لیست کلیه پارتهای رمان در آغوش دشمن : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 126
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 81
**فصل ۱۰۱: صحنه آراسته شده** آفتابِ بیرمقِ بعدازظهر از پنجرههای بلند و قدیِ عمارتِ بزرگمهر به داخل میخزید و سایههایی کشیده و کجومعوج را بر کفِ پارکتِ دفترِ خصوصی شاهرخ مینشاند. اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود، سکوتی که تنها با تیکتاکِ ضعیفِ ساعتِ دیواریِ قدیمی شکسته میشد. شاهرخ، مقتدر و...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 82
**فصل ۱۰۲: گذشتهی هانا** دفترچهی خاطرات هانا در دستان شاهرخ سنگینتر از همیشه به نظر میرسید؛ گویی کلماتِ داخل آن از سرب ساخته شده بودند. هر ورق که برمیگشت، زخمی تازه را پیش چشمانش عریان میکرد؛ تکهای از گذشتهای که شاهرخ یا هرگز ندیده بود و یا در هیاهویِ قدرتطلبیاش، عمداً نادیده گرفته بود...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 83
**فصل ۱۰۳: منصور، فروش اطلاعات به کیارش** منصور به کاپوت ماشینش تکیه داده بود و گوشی را روی گوشش فشار میداد. با لبخندی کج، همان لحظه که تماس وصل شد گفت: «آقای جهانبان، منم، منصور. چیزی دارم که مطمئنم دلتون میخواد بشنوین.» صدای کیارش از آنسوی خط آرام اما تیز بود: «دقیقاً چی رو باید بشنوم؟» منص...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 84
**فصل ۱۰۴: نسخهی کپی رازها** کیارش پشت میز کارش نشسته بود، خیره به بستهای که تازه رسیده بود. نامش با خطی منظم روی آن نوشته شده بود اما جای هیچ تردیدی در مورد فرستنده وجود نداشت. او روشهای منصور را خوب میشناخت؛ همیشه دقیق، همیشه با فاصله. با حرکتی تند، پاکت را پاره کرد و نسخهای مرتب و صحافی...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 85
**فصل ۱۰۵: مراسم زمستانی** دانشجویان یکییکی وارد تالار باشکوه دانشگاه شدند؛ تالاری پر از همهمه و هیاهوی صداها. میان آن جمع، فارغالتحصیلان و حامیان مالی نشسته بودند؛ هرکدام پرزرقوبرقتر از دیگری. مراسم زمستانی همیشه نمادی از قدرت و نفوذ بود؛ و امشب هم تفاوتی نداشت. میزها با رومیزیهای نقرهای ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 86
**فصل ۱۰۷: محسن، سایههای گذشته** محسن پشت فرمان نشست. با چرخش کلید، غرش موتور سکوت را شکست و او صندلی را تنظیم کرد. چراغهای شهر در پنجرههای ماشین محو و کشیده میشدند؛ خیابانها پشت سرش جا میماندند و دیدار پرتنش با کیارش را هم با خود میبردند. گوشی در جای لیوان لرزید. بیآنکه نگاه کند، دکمها...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 87
**فصل ۱۰۸: سقوط کیوان** شب، سرد و بیرحم بود. شاهرخ بزرگمهر در اتاق کارش نشسته و به پروندهای روی میز خیره شده بود. بالای پرونده با حروف درشت نوشته شده بود: کیوان. او به اندازهی کافی صبر کرده بود. گناهان کیوان کم نبودند، اما جنایتی که علیه هانا کرده بود چیزی نبود که شاهرخ بتواند بیپاسخ بگذارد....
