لیست کلیه پارتهای رمان فیل و فنجان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان فیل و فنجان - پارت 1
فصل اول قسمت اول با صدای بوق ماشین نگاهی به پشتِ سر انداختم. دختر، ماتِ روبهرو بود. به سرعت سمتش رفته و دستش را کشیدم. آنقدر تنش بیحس بود که بدون هیچ تسلطی در آغوشم جای گرفت. ماشین رد شد و دخترکِ نجات یافته در آغوش من بود. نفسنفس میزد، معلوم بود که با ترس تصور آنچه بر سرش خواهد آمد شوکه ...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 2
با تعجب به توپ نسبتا گرانی که تکهتکه شده بود نگاه کردم. باورم نمیشد برای نگاه حسرتبار کودکی، آنهم پسرکی دستفروش، توپی به آن قیمت بخرد. بینیاش را بالا کشید و با نگاهی به من گفت: ـ دنیا کوچیکه یه روزی جبران میکنم. در همین زمان گوشیام زنگ خورد. با دیدن اسم محمد به سرعت رو به او گفتم: ـ ی...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 3
سپس با ژست خندهداری موهایش را در دستانش گرفت و چشمانش را گرد کرد و بالا پایین پرید و با شوق داد کشید. ـ نگو که دارم عمو میشم؟ آره؟ خدای من شکرت بعده بیست و هشت سال بلآخره جواب دعاهامون رو دادی. خودم از حرکاتش خندهام گرفته بود. مربی به تندی در را باز کرد و با دیدن محمد در آن حالت با تعجب نگاهش...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 4
با صدای صوتِ مربی بازی شروع شد. تمرینات سخت بود و پوئنها باید به سی میرسید. بچههای کم تجربهتر کار را کمی مشکل میکردند. اما خودمان هم روزی مثل آنها بودیم و تلاشمان این بود که به سبکِ کار کردنمان عادت کنند. بعد از سه ساعت مسابقه و تمرین جانفرسا تیم مقابل ما را شکست داد. وقتی روی صندلی رختکن ...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 5
قسمت دوم یک هفته از آن روزی که دیده بودمش میگذشت اما هنوز موفق به دیدنش در دانشگاه نشده بودم. احساس بیقراری میکردم. خودم نمیدانستم چرا؟ اما دوست داشتم ببینمش. نه دوست داشتم ببینم گنجشککِ اشی مشیام چه شکلی است. نه، دوست داشتم ببینم در صورتِ دیدنم چه واکنشی نشان میدهد. اصلا نمی-دانم دلیل اص...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 6
چشمانم عمق چشمان شاد و خندانش را میکاوید. چشمانی درشت که با مژههای پر و بلند و تابدار محصور شده بود. برق عجیبی در آن موج میزد. چشم و ابرویش در تمام صورتش چون دو نگین بود. صورتِ معصوم و درشتی چشمان و برق عجیبِ نگاهش مرا در خود غرق کرده بود. نه تنها من بلکه ممکن بود هر پسر دیگری را جذب کند. با...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 7
و با حالتی بسیار جدی کولهاش را از گوشهای برداشت و روی دوشش انداخت و جلوتر از دختران دیگر به راه افتاد و از ساختمان خارج شد. با نگاهم او و گروه دوستانش را بدرقه کردم. هنوز هم خنده در ته گلویم بود که گاه با لرزش شانههایم آنرا بروز میدادم. به جای خالیاش نگاهی کردم و سری تکان دادم و به طرفی کلا...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 8
به طرف چپم نگاهی انداختم و محمد را دیدم که کنار درب ورودی ایستاده و مرا موزیانه نگاه میکند.کولهام را در دستم گرفتم و به سمتش رفتم و به سرعت او را پشتِ سرم کشیدم. با خنده با من مقابله میکرد که بتواند مرا ثابت نگه دارد. ـ ای بابا وایسا حداقل اونی رو ببینم که چشمای باباغوریت گرفته بودش و همچین د...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 9
ـ ببخشید دیگه تقصیر خودتون بود. هر چی میگم دهنتون رو باز کنین انگار نه انگار. بعدشم پسر اینقد همونیزه مکانیزه خوب نیستا. من به خاطر خودتون میگم. سپس لیوانش را درون کوله اش انداخت و به سمتِ دیگری رفت. قبل از دور شدن رو به من کرد و گفت: ـ یکم استراحت کنین خوب میشین. سپس داخل اتاق اساتید شد. سر...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 10
قسمت سوم چند روز از آن قضیه می گذشت اما در این مدت محمد هنوز هم در خود فرورفته بود. سر ِ تمرین ها دیر حاضر می شد و حتی در صورتِ حضور هم حواسش جای دیگری بود و مدام موردِ توپ و تشر آقای افخم، مربی مان، قرار می گرفت. آن روز هم طبق معمول دیر آمده، بازی را خراب کرده و حالا در گوشه ای با مربی صحبت می ...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 11
