و من مسخ شده‌ی دخترکِ رو‌به‌رویم و حرف‌هایش شده بودم.
ـ می‌دونین؟ بهترین دعایی بود که تا حالا یه نفر واسم کرده بود. مطمئنم به خاطر این پسرکم شده خدا حرفشو می‌شنوه.
با پشت آستین مانتو اشک‌هایش را پاک کرد.
ـ اما چند دقیقه بعد وقتی داشتم با مهدی، همون پسره، حرف می‌زدم صاحب کارش اومد فک کرد پول فروش لنگارو برا توپ داده اصلاً واینساد ببینه من چی میگم و توپ رو انداخت تو خیابون، اومدم برش دارم که این اتفاق افتاد.
و با انگشتش به وسط خیابان اشاره کرد.
ـ افتاد تو اون کانال فاضلاب که دارن تعمیرش می‌کنن و در پوشش بازه اما نمیدونم اونجا چی شده که ترکیده. کارگرا انداختنش بیرون گوشه‌ی خیابون.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • عالی

    0

    خوب بود واو

    ۶ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • ترانه

    0

    اولین پارتی بود که خواندم بنظرم رمان خوبی هستش

    ۶ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنن بابت نگاه زیبات عزیزم امیدوارم شما هم همراه ما باشین تا آخر این رمان

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    1

    حس خوب ولی هنوز اول داستان است

    ۸ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    امیدوارم خوشتون بیاد عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • Asra

    1

    یعد اینهمه رمان ابکی ی چیز خوب پیدا شد

    ۸ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    خوشحالم که به دلتون نشسته عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • منال

    1

    رمان خوبیه

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه قشنگت عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • منال

    0

    رمان خوبیه

    ۱۰ ماه پیش
  • سارا

    1

    تا اینجا که خوندم خیلی تاثیر گذار بود ببینم ادامه داستان چیه

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون بابت نگاه زیباتون سارا جان😍

    ۱۰ ماه پیش
  • پارسا

    0

    عالی بود تا اینجا

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاه شما

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه امینی

    0

    عالی بود 🤍🤍🤍

    ۱۱ ماه پیش
  • ستا

    0

    بو اول بزا بخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    بخونین عزیزم باعث افتخاره

    ۱۱ ماه پیش
  • مشکات

    0

    فعلا خوبه و فکر می کنم باید جذاب باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیبات عزیزدلم

    ۱۲ ماه پیش
  • وفا

    0

    عالی حرف نداشت

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از شما وفا جانم😍

    ۱۲ ماه پیش
  • عالی

    0

    عالی بود محشره

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیبات عزیزم💛

    ۱۲ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    خوبع عالیه

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    خوشحالم که‌خوشت اومده عزیزم😍

    ۱۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    به نظر جالی میاد

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیبات نگار جان😍

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.