پارت صد و چهل و نهم :

دیدن تصویر سعید در حالی که یک دستش پشت سرش است و روی تختمان دراز کشیده، دلم را زیرورو می کند.
هردو در سکوت بهم خیره شده ایم و بعد از چند ثانیه سعید به حرف می آید.
ـ لاکردار حداقل لحظه ی آخری میومدی تو اتاق حداقل بغلت می کردم. تا الان همش دارم حرص اون لحظه رو می خورم.
ـ تقصیر خودته، اینقدرر عجولی و نذاشتی ببینی من چه گوهی می خورم و هی قضاوت کردی و دلمو سوزوندی، منم از دستت شاکی بودم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    وای شیطونی میخواین کنین آخه محرم نیستین که عده اش مگه تموم نشده بود 😉

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️