چه رفتارش چه طرز پوشِش اش. با هر بار دیدن ِ فیلم بیشتر خنده ام می گرفت. بوی "عطر مردونه" را به جوراب و لباس زیر مردانه نسبت داده بود. کنجکاو شده بودم فیلم های دیگر را ببینم اما هنوز روی فیلم دوم نرفته بودم که دستگیره در تکان خورد و متعاقبِ آن صدای ملینا به گوشم رسید. ـ دایی جونی؟ قفل کردین چرا د...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 12
سوار هواپیما که شدیم سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به شهری نگاه کردم که طی چند دقیقه بعد نه تنها از آن هیچ اثری نبود، بلکه از خاک کشور هم بیرون می رفتیم. اما من هنوز در فکر بودم. ذهنم هول و هوش اتفاقاتِ اخیر می چرخید و می پرسید که اگر ملینا بفهمد چه می شود؟ امروز، دقیقاً چند دقیقه قبل، در کمال...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 13
روز بعد به دیدن باشگاه و سالن ِمسابقه و کمی تمرینات و هماهنگی های گروهی گذشت. در این کارها سعی می کردم کوچک ترین برخوردی با محمد نداشته باشم. آقای افخم هم با هر دوی ما سرسنگین بود و خیلی خشک و جدی برخورد می کرد. یوسف با شوخی ها و شیطنت هایش لحظه ای آرام و قرار نداشت و محمد نیز پابه پایش او را همر...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 14
و گونه ام را بوسید و بعد از تکان دادن دستی به سمت رویا که گوشه ای سر به زیر ایستاده بود، رفت. با حرص نشسته و در ماشین را بستم و اینبار ملینا بود که با شوق و ذوق فراوانش مرا سرحال آورد. ـ وای دایی جونم دلم یه ذره شد برات نمی دونی هر دفه می دیدمت چقد ذوق می کردم اما حیف نمی تونستم به هیچکی بگم دای...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 15
به طرف پدر رفتم. پس از آمدنشان و سلام و احوالپرسی نشستیم. پدر مثل همیشه در حال پذیرایی بود. من هم بین تورج و پدر نشسته و به صحبت هایش راجع به پسرکی که تصادف کرده و تازگی به بخش آورده بودند، اما تا به حال هیچکس برایش مراجعه نکرده و نیاز شدیدی به عمل داشت، گوش می دادم. رویا و ملینا دو طرف صندلی ماد...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 16
قسمت ششم روز دوم مهر و روز شروع کلاس هایم بود. ساعت اول را با سال اولی ها و ساعت دوم را با سال سومی ها کلاس داشتم. شور و نشاط بچه ها به من هم سرایت کرده بود. همه در جنب و جوش بودند اما بچه های سال اولی با ذوق بیشتری آمده بودند. هر یک به نوعی ابراز خوشحالی می کردند که استادشان آدمی معروف همچون من...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 17
حالا معنی نگاه ها و حرف های ملینا را می فهمیدم که چرا می خواست کار مربوط به رویا درست شود. هر آنچه که در گذشته ی محمد بود مطمئناً برای ملینا هیچ اهمیتی نداشت، این را خوب فهمیده بودم. مخصوصاً از کارهای اخیرش کاملاً پیدا بود. دیگر ماندن را جایز ندانسته و من هم در پی محمد روان شدم که لحظه ای او را ب...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 18
نمیدانستم چطور توجیح کنم که با من بیاید. به تندی در صدد جبران جمله ام برآمدم. ـ ممکنه راه رو بلد نباشین یا آدرس رو گم کنین یکم راهش بد مسیره. رویا با تعجب و خنده نگاهی به من انداخت و با ابروانی بالا پریده جواب داد. ـ اما دو ساله که میرم اونجا و با تاکسی میرم، نه یادم میره نه بد مسیره. و با ت...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 19
با لیوان های شربت ِ به لیمو بازگشت و پس از تعارف، دوباره رفت و بار دیگر با پیش دستی های شیرینی بازگشت که رویا هم به کمکش رفت. من هم به سمت محمد رفتم و کنارش نشستم. ـ ینی اینقد عجله داری که دو روز نشده پاشدی اومدی اینجا؟ با صدایی که لرزشی محسوس از استرس در آن موج میزد جوابم را داد. ـ به من بود ...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 20
قسمت هشتم ـ الو؟ الو؟ صدات نمیاد ملینا. قطع و وصل میشه. تماس قطع شد. گوشی را روی صندلی کنارم گذاشته و به راهم ادامه دادم. باز صدای گوشی بلند شد. ـ الو ملینا؟ ـ سلام دایی جونم خوبی؟ چطوری؟ کجایی؟ دایی دایی هِلپ می پریز. خندیدم. ـ دیوونه اولاً فارسی را پاس بداریم، بعدشم پریز؟ نه آخه خنگول پری...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
