پارت دوم :

با تعجب به توپ نسبتا گرانی که تکه‌تکه شده بود نگاه کردم. باورم نمی‌شد برای نگاه حسرت‌بار کودکی، آن‌هم پسرکی دست‌فروش، توپی به آن قیمت بخرد. بینی‌اش را بالا کشید و با نگاهی به من گفت:
ـ دنیا کوچیکه یه روزی جبران می‌کنم.
در همین زمان گوشی‌ام زنگ خورد. با دیدن اسم محمد به سرعت رو به او گفتم:
ـ یه لحظه اگه میشه وایسین.
دکمه اتصال را زدم و محمد بدون اینکه مجال هرگونه صحبتی بدهد گفت:
‌ـ اوی کجایی؟ مربی حسابی آب روغن قاطی کرده بیا.
و صدای بوق نشان از قطع تماس بود. گوشی را به جیبم انتقال داده و با لبخندی به او که هنوز با چشمانی نم‌دار به پسرک خیره شده بود، نگاه کردم.
ـ حالا نمی‌خواین اسمتون رو بگین که اگه یه وقتی دیدمتون معرف حضور باشیم و همدیگه رو بشناسیم؟
با لبخندی نرم بر لبانش به حرف آمد.
ـ رویا صفایی هستم. شمام که همه می‌شناسنتون، ینی اگه نشناسن باید بگیم که ملیتشون رو نمی‌شناسن. ازتون متشکرم. فک کنم برم به دوستام بگم، از غصه دق می‌کنن. آخه اولین بار و فرتی اومدم.
و با انگشت به لباسم اشاره کرد. از حرکاتش خنده‌ام گرفته بود. در عین سادگی‌اش معلوم بود شوخ طبع است و کمی شیطنت دارد، این از این شاخه و آن شاخه حرف زدنش پیدا بود. کوله‌اش را روی شانه‌اش جابجا کرد و دستی به مانتو و مقنعه‌اش کشید.
ـ من دیگه برم. شمام برین به کارتون برسین.
ـ بیاین تا جایی که مسیرم بود می‌رسونمتون.
با لبخند و برق شیطنتی که در چشمش بود گفت:
ـ تعارف اومد نیومد داره ها!
ناگهان جدی شد و با لحنی که گویی با غریبه‌ای صحبت می‌کند ادامه داد.
ـ ممنون آقای فرهان. ببخشید که خودمونی شدم. اما نمیدونم چرا اینقد بهتون اعتماد کردم. راستش درست نیست به یه آدمی که نمی‌شناسیش، حتی اگه اون آدم جونتو نجات داده باشه، اعتماد کنی.
جا خوردم. از حرف‌هایش سر درنمی‌آوردم. من که از او اعتماد نخواسته بودم. همه و اغلب، چه دختر چه پسر می‌گفتند که او فرد مهربانی است. الان هم بود. همین چند دقیقه پیش، اما چطور آنقدر زود رفتارش عوض شد؟ هم کلامش و هم رنگ نگاهش در کسری از ثانیه تغییر کرد.
ـ هر وقت خدا بخواد جبران می‌کنم.
پس از گفتن این جمله راه افتاد که برود. با غرور خاصی که در مقابل همه دختران داشتم گفتم:
ـ شاید ندیدمتون اونوقت چطور می‌خواین جبران کنین؟
به طرفم برگشت و با یک تای ابرویی که بالا انداخته بود نگاهم کرد. چشمان و طرز نگاه کردنش طوری بود که نمی‌گذاشت به او نزدیک شوی و ناخودآگاه از او دوری می‌کردی و برایش ارزش و احترام قائل می‌شدی. نگاهی که تا به‌حال در کمتر دختری می‌دیدم و آن هم دختری عادی و شاید هم از خیلی لحاظ‌ها، از دیگر دختران پایین‌تر. حداقل از دخترانی که دور و بر من بودند پایین‌تر بود.
ـ اگه کاری داشتین و من از پسش بر میام، دانشگاه......، بگین رویا صفایی دانشجو تربیت بدنی همه می-شناسن. راستی خودتون که باید بهتر بدونین کدوم دانشگاه رو میگم.
و با برق عجیبی در نگاهش مرا ترک کرد و رفت. با صدای دوباره گوشی به خودم آمدم و چشم از جای خالی‌اش گرفته و به اسم محمد که روی صفحه نمایان بود، نگاه کردم. سریع دکمه برقراری تماس را زده و گفتم:
ـ اومدم اومدم.
قطع کرده و به سمتِ پارکینگی که ماشینم را در آن پارک کرده بودم، رفتم. در راه باشگاه مدام به او فکر می‌کردم. دختری که هر لحظه یک‌جور بود. یک لحظه غمگین، یک لحظه شاد و شیطان، یک لحظه با حجب و حیا، یک لحظه سرد و خشن و در آخر، غرور و برق عجیبِ نگاهش مرا غرق در فکرش کرده بود. از کل چهره‌اش تنها چشمان میشی رنگش در ذهنم مانده بود. وقتی ماشین را پارک کرده و پیاده شدم، زیر لب زمزمه کردم.
ـ یادم باشه دفه بعد که دیدمش بیشتر دقت کنم چه شکلیه این گنجشکک اشی مشی.
وارد سالن که شدم همه دور مربی، آقای افخم، جمع شده بودند. به طرفشان رفتم و کوله‌ام را روی صندلی گذاشتم. آقای افخم به سمتم برگشت و با عصبانیت نگاهم کرد. با دیدن لبخندی که بر لب داشتم عصبانی-تر شده و بر سرم فریاد کشید.
ـ معلوم هست کجایی؟ هان؟ برو لباساتو عوض کن و بیا. زود.
بچه‌ها هریک از پشت سر او شکلکی برایم در می‌آوردند که باعثِ خنده‌ی بیشترم می‌شد و این موجبِ عصبانیتِ بیشتر مربی‌مان شده بود. با گفتن" ای به چشم " به سمت رختکن سالن رفتم. پس از تعویض لباس‌هایم، در آیینه به خود نگاهی انداختم. ناخودآگاه دستم به طرف شکمم حرکت کرد. از وقتی که دیده بودمش همچنان این لبخند گوشه‌ی لبم جاخوش کرده بود. برای خودم هم کمی عجیب بود. هرچند آدم خنده رویی بودم اما تا به‌حال اینجور نبودم. هنوز هم سردی تنش که از ترس بود را می‌توانستم احساس کنم. همانجایی که سرش بود و با نفس‌نفس زدنش، هرم نفس‌هایش به تنم می‌خورد. با باز شدن در رختکن، چهره‌ی محمد در آیینه ظاهر شد. با لبخند موزیانه‌ای وارد شد و سرتاپایم را از نظر گذراند و با شیطنت همیشگی‌اش گفت:
ـ چیه دستتو میکشی به بدنت؟ هان؟خبریه؟ نکنه داری؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • منال

