پارت صد و پنجاه و هشتم :

دلم برای لحن مظلومش پر می کشد، سعید راست می گفت، او هیچ وقت مرا از خانه اش بیرون نکرده بود.
ـ خب حالا، نمی خواد غصه بخوری، دعوامون شد بیرونت نیم کنم، فقط بی محلت می کنم، مثل خودت، خوبه؟؟؟
با این حرفم، سعید با حرص طره ای از موهایم را می کشد و بعد برای اینکه به جبرانش سیاه و کبودش نکرده ام، از اتاق به سرعت خارج می شود.
مثلا آمده بودیم در مورد آینده مان حرف بزنیم، خیر سرمان.
شام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ای جانم چه باحال دیگه همه خبر دار شدن🥰🥰🥰

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️