پارت صد و چهل و یک :

بهمن هاشمی
وقتی صحرا را در آن حالت سفت و منقبض شده دیدم، فکر کردم می خواهد ناز کند، اصلا فکرش را نمی کردم بودن با من، آنقدر برایش غیرقابل تحمل باشد که حله ی عصبی به سراغش بیاید و تنش شروع به لرزیدن کند.
با دیدن وضعیت صحرا و این که دلیل حال و روزش من بودم، از خودم متنفر شدم. لباس هایم را به سرعت تنم می کنم و با اورژانس تماس می گیرم.
فرهاد با شنیدن صداها به اتاق من آمده است و با دیدن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • zara

    3

    هاشمی من هنوز ازت بدم میاد حیف فرهاد که باباش تویی 😒

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️