پارت صد و چهل و هشتم :

ـ درسته، شما حق دارید. فقط من میرم دوسه روزه به کار هام سروسامون میدم، برمی گردم.
حاج احمد با شنیدن این حرفم اخم می کند.
ـ پسرم چرا تو اینقدر هولی، یه چند هفته از هم دور باشین برای هردوتون خوبه.
کمی از حاج احمد فاصله می گیرم چرا که می ترسم یک سیلی نثارم کند.
ـ همه ی حرف هاتونو قبول دارم الا اینکه باید از صحرا دور بمونم، شرمنده من نمی تونم از صحرا زیاد دور بمونم، بعدشم اگه در نب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالی بود عزیزم پس داره همچی میشینه سر جاش مثل یه پازل 🥰

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️