اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و پنجاه و هشتم :
دلم برای لحن مظلومش پر می کشد، سعید راست می گفت، او هیچ وقت مرا از خانه اش بیرون نکرده بود.
ـ خب حالا، نمی خواد غصه بخوری، دعوامون شد بیرونت نیم کنم، فقط بی محلت می کنم، مثل خودت، خوبه؟؟؟
با این حرفم، سعید با حرص طره ای از موهایم را می کشد و بعد برای اینکه به جبرانش سیاه و کبودش نکرده ام، از اتاق به سرعت خارج می شود.
مثلا آمده بودیم در مورد آینده مان حرف بزنیم، خیر سرمان.
شام
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0ای جانم چه باحال دیگه همه خبر دار شدن🥰🥰🥰