فیل و فنجان به قلم رویا یزدانپور
پارت صد و چهل و چهارم :
در که با صدای تیکی باز شد از فکر و خیال بیرون آمده و تقریباً خودم را پشت سبد گل قایم کردم. در باز شد، آقای افخمی و خانمش جلو ایستاده و برای استقابلمان آمده بودند. بعد از آنها محمد و ملینایی که حالا شکمش مثل توپ گرد شده و دست به کمر در صف منتظران ایستاده بود و در آخر رویای زیبایم. رویایی که تک به تک سلولهای بدنم او را فریاد میزدند. رویایی که در ثانیه به ثانیه ی لحظه هایم بود. رویایی که پنج سال
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا یزدانپور | نویسنده رمان
سلام و روز شما بخیر. ممنونم بابت وقتی که گذاشتین و همراه ما توی این رمان و شخصیتا بودین😍 خوشحالم که خوشتون اومده امیدوارم بازم شمارو توی رمانهای بعدی همراهم داشته باشم😍
۳ ماه پیشم
1ولی این دلنوشته پایانی خیلی زیبا بود،خسته نباشید خانم یزدانپور 👏👏👏🙏🏻🧡❤️🌹
۷ ماه پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
ممنون از شما که تا انتها همراهم بودین. ممنون از کامنتای دلگرم کننده شما😍
۷ ماه پیشم
1خب،بحول قوه الهی بعد از سالها بالاخره این زوج دارن بهم می رسن،البته چون عقد نکردن هنوز مطمئن نیستم،چون دفعه قبل بعد عقد هزاتا اتفاق افتاد والا🤔🤭
۷ ماه پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
نه دیگه قول میدم که تموم شد🤣
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اشرف
0سلام ممنونم به خاطر رمان زیبات خیلی لذت بردم قلمت ماندگار عزیزم