اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و چهل و نهم :
دیدن تصویر سعید در حالی که یک دستش پشت سرش است و روی تختمان دراز کشیده، دلم را زیرورو می کند.
هردو در سکوت بهم خیره شده ایم و بعد از چند ثانیه سعید به حرف می آید.
ـ لاکردار حداقل لحظه ی آخری میومدی تو اتاق حداقل بغلت می کردم. تا الان همش دارم حرص اون لحظه رو می خورم.
ـ تقصیر خودته، اینقدرر عجولی و نذاشتی ببینی من چه گوهی می خورم و هی قضاوت کردی و دلمو سوزوندی، منم از دستت شاکی بودم
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0وای شیطونی میخواین کنین آخه محرم نیستین که عده اش مگه تموم نشده بود 😉