اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و چهل و یک :
بهمن هاشمی
وقتی صحرا را در آن حالت سفت و منقبض شده دیدم، فکر کردم می خواهد ناز کند، اصلا فکرش را نمی کردم بودن با من، آنقدر برایش غیرقابل تحمل باشد که حله ی عصبی به سراغش بیاید و تنش شروع به لرزیدن کند.
با دیدن وضعیت صحرا و این که دلیل حال و روزش من بودم، از خودم متنفر شدم. لباس هایم را به سرعت تنم می کنم و با اورژانس تماس می گیرم.
فرهاد با شنیدن صداها به اتاق من آمده است و با دیدن
لطفا صبر کنید...

zara
3هاشمی من هنوز ازت بدم میاد حیف فرهاد که باباش تویی 😒