در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت نود و سوم :
**فصل ۱۱۷: نقطهی شکستن**
ترلان با خشم و جنونی که مهارناپذیر به نظر میرسید، وارد اتاق شد و در را چنان پشت سرش کوبید که قاب عکسهای روی دیوار لرزیدند. «چطور جرات کردی، شاهرخ!» واژهها را با چنان غیظی از میان دندانهای کلید شدهاش بیرون میریخت که گویی میخواست هر کدامشان زخمی بر تن همسرش بنشانند.
شاهرخ، بیآنکه تکانی بخورد، از پشت میز کارش سر بلند کرد. آرام بود، اما لبهی Ù
لطفا صبر کنید...