    0

    رمان خوبیه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه امینی

    0

    عالی و زیبا

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم💛

    ۱ سال پیش
  • فاطمه امینی

    0

    قشنگ و زیبا هس

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده😍

    ۱ سال پیش
  • فاطمه امینی

    0

    زیبا🥰🥰❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Negin

    0

    احسنت بهتون

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیباتون نگین جان😍

    ۱ سال پیش
  • fatemeh

    0

    تازه شروع کردم به خواندن فعلا نمیتونم نظری بدم

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    امیدوارم خوشتون بیاد عزیزم💛

    ۱ سال پیش
  • عالی قشنگه

    0

    عالییکم از مذهبی بودن کم شه

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از شما عزیزم. اصلا رمان مذهبی نیست گلم😍

    ۱ سال پیش
  • عالی قشنگه

    2

    عالییکم از مذهبی بودن کم شه

    ۱ سال پیش
  • hosna

    0

    عالییییییییی

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه شما عزیزم😍

    ۱ سال پیش
  • الا

    0

    این پارت هم عالی بود

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    😍😍

    ۱ سال پیش
  • الا

    0

    این پارت هم عالی بود

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون بابت نگاه زیبات😍

    ۱ سال پیش
  • صغری

    0

    سرگرم کننده خاطرات هم به همراه دارد

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    امیدوارم که تا انتهای رمان همراه هم باشیم😍

    ۱ سال پیش
  • Raheleh

    0

    ترجیح میدم اول بقیه شو بخونم

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    باعث افتخاره که همراه هم باشیم😍

    ۱ سال پیش
  • ملیکا

    0

    فرهان عاشق شد رففف

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    بلی بلی دل رو به باد داد💛😍🥺

    ۱ سال پیش
  • ۰۰۰۰

    0

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم💛

    ۱ سال پیش
کپی شد!