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 88
**فصل ۱۱۰: هانا باردار است!** هانا پشت میز غذاخوری نشسته بود. نور ملایم صبحگاهی به چهرهاش میتابید. فنجانی چای در دست داشت و با دقت به روزنامهی روبهرویش خیره شده بود. صدای زندگی پرهیاهوی شهر از بیرون میآمد، اما او همهی توجهش را به تیتر اخبار داده بود. و آنجا دید: «کیوان ماهری در رسواییهای...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 89
وقتی رفت، هانا کنار پنجره ایستاد و تا محو شدن ماشینش در خیابان، نگاهش کرد. انگشتانش لبهی میز غذاخوری را لمس کرد. دلش میخواست این خبر را با کسی شریک شود، اما همه رفته بودند. پس تلفنش را برداشت و شمارهی سارا را گرفت. دوستش بعد از زنگ دوم جواب داد. -«هانا! منتظر زنگت بودم. حالت چطوره؟» هانا با ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 90
**فصل ۱۱۳: شاهرخ خبرها رو شنید** هانا روی کاناپهای نرم در گوشهی آفتابگیر کافه نشسته بود. بخار ملایمی از فنجانها بلند میشد و فضای دنج کافه با صدای کمحجم موسیقی پر شده بود. سارا جرعهای از چایش نوشید و با آرامش به دوستش نگاه کرد، اما شور و هیجان هانا چیزی نبود که بتوان پشت فنجانهای چای پنها...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 91
**فصل ۱۱۴: زنجیرهای شکسته** وکیل شاهرخ، مردی تیزبین و سرد به نام آدریان کیانی بود. او روبهروی میز بزرگ بلوط نشسته و کیف چرمیاش را طوری روی پاهایش نگه داشته بود که گویی سگی نگهبان آمادهی حمله است. سکوت سنگین دفتر را تنها صدای جرقه زدن هیزمهای شومینه میشکست. - «میخوام طلاق بگیرم.» صدای شاهرخ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 92
یک ساعت بعد، ترلان در اتاق کارش نشسته بود. نور ملایم چراغ مطالعه روی چهرهی مصمم او میتابید. گوشیاش را برداشت و شمارهای را گرفت. با نرمی گفت: «مانیا.» صدای مانیا فراست، مثل شهرتاش، تیز و برنده بود: «شنیدم یه جنگ بزرگ در راهه. استخدام آدریان کیانی یعنی شاهرخ شمشیر رو از رو بسته.» لبخند تیغمان...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 93
**فصل ۱۱۷: نقطهی شکستن** ترلان با خشم و جنونی که مهارناپذیر به نظر میرسید، وارد اتاق شد و در را چنان پشت سرش کوبید که قاب عکسهای روی دیوار لرزیدند. «چطور جرات کردی، شاهرخ!» واژهها را با چنان غیظی از میان دندانهای کلید شدهاش بیرون میریخت که گویی میخواست هر کدامشان زخمی بر تن همسرش بنشانند...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 94
**فصل ۱۱۸: مهرهها در حرکت** ذهن کیارش در آن شبهای پرالتهاب، همچون صفحهی شطرنجی زنده و پویا کار میکرد. هر حرکت او حسابشده بود، هر مهره هدفی خاص را دنبال میکرد و هر حریف، ناخواسته یک قدم از او عقب میماند. تظاهر به همپیمانی با شاهرخ، بخشی حیاتی از این بازی پیچیده بود؛ یک ضرورت استراتژیک، نه...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 95
**فصل ۱۱۹: قوانین بازی** هانا روبهروی پارمیس پشت میز ناهارخوری مرتب نشسته بود. فضای اتاق از سکوتی سنگین پر شده بود و او سعی میکرد لبخند کمرنگی را که از سر پیروزی بر لبانش مینشست، پنهان کند. آفتاب بیرمق بعد از باران، از پنجره به داخل میتابید و روشنایی ملایمی روی تنش میان دو خواهر میریخت؛ نو...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 96
**فصل ۱۲۰: بهای عشق** صبح روز بعد، خورشید با بیمیلی از میان ابرهای خاکستری بالا میآمد. کیارش در دفترش نشسته بود، گوشی را با فشار میان شانه و گوشش نگه داشته بود و با لحنی حسابشده و عصبی حرف میزد. «نه. میخوام اون اسناد تا همین امشب نهایی بشه.» انگشتان دست دیگرش ریتمی تند و نامنظم روی لبهی می...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 97
**فصل ۱۲۱: پیمانهای شکسته** نَفَس در گلوی هانا حبس شد. جهان پیرامونش ناگهان محو شد و رنگها در مهی خاکستری و بیجان به هم گره خوردند. قلبش به تندی میکوبید، همچون طبل جنگی که صدای خشخش برفهای پشت پنجره را در خود غرق میکرد. انگار نسیمی سرد و سوزان پوستش را لمس میکرد، اما در حقیقت، آن چیزی که...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 98
**فصل ۱۲۲: قربانی** هانا با چهرهای سرد و بیحس، وسایلش را بستهبندی میکرد. هر تکه لباسی که تا میکرد، خاطرهای را در ذهنش زنده میکرد که حالا مثل گدازه میسوخت. او نمیخواست احساسِ دردی را که از سینهاش بالا میکشید و قصد خفه کردنش را داشت، باور کند. او باید قوی میماند؛ نه برای خودش، بلکه برا...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 99
**فصل ۱۲۴: هیچ اتحادی دیگر** هانا بر لبهی مبل نشسته بود، با دهانی نیمهباز به محسن خیره شده و مدام سرش را به نشانهی انکار تکان میداد. عکس کهنهای که در دست داشت، در میان انگشتان لرزانش میلرزید. کاغذ زرد و فرسوده بود، اما تصویرش جای هیچ تردیدی نمیگذاشت. ماریا جوانتر، دو کودک را در آغوش داشت...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 100
**فصل ۱۲۶: شراب ریخته و یک شرط** هانا با بوی محوی از فرنی که در آپارتمان کوچک پخش شده بود، از خواب بیدار شد. پلک زد و سر برگرداند؛ سارا بالای سرش ایستاده بود، پتو روی یک دست انداخته. سارا با تاسف سر تکان داد: «باز روی زمین خوابیدی.» هانا چشمهایش را مالید، نوک انگشتانش به لپتاپ خورد: «نمیخواست...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
