در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت نود و هشتم :
**فصل ۱۲۲: قربانی**
هانا با چهرهای سرد و بیحس، وسایلش را بستهبندی میکرد. هر تکه لباسی که تا میکرد، خاطرهای را در ذهنش زنده میکرد که حالا مثل گدازه میسوخت. او نمیخواست احساسِ دردی را که از سینهاش بالا میکشید و قصد خفه کردنش را داشت، باور کند. او باید قوی میماند؛ نه برای خودش، بلکه برای موجود کوچکی که حالا تنها دلیل نفس کشیدنش بود.
پارمیس پشت در اتاق ایستاده بودØ
لطفا صبر کنید